بنام دارنده ی هستینام کتاب سر اغاز یک انتهانام نویسنده زی
بنام دارنده ی هستینام کتاب سر اغاز یک انتهانام نویسنده زینب سعیدیمقدمه تا عزیزت را از دست ندهی نمیدانی قدرش را….تا برگها نریزند باورت نمیشود پاییزی امده…برای باور کردنت واقعا لازم بود از دستت بدهم؟ ….دنیا چه بیرحمی؟حال با این درد میسوزمو و میسازم ..من اینجا مینشینم و به این فکر میکنم که…..کجای کارم اشتباه بود……سه سال قبلبا صدای در بیدار شدم میدونستم
پیشنهاد ما
خیالهای ناآگاه|rezania67کاربر انجمن نودهشتیا
سرمای یک شمالی| حسن کاوئی کاربر انجمن نودهشتیا
بازم این ابجی خل و چلمونه بی خیال اصلا تکون نخوردم خودمو زدم به خوابسارا: باز که مثل خرس خوابیدی کیان بلند شو ببینممن:جون مادرت بی خیال خوابم میادیه دفعه پتومو از سرم کشیدسارا:خره اگه تا ۰۱دقیقه دیگه بلند نشی با پارچ اب میام سراغترفت یه نگاه به ساعتم انداختم ۰۱۰۱دقیقه بعد از ظهر بود فهمیدم حق داره با پارچ اب بیاد اخه کدوم ادم سالمی تا این وقتروز میخوابه؟دوش گرفتم و رفتم پایین امروزم که جمعس و بابا هم خونست اشپز خونه رفتمو بلند سلام کردم:سلام بر پدر و مادر گراااامی…اه بازم که اخمای این پدر ما توی همهبابا:چه عجب بلاخره شاهزاده بیدار شد میخاستی میخوابیدی بعدا بلند میشدیمن: اخه پدر من امروز تعطیلیه حق ندارم بخوابم؟بابا: نمیدونی من از ادم بی نماز بدم میاد؟مامان و سارا بهمون زل زده بودن مامان ناهارو اورد سر میز کمی برنج واسم ریخت بابا:شیدا خانوم شما این پسرتونو لوس کردین همین ناز دادن بی جای شما اینو اینجوری کردهغذا کوفتم شد هیچ وقت تحمل نداشتم مامانم بخاطر من سر زنش شهمن: بابا تورو خدا بذار غذامونو بخوریم مامان هیچ کاری نکرده از سر میز بلند شدم تا مامانم گفت :کجا کیان غذات؟با قدمای بلند سمت اتاقم رفتم صدای بابام میومد:ببین چه قد این پسر بی ادب شده نه کار میکنه نه درس میخونه موندم چطور دانشگاه قبول شده اونم مرکزی پزشکی فردا پس فردا از دانشگاه هم میندازنش بیرون دکتر شدن که اسون نیس.من کیان حمیدی هستم نوزده سالمه و امسال دانشگاه قبول شدم با خواهر و پدرمادرم زندگی میکنم سه خواهر دارم که فقط یک خواهرم مجرده و بقیه عروسی کردنو یه خواهرم امریکاست و خواهر بزرگم که اینجاست
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%b1-%d8%a2%d8%ba%d8%a7%d8%b2-%db%8c%da%a9-%d8%a7%d9%86%d8%aa%d9%87%d8%a7-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
پیشنهاد ما
خیالهای ناآگاه|rezania67کاربر انجمن نودهشتیا
سرمای یک شمالی| حسن کاوئی کاربر انجمن نودهشتیا
بازم این ابجی خل و چلمونه بی خیال اصلا تکون نخوردم خودمو زدم به خوابسارا: باز که مثل خرس خوابیدی کیان بلند شو ببینممن:جون مادرت بی خیال خوابم میادیه دفعه پتومو از سرم کشیدسارا:خره اگه تا ۰۱دقیقه دیگه بلند نشی با پارچ اب میام سراغترفت یه نگاه به ساعتم انداختم ۰۱۰۱دقیقه بعد از ظهر بود فهمیدم حق داره با پارچ اب بیاد اخه کدوم ادم سالمی تا این وقتروز میخوابه؟دوش گرفتم و رفتم پایین امروزم که جمعس و بابا هم خونست اشپز خونه رفتمو بلند سلام کردم:سلام بر پدر و مادر گراااامی…اه بازم که اخمای این پدر ما توی همهبابا:چه عجب بلاخره شاهزاده بیدار شد میخاستی میخوابیدی بعدا بلند میشدیمن: اخه پدر من امروز تعطیلیه حق ندارم بخوابم؟بابا: نمیدونی من از ادم بی نماز بدم میاد؟مامان و سارا بهمون زل زده بودن مامان ناهارو اورد سر میز کمی برنج واسم ریخت بابا:شیدا خانوم شما این پسرتونو لوس کردین همین ناز دادن بی جای شما اینو اینجوری کردهغذا کوفتم شد هیچ وقت تحمل نداشتم مامانم بخاطر من سر زنش شهمن: بابا تورو خدا بذار غذامونو بخوریم مامان هیچ کاری نکرده از سر میز بلند شدم تا مامانم گفت :کجا کیان غذات؟با قدمای بلند سمت اتاقم رفتم صدای بابام میومد:ببین چه قد این پسر بی ادب شده نه کار میکنه نه درس میخونه موندم چطور دانشگاه قبول شده اونم مرکزی پزشکی فردا پس فردا از دانشگاه هم میندازنش بیرون دکتر شدن که اسون نیس.من کیان حمیدی هستم نوزده سالمه و امسال دانشگاه قبول شدم با خواهر و پدرمادرم زندگی میکنم سه خواهر دارم که فقط یک خواهرم مجرده و بقیه عروسی کردنو یه خواهرم امریکاست و خواهر بزرگم که اینجاست
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%b1-%d8%a2%d8%ba%d8%a7%d8%b2-%db%8c%da%a9-%d8%a7%d9%86%d8%aa%d9%87%d8%a7-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
- ۲.۴k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط