*
*
### ادامه سناریو: «رایحه حقیقت» — پارت ۴
ساعت از نیمهشب گذشته بود. نورِ ماه از لای پردهها به داخل اتاق میتابید و روی چهرهی رنگپریدهی ناروتو میافتاد. تبش کمی فروکش کرده بود، اما هنوز در حالتی بین خواب و بیداری بود. ساسوکه هنوز همانجا، روی لبهی تخت نشسته بود و انگشتانش را به آرامی روی شقیقهی ناروتو میکشید.
ناروتو ناگهان چشمانش را باز کرد. نگاهش گیج بود، اما وقتی ساسوکه را دید، همانجا قفل شد. تنشِ موجود در هوا، با هر نفس سنگینتر میشد. ساسوکه میتوانست رایحهی «امگا»ی ناروتو را حس کند که از شدت ضعف، حالا بویی شیرین و بیدفاع گرفته بود؛ بویی که قلبِ هر آلفایی را به لرزه میانداخت.
ناروتو دستش را بالا آورد و خیلی آهسته روی سینهی ساسوکه گذاشت. لباس ساسوکه نمدار بود و گرمایِ تنش از زیر آن به خوبی حس میشد.
ناروتو با صدایِ بم و خشداری زمزمه کرد: «ساسوکه... چرا اینقدر دوری میکنی؟»
ساسوکه نفس عمیقی کشید. غرورش، همان دیواری که سالها دور خودش کشیده بود، داشت ترک میخورد. «ناروتو... تو نمیدونی چقدر سخته که نخوام همین الان تمام وجودت رو برای خودم کنم.»
ناروتو لرزید، نه از سرما، بلکه از لحنِ ساسوکه. ساسوکه بالاخره کوتاه آمد. خم شد و صورتش را در چند میلیمتری صورت ناروتو نگه داشت. گرمایِ نفسهایشان در هم گره خورد.
ساسوکه دستش را دور کمر ناروتو حلقه کرد و او را نیمخیز کرد تا فاصله را به صفر برساند. «این برایِ لجبازیهات... برای اینکه هر بار منو نادیده گرفتی و قلبِ منو به بازی دادی.»
و بعد، لبهایش را روی لبهای ناروتو گذاشت.
بوسهشان اول مردد و آرام بود، اما خیلی سریع تبدیل به چیزی شد که سالها در گلویشان گیر کرده بود. بوسهای که بویِ دلتنگی میداد، بویِ صاعقه و شکوفههای بهار. ساسوکه با ولعِ یک آلفا و لطافتِ یک عاشق، ناروتو را در آغوش گرفت و او را کاملاً به خودش چسباند.
ناروتو دستش را دور گردن ساسوکه گره کرد و او را بیشتر به خودش فشار داد. در آن لحظه، برای هر دوی آنها، دنیایِ بیرون با تمامِ جنگها و مأموریتها و هوکاگه بودنها، هیچ معنایی نداشت. فقط همین بود؛ گرمایِ بدنِ هم، ضربانِ تندِ قلبهایشان و رایحهای که در اتاق پیچیده بود.
ساسوکه بوسهاش را قطع کرد، اما پیشانیاش را روی پیشانیِ ناروتو گذاشت. چشمانش تاریک و پر از تمنا بود. «دیگه هیچوقت... هیچوقت اجازه نمیدم اینقدر ازم دور بشی.»
ناروتو در حالی که نفسنفس میزد، لبخندِ ضعیف و در عین حال عاشقانهای زد: «فقط اگه قول بدی... دیگه نباید برای مأموریتهای طولانیِ احمقانه ترکم کنی.»
ساسوکه دوباره لبهایش را با ملایمت روی لبهای ناروتو فشرد. «قول میدم... امگایِ من.»
*******
### ادامه سناریو: «رایحه حقیقت» — پارت ۴
ساعت از نیمهشب گذشته بود. نورِ ماه از لای پردهها به داخل اتاق میتابید و روی چهرهی رنگپریدهی ناروتو میافتاد. تبش کمی فروکش کرده بود، اما هنوز در حالتی بین خواب و بیداری بود. ساسوکه هنوز همانجا، روی لبهی تخت نشسته بود و انگشتانش را به آرامی روی شقیقهی ناروتو میکشید.
ناروتو ناگهان چشمانش را باز کرد. نگاهش گیج بود، اما وقتی ساسوکه را دید، همانجا قفل شد. تنشِ موجود در هوا، با هر نفس سنگینتر میشد. ساسوکه میتوانست رایحهی «امگا»ی ناروتو را حس کند که از شدت ضعف، حالا بویی شیرین و بیدفاع گرفته بود؛ بویی که قلبِ هر آلفایی را به لرزه میانداخت.
ناروتو دستش را بالا آورد و خیلی آهسته روی سینهی ساسوکه گذاشت. لباس ساسوکه نمدار بود و گرمایِ تنش از زیر آن به خوبی حس میشد.
ناروتو با صدایِ بم و خشداری زمزمه کرد: «ساسوکه... چرا اینقدر دوری میکنی؟»
ساسوکه نفس عمیقی کشید. غرورش، همان دیواری که سالها دور خودش کشیده بود، داشت ترک میخورد. «ناروتو... تو نمیدونی چقدر سخته که نخوام همین الان تمام وجودت رو برای خودم کنم.»
ناروتو لرزید، نه از سرما، بلکه از لحنِ ساسوکه. ساسوکه بالاخره کوتاه آمد. خم شد و صورتش را در چند میلیمتری صورت ناروتو نگه داشت. گرمایِ نفسهایشان در هم گره خورد.
ساسوکه دستش را دور کمر ناروتو حلقه کرد و او را نیمخیز کرد تا فاصله را به صفر برساند. «این برایِ لجبازیهات... برای اینکه هر بار منو نادیده گرفتی و قلبِ منو به بازی دادی.»
و بعد، لبهایش را روی لبهای ناروتو گذاشت.
بوسهشان اول مردد و آرام بود، اما خیلی سریع تبدیل به چیزی شد که سالها در گلویشان گیر کرده بود. بوسهای که بویِ دلتنگی میداد، بویِ صاعقه و شکوفههای بهار. ساسوکه با ولعِ یک آلفا و لطافتِ یک عاشق، ناروتو را در آغوش گرفت و او را کاملاً به خودش چسباند.
ناروتو دستش را دور گردن ساسوکه گره کرد و او را بیشتر به خودش فشار داد. در آن لحظه، برای هر دوی آنها، دنیایِ بیرون با تمامِ جنگها و مأموریتها و هوکاگه بودنها، هیچ معنایی نداشت. فقط همین بود؛ گرمایِ بدنِ هم، ضربانِ تندِ قلبهایشان و رایحهای که در اتاق پیچیده بود.
ساسوکه بوسهاش را قطع کرد، اما پیشانیاش را روی پیشانیِ ناروتو گذاشت. چشمانش تاریک و پر از تمنا بود. «دیگه هیچوقت... هیچوقت اجازه نمیدم اینقدر ازم دور بشی.»
ناروتو در حالی که نفسنفس میزد، لبخندِ ضعیف و در عین حال عاشقانهای زد: «فقط اگه قول بدی... دیگه نباید برای مأموریتهای طولانیِ احمقانه ترکم کنی.»
ساسوکه دوباره لبهایش را با ملایمت روی لبهای ناروتو فشرد. «قول میدم... امگایِ من.»
*******
- ۲۷۶
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط