چقدر از آن روزها دور شده ایم..
چقدر از آن روزها دور شده ایم..
از اهالی دیروز بود...
چهرهاش در خاطرمان میماند...
جانما به جانش وصل بود..
ناز کشیدن را خوب بلد بود...
با شمعدانی های دور حوض حرف میزد...
ماهیها به عشقش میرقصیدند..
طعم مهربانی را میچشید..
صدای دلتنگی مارا با لب بسته میشنید...
آرامش روزهای گرفتهی ما بود...
چادر نمازش بوی خدا میداد
به زندگی برکت میداد..
مادربزرگ را میگویم...
افسوس که چقدر از آن روزها دور شده ایم...
از اهالی دیروز بود...
چهرهاش در خاطرمان میماند...
جانما به جانش وصل بود..
ناز کشیدن را خوب بلد بود...
با شمعدانی های دور حوض حرف میزد...
ماهیها به عشقش میرقصیدند..
طعم مهربانی را میچشید..
صدای دلتنگی مارا با لب بسته میشنید...
آرامش روزهای گرفتهی ما بود...
چادر نمازش بوی خدا میداد
به زندگی برکت میداد..
مادربزرگ را میگویم...
افسوس که چقدر از آن روزها دور شده ایم...
- ۱.۳k
- ۱۶ اسفند ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط