{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت

#حکایت

پیرمردی با همسرش در فقر زیاد زندگی میکردند.
هنگام خواب ، همسر پیرمرد ازو خواست تا شانه برای او بخرد تا موهایش را سرو سامانی بدهد.
پیرمرد نگاهی حزن آمیز به همسرش کرد و گفت که نمیتوانم بخرم
حتی بند ساعتم پاره شده و در توانم نیست تا بند جدیدی برایش بگیرم.
پیرزن لبخندی زد و سکوت کرد...
پیرمرد فردای آنروز بعد از تمام شدن کارش به بازار رفت و ساعت خود را فروخت و شانه برای همسرش خرید...
وقتی به خانه بازگشت شانه در دست با تعجب دید که همسرش موهایش را کوتاه کرده است و بند ساعت نو برای او گرفته است.
مات و مبهوت اشکریزان همدیگر را نگاه میکردند.
اشکهایشان برای این نیست که کارشان هدر رفته است برای این بود که همدیگر را به همان اندازه دوست داشتند و هر کدام بدنبال خشنودی دیگری بودند.

به یاد داشته باشیم.
اگر کسی را دوست داری یا شخصی تو را دوست داشته باشد باید برای خشنود کردن او سعی و تلاش زیادی انجام دهی...
عشق و محبت به حرف نیست باید به آن عمل کرد...
دیدگاه ها (۸)

🍁ميگن: باراناشک شوق فرشته هاستالهی با هر قطره از بارانیکی از...

🌸سلاااام!☀️صبح آخرین 🌸پنجشنبه ابان ماهتون بخیر ☀️ امیدوارم ا...

ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺳﺖﻧﺎﺭﺍﺣﺖ که ﺑﺎﺷﯽ،ﮐﺴﯽ ﺩﻟﺪﺍﺭﯼﺍﺕ ﻧﻤﯽﺩﻫﺪ!ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﮐﻪ ﺑ...

🌷ســــــلام💓صبح چهارشنبه ۲۴ آبان بخیر و شادی 🌷صبحتون زیبـا و...

پارت ۵۱شب کریسمس شده بود و همه به مسافرت و کادو و چیز هایی ا...

پارت۲۸

پارت ۲۹F:"این یارو جن و پری عه خطر داره. همین یارو باعث شد ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط