گرگوحشیوماه
───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه¹³
اون..اون تیر خورده؟..
رد سرخِ خون روی پارچهی سفید پیرهنش نشسته بود.
دلم برای صورت رنگ پریدهش سوخت..برای چشمهای کم سوش.
بدنم یخ زد،انگار دنیا برای یک لحظه مکث کرده باشه.
قهوه رو گذاشتم روی میز..
بیاختیار دویدم سمت در،نمیدونم چرا.. شاید چون چشمهاش اونقدر بیحال بود که انگار هر لحظه ممکن بود خاموش بشه.
از اتاق زدم بیرون و پلهها رو تند تند پایین رفتم؛انگار اختیار پاهام دست خودم نبود.
چشمم افتاد به هیکل چهارشونهش که حالا از درد،توی خودش مچاله شده بود.
دست چپش تیر خورده بود و با اون یکی دستش محکم روی زخم فشار میداد.
راننده بلند گفت:سریع یه سینی ست جراحی ببرید اتاق آقای کیم
تهیونگ سرشو کمی چرخوند و نگاه بیجونش روی من قفل شد.
نگاهی که با همیشه فرق داشت..انگار میتونستم دردشو از توی چشماش بخونم..برای اولین بار.
به سمت اتاقش قدم برداشت..قدم هایی خسته و سنگین.
خدمتکار باعجله داشت سینی رو به سمت اتاقش میبرد.
نمیدونم چرا..ولی حس کردم نباید تنهاش بذارم.
+ببخشید خانم
با صدای من سرشو چرخوند.
به سمتش رفتم و آروم گفتم:میشه من ببرمش؟
کمی مکث کرد و بعد با یه لبخند ملیح سینی رو داد دستم.
تشکر کردم،به سمت اتاق تهیونگ رفتم و در زدم.
_بیا تو
دستگیره درو گرفتم و بازش کردم.
روی کاناپه لم داده بود،چشمهاش بسته و موهای سیاهش بینظم روی صورتش ریخته بودن.
انگار تمام غرورش برای لحظهای خاموش شده بود.
درو بستم،به سمتش قدم برداشتم و سینی رو گذاشتم روی میزی که جلوش بود و لب زدم:تو..میتونی خودت انجامش بدی؟
وقتی صدامو شنید سریع چشمهاشو باز کرد.
نیشخند معروفش،همون که همیشه حرصمو درمیاره،روی لبش نشست و گفت:خانم پارک..دلت برام سوخته یا جدی نگرانم شدی؟
کلافه هوفی کشیدم.
+داره ازت خون میره..بازم داری سوال های مسخره میپرسی؟
قیچی رو از سینی برداشت و بدون اینکه چیزی بگه،پیرهنش رو برید و پدِ استریل رو روی زخم گذاشت.
درد میکشید..اینو از لرزش ریز دستش و خط فکش که سفت شده بود میفهمیدم.
ولی تهیونگ بود..همیشه درد رو میجوید،قورت میداد و هیچکس حق نداشت ببینه.
پنس رو برداشت.
هنوز درست نزدیک زخم نشده بود که گفتم:یه لحظه..من..من میتونم انجامش بدم،توی دوره هاش شرکت کردم
سرش چرخید سمتم.
نگاهش سنگین بود،مثل همیشه.
_نیازی نیست خودم انجامش میدم
خب..متقاعد کردن تهیونگ؟
تقریباً غیرممکن بود.
ولی این بار نمیتونستم فقط وایسم و نگاه کنم.
یه قدم جلو رفتم،پنس رو از دستش گرفتم و با لحنی آروم اما محکم گفتم:میدونم نمیخوای کسی کمکت کنه،چون از اینکه به کسی مدیون بشی متنفرّی..ولی نمیتونم ببینم اینجوری درد میکشی،پس..بزار این یه بارو من انجامش بدم
چندثانیه بهم زل زد.
نگاهش چیزی بین عصبانیت و غرورِ زخمی بود.
بعد،آهسته نگاهشو ازم گرفت.
اما پنس رو پس نگرفت،همین یعنی قبول کرده بود..به روش خودش...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه¹³
اون..اون تیر خورده؟..
رد سرخِ خون روی پارچهی سفید پیرهنش نشسته بود.
دلم برای صورت رنگ پریدهش سوخت..برای چشمهای کم سوش.
بدنم یخ زد،انگار دنیا برای یک لحظه مکث کرده باشه.
قهوه رو گذاشتم روی میز..
بیاختیار دویدم سمت در،نمیدونم چرا.. شاید چون چشمهاش اونقدر بیحال بود که انگار هر لحظه ممکن بود خاموش بشه.
از اتاق زدم بیرون و پلهها رو تند تند پایین رفتم؛انگار اختیار پاهام دست خودم نبود.
چشمم افتاد به هیکل چهارشونهش که حالا از درد،توی خودش مچاله شده بود.
دست چپش تیر خورده بود و با اون یکی دستش محکم روی زخم فشار میداد.
راننده بلند گفت:سریع یه سینی ست جراحی ببرید اتاق آقای کیم
تهیونگ سرشو کمی چرخوند و نگاه بیجونش روی من قفل شد.
نگاهی که با همیشه فرق داشت..انگار میتونستم دردشو از توی چشماش بخونم..برای اولین بار.
به سمت اتاقش قدم برداشت..قدم هایی خسته و سنگین.
خدمتکار باعجله داشت سینی رو به سمت اتاقش میبرد.
نمیدونم چرا..ولی حس کردم نباید تنهاش بذارم.
+ببخشید خانم
با صدای من سرشو چرخوند.
به سمتش رفتم و آروم گفتم:میشه من ببرمش؟
کمی مکث کرد و بعد با یه لبخند ملیح سینی رو داد دستم.
تشکر کردم،به سمت اتاق تهیونگ رفتم و در زدم.
_بیا تو
دستگیره درو گرفتم و بازش کردم.
روی کاناپه لم داده بود،چشمهاش بسته و موهای سیاهش بینظم روی صورتش ریخته بودن.
انگار تمام غرورش برای لحظهای خاموش شده بود.
درو بستم،به سمتش قدم برداشتم و سینی رو گذاشتم روی میزی که جلوش بود و لب زدم:تو..میتونی خودت انجامش بدی؟
وقتی صدامو شنید سریع چشمهاشو باز کرد.
نیشخند معروفش،همون که همیشه حرصمو درمیاره،روی لبش نشست و گفت:خانم پارک..دلت برام سوخته یا جدی نگرانم شدی؟
کلافه هوفی کشیدم.
+داره ازت خون میره..بازم داری سوال های مسخره میپرسی؟
قیچی رو از سینی برداشت و بدون اینکه چیزی بگه،پیرهنش رو برید و پدِ استریل رو روی زخم گذاشت.
درد میکشید..اینو از لرزش ریز دستش و خط فکش که سفت شده بود میفهمیدم.
ولی تهیونگ بود..همیشه درد رو میجوید،قورت میداد و هیچکس حق نداشت ببینه.
پنس رو برداشت.
هنوز درست نزدیک زخم نشده بود که گفتم:یه لحظه..من..من میتونم انجامش بدم،توی دوره هاش شرکت کردم
سرش چرخید سمتم.
نگاهش سنگین بود،مثل همیشه.
_نیازی نیست خودم انجامش میدم
خب..متقاعد کردن تهیونگ؟
تقریباً غیرممکن بود.
ولی این بار نمیتونستم فقط وایسم و نگاه کنم.
یه قدم جلو رفتم،پنس رو از دستش گرفتم و با لحنی آروم اما محکم گفتم:میدونم نمیخوای کسی کمکت کنه،چون از اینکه به کسی مدیون بشی متنفرّی..ولی نمیتونم ببینم اینجوری درد میکشی،پس..بزار این یه بارو من انجامش بدم
چندثانیه بهم زل زد.
نگاهش چیزی بین عصبانیت و غرورِ زخمی بود.
بعد،آهسته نگاهشو ازم گرفت.
اما پنس رو پس نگرفت،همین یعنی قبول کرده بود..به روش خودش...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
- ۳۲.۲k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط