پارت
پارت ۵۱
شب کریسمس شده بود و همه به مسافرت و کادو و چیز هایی از این قبیل فکر میکردند. ولی برای اوبیتو و کاکاشی فرق داشت. انها برنامه های دیگری ریخته بودند، یواشکی. کاکاشی نقشه ای داشت که اوبیتو نباید میفهمید و همین قضیه، در مورد اوبیتو هم صدق میکرد.
کاکاشی نشسته بود روی کاناپه، لباس های بیرونی اش را میپوشید.
O:"کجا میخوای بری؟"
کاکاشی کمی دستپاچه شد:"ا...ام...میخواستم برم...شکلات بخرم. اره. تو چه مزه ای میخوای؟"
دروغ، اوبیتو این را حس کرد. ولی گیر نداد، چون خودش هم مجبور بود ایندفعه را دروغ بگوید:"منم میخواستم برم به...رین سر بزنم. شکلات شیری هم بخر."
نه کاکاشی میخواست برود شکلات بخرد، نه اوبیتو قصد سر زدن به رین را داشت. انها دروغ گفتند، ولی نه برای یک چیز بد. برای یک سورپرایز بزرگ.
●
کاکاشی که رفت، اوبیتو هم نیم ساعت بعدش از خانه زد بیرون.
هر دویشان شروع کردند خیابان ها را گشتن، بخاطر کریسمس خیلی شلوغ بود و برف سنگین اوضاع را بدتر میکرد. ولی انها به گشتن ادامه دادند. دور از چشم هم، میخواستند کاری کنند. اوبیتو میخواست برای کاکاشی یک حلقه بخرد که از او خواستگاری کند. میخواست از کاکاشی بخواهد که رسما همسرش شود و زندگی اش را با او تقسیم کند. و این فکر، دقیقا در ذهن کاکاشی هم بود. او هم دنبال یک حلقه ی خوب بود تا از اوبیتو خواستگاری کند.
●
O:"اقا، این حلقه ای که گذاشتید پشت شیشه قیمتش چنده؟"
و به یک حلقه که نگین براق و بلوری ای داشت اشاره کرد، نگینی که او فکر کرده بود به رنگ موهای کاکاشی میاید.
?:"اون؟ ۲۰۰ دلار." (واحد پولی کونوها چیه؟ با دلار خرید میکنن؟)
اوبیتو کیف پولش را کشید بیرون:"همونو بدید لطفا. با یه جعبه."
?:"واسه خواستگاری خیلی جوون نیستی بچه؟"
و حلقه را گذاشت توی جعبه. اوبیتو اخم کرد، جعبه را برداشت و ۲۰۰ دلار را کوبید روی پیشخوان:"به تو چه."
●
از انطرف کاکاشی پشت شیشه ی مغازه یک انگشتر دید که به نظرش خوب امد. حلقه ای که یک نگین مشکی رنگ داشت و او فکر کرد شبیه چشم های اوبیتو است پس رفت داخل که ان را بخرد.
K:"ااه...ببخشید خانوم. اون حلقه مشکیه که پشت ویترینه رو میخواستم لطفا. جعبه خوشگل براش دارین؟"
مغازه دار سر تکان داد و حلقه را از پشت ویترین بیرون اورد و برای کاکاشی گذاشت توی یک جعبه. لبخند زد:"چه شخص خوش شانسی، اگه این حلقه مال اونه."
کاکاشی سر تکان داد و جعبه را برداشت و پولش را داد. حالا باید بر میگشت خانه.
●
توی راه برگشت اوبیتو داشت جملاتش را مرور میکرد:"ام کاکاشی...میشه با من ازدواج...نه نه نه خیلی خشکه. میشه زندگیتو...نه بابا مگه میخوام بکشمش. میتونم همسرت بشم...اَااه توروخدا انقد حال به هم زن نباش اوبیتو."
مشخص بود خیلی استرس دارد و توی جمله هایش هم مدام قاطی میکرد، ولی چیزی ته دلش به او اطمینان میداد که قرار نیست اتفاق بدی بیفتد.
از انطرف اوضاع کاکاشی هم استرسی بود. داشت سعی میکرد مرور کند که قرار است چه جوری حلقه را بدهد یا چی قبلش بگوید تا اینکه...
اوبیتو از سر کوچه و کاکاشی از ته کوچه به هم رسیدند. هر دو سریع حلقه ها را کردند توی جیب کاپشنشان.
O:"عه، کاکاشی. شکلات خریدی؟"
کاکاشی سعی کرد خونسرد رفتار کند:"ام...نه راستش نداشت."
بعد اوبیتو عزمش را جزم کرد که پیشنهاد دهد:"ام...میخوای بریم پارک یه قدمی بزنیم. یچیزی هم هست که...میخوام بگم بهت."
کاکاشی هم که از خدا خواسته قبول کرد:"اره اره، هوا خوبه بیا بریم."
شب کریسمس شده بود و همه به مسافرت و کادو و چیز هایی از این قبیل فکر میکردند. ولی برای اوبیتو و کاکاشی فرق داشت. انها برنامه های دیگری ریخته بودند، یواشکی. کاکاشی نقشه ای داشت که اوبیتو نباید میفهمید و همین قضیه، در مورد اوبیتو هم صدق میکرد.
کاکاشی نشسته بود روی کاناپه، لباس های بیرونی اش را میپوشید.
O:"کجا میخوای بری؟"
کاکاشی کمی دستپاچه شد:"ا...ام...میخواستم برم...شکلات بخرم. اره. تو چه مزه ای میخوای؟"
دروغ، اوبیتو این را حس کرد. ولی گیر نداد، چون خودش هم مجبور بود ایندفعه را دروغ بگوید:"منم میخواستم برم به...رین سر بزنم. شکلات شیری هم بخر."
نه کاکاشی میخواست برود شکلات بخرد، نه اوبیتو قصد سر زدن به رین را داشت. انها دروغ گفتند، ولی نه برای یک چیز بد. برای یک سورپرایز بزرگ.
●
کاکاشی که رفت، اوبیتو هم نیم ساعت بعدش از خانه زد بیرون.
هر دویشان شروع کردند خیابان ها را گشتن، بخاطر کریسمس خیلی شلوغ بود و برف سنگین اوضاع را بدتر میکرد. ولی انها به گشتن ادامه دادند. دور از چشم هم، میخواستند کاری کنند. اوبیتو میخواست برای کاکاشی یک حلقه بخرد که از او خواستگاری کند. میخواست از کاکاشی بخواهد که رسما همسرش شود و زندگی اش را با او تقسیم کند. و این فکر، دقیقا در ذهن کاکاشی هم بود. او هم دنبال یک حلقه ی خوب بود تا از اوبیتو خواستگاری کند.
●
O:"اقا، این حلقه ای که گذاشتید پشت شیشه قیمتش چنده؟"
و به یک حلقه که نگین براق و بلوری ای داشت اشاره کرد، نگینی که او فکر کرده بود به رنگ موهای کاکاشی میاید.
?:"اون؟ ۲۰۰ دلار." (واحد پولی کونوها چیه؟ با دلار خرید میکنن؟)
اوبیتو کیف پولش را کشید بیرون:"همونو بدید لطفا. با یه جعبه."
?:"واسه خواستگاری خیلی جوون نیستی بچه؟"
و حلقه را گذاشت توی جعبه. اوبیتو اخم کرد، جعبه را برداشت و ۲۰۰ دلار را کوبید روی پیشخوان:"به تو چه."
●
از انطرف کاکاشی پشت شیشه ی مغازه یک انگشتر دید که به نظرش خوب امد. حلقه ای که یک نگین مشکی رنگ داشت و او فکر کرد شبیه چشم های اوبیتو است پس رفت داخل که ان را بخرد.
K:"ااه...ببخشید خانوم. اون حلقه مشکیه که پشت ویترینه رو میخواستم لطفا. جعبه خوشگل براش دارین؟"
مغازه دار سر تکان داد و حلقه را از پشت ویترین بیرون اورد و برای کاکاشی گذاشت توی یک جعبه. لبخند زد:"چه شخص خوش شانسی، اگه این حلقه مال اونه."
کاکاشی سر تکان داد و جعبه را برداشت و پولش را داد. حالا باید بر میگشت خانه.
●
توی راه برگشت اوبیتو داشت جملاتش را مرور میکرد:"ام کاکاشی...میشه با من ازدواج...نه نه نه خیلی خشکه. میشه زندگیتو...نه بابا مگه میخوام بکشمش. میتونم همسرت بشم...اَااه توروخدا انقد حال به هم زن نباش اوبیتو."
مشخص بود خیلی استرس دارد و توی جمله هایش هم مدام قاطی میکرد، ولی چیزی ته دلش به او اطمینان میداد که قرار نیست اتفاق بدی بیفتد.
از انطرف اوضاع کاکاشی هم استرسی بود. داشت سعی میکرد مرور کند که قرار است چه جوری حلقه را بدهد یا چی قبلش بگوید تا اینکه...
اوبیتو از سر کوچه و کاکاشی از ته کوچه به هم رسیدند. هر دو سریع حلقه ها را کردند توی جیب کاپشنشان.
O:"عه، کاکاشی. شکلات خریدی؟"
کاکاشی سعی کرد خونسرد رفتار کند:"ام...نه راستش نداشت."
بعد اوبیتو عزمش را جزم کرد که پیشنهاد دهد:"ام...میخوای بریم پارک یه قدمی بزنیم. یچیزی هم هست که...میخوام بگم بهت."
کاکاشی هم که از خدا خواسته قبول کرد:"اره اره، هوا خوبه بیا بریم."
- ۱.۰k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط