چقدر از آن روزها دور شده ایم..

چقدر از آن روزها دور شده ایم..
از اهالی دیروز بود...
چهره‌اش در خاطرمان می‌ماند...
جان‌ما به جانش وصل بود..
ناز کشیدن را خوب بلد بود...
با شمعدانی های دور حوض حرف میزد...
ماهی‌ها به عشقش میرقصیدند..
طعم مهربانی را میچشید..
صدای دلتنگی مارا با لب بسته می‌شنید...
آرامش روزهای گرفته‌ی ما بود...
چادر نمازش بوی خدا میداد
به زندگی برکت میداد..
مادربزرگ را میگویم...
افسوس که چقدر از آن روزها دور شده ایم...
دیدگاه ها (۳)

آن روزهـا هر ســایه رنگـش ارغـوانی بود در گـاری ِ هر دوره گر...

می خواهم برگردم ؛به روزهایِ خوبی ؛که مادربزرگ زنده بودکه پدر...

میخواهم برگردم...به روزهایِ خوبی...که مادربزرگ زنده بود...که...

میخواهم برگردم به روزهایِ خوبی؛که مادربزرگ زنده بودکه پدربزر...

آن روزهـــــا هر ســایه رنگــش ارغـــوانی بود در گــــاری ِ ...

گاهی فکر می‌کنم ما چقدر جا مانده‌ایم از آن نسل...نسل کتابهای...

دلم برای خانه ننه جان تنگ شده..مادر بزرگم را میگویم، دوست دا...

😍🧡 خونه‌ی مادربزرگه هزار تا قصه داره😍🧡❤️❤️ می خواهم برگردم ؛...

🌻می خواهم برگردم ؛به روزهایِ خوبی ؛که مادربزرگ زنده بودکه پد...

💭و گاهی خوشبختی چقدر واژه ی سرسختی میشودبرای رسیدنانگار که آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط