{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✨پیشی باکوگو✨

✨پیشی باکوگو✨
p 2
به حالت انسان در آمدم<
به ایزو نگاه کردم و دیدم که ناراحته

رفتم کنارش و ایزو رو بغلش کردم و گفتم: چیزی شده ;پرنسس از چیزی ناراحتی؟ کسی اذیتت کرده
ایزو گفت : چیزی نشده فقط یکم خسته ام
پیشونی ایزو رو بوس کردم و گفتم: منم خسته ام
این رو گفت و رفت روی تخت دراز کشید رفتم
کنارش و خوابیدم

(صبح ساعت ۵:۰۰)

لباس ورزشی ام رو پوشیدم تا کمی تمرین کنم
باکوگو آمد و ازم پرسید: جایی میری ؟
گفتم :دارم میرم پیاده روی کنم تو هم میای؟
باکوگو : آره صبر کن لباس هام رو بپوشم و بیام
باکوگو آمد و رفتیم پیاده‌روی ،یکم سرعت ام رو زیاد
کردم ولی دیدم که باکوگو پشت سرم نیست بلکه داره ازم
جلو میزنه
یهو باکوگو وسط راه وایساد و من بهش خوردم و افتادم روی باکوگو مثل چی قرمز شده بودیم
بلند شدم و گفتم: وایی واقعا ببخشید ن...نمی‌خواستم...
باکوگو آمد کنارم و گفت:.....
اگه خوشت آمده (💥) کامنت کن
دیدگاه ها (۱۳)

سلامممم 🫂💥شرمنده پارت بعدی رو نداشتم آخه گروگان بودم 😔✨🛐

باکوگو ...🫂❤️‍🩹این میدوریا ورژن دختره میدوریا ها عصبانی نشین...

✨پیشی باکوگو✨مثل شب های عادی با بقیه ی دخترا توی سالن نشسته ...

میخوام رمان بنویسممم🙂‍↔️اسم:پیشی باکوگو 🥸💗بزن بریم🥸💗

خاطرات ایمیلیا

ویو ات: با الارم گوشیم بیدار شدم رفتم دستشویی کارای لازم کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط