{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چقدر از آن روزها دور شده ایم..

چقدر از آن روزها دور شده ایم..
از اهالی دیروز بود...
چهره‌اش در خاطرمان می‌ماند...
جان‌ما به جانش وصل بود..
ناز کشیدن را خوب بلد بود...
با شمعدانی های دور حوض حرف میزد...
ماهی‌ها به عشقش میرقصیدند..
طعم مهربانی را میچشید..
صدای دلتنگی مارا با لب بسته می‌شنید...
آرامش روزهای گرفته‌ی ما بود...
چادر نمازش بوی خدا میداد
به زندگی برکت میداد..
مادربزرگ را میگویم...
افسوس که چقدر از آن روزها دور شده ایم...
دیدگاه ها (۳)

خب گاهی اوقات آدم هوس میکند تنها باشد،خودش باشد و خودش!نه ای...

‌هروقت حس کردی حالت میزون نیستخودت به دادش برساون آهنگی رو ب...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط