*
*
### سناریو: «رایحه حقیقت»
فضا:** دفتر هوکاگه، نیمهشب. ناروتو (امگا) در حال مرتب کردن پروندههای انباشتهشده است و ساسوکه (آلفا) که به تازگی از یک ماموریت طولانی برگشته، برای گزارش نهایی وارد اتاق میشود.
*
متن سناریو:**
نور ضعیف چراغ روی میز، سایهی بلندی روی دیوار انداخته بود. ناروتو، با وجود خستگی، سعی داشت روی آخرین گزارش تمرکز کند. اما وقتی درِ سنگین دفتر با صدای آرامی باز شد، تمام موهای تنش سیخ شد. بویِ تند و غلیظِ صاعقه و چوبِ سوخته در فضا پیچید؛ بویی که فقط متعلق به یک نفر بود: ساسوکه.
ناروتو نفسش را حبس کرد. به عنوان یک امگا، حضور یک آلفای قدرتمند مثل ساسوکه همیشه ضربان قلبش را به چالش میکشید، اما امشب فرق داشت. ساسوکه بدون اینکه حرفی بزند، به سمت میز آمد. فضای اتاق سنگین شده بود؛ فشاری که از سمت قدرتِ «آلفای» ساسوکه ساطع میشد، فضای تنفس ناروتو را تنگ کرده بود.
ساسوکه دقیقاً پشت صندلی ناروتو ایستاد. لرزش خفیفی از ستون فقرات ناروتو گذشت.
ساسوکه با صدایی که به طرز خطرناکی بم و آرام بود، زمزمه کرد: «چرا هنوز بیداری، ناروتو؟»
ناروتو سعی کرد صدایش نلرزد: «کارها... کارها هنوز مونده، ساسوکه. تو... نباید الان اینجا باشی.»
ساسوکه خم شد و دستش را روی میز، دقیقاً کنار دست ناروتو گذاشت. انگار او را در حصار قرار داده بود. رایحهی ساسوکه حالا قویتر شده بود، انگار داشت ناروتو را در آغوشِ نامرئیاش میگرفت.
ساسوکه با لحنی که هیچگونه مخالفتی را برنمیتابید، گفت: «بو میدی. بویِ استرس و خستگی... این بویِ امگایِ من نیست.»
ناروتو سرش را چرخاند و نگاهش با چشمهای نافذ و مشکیِ ساسوکه گره خورد. در آن چشمها، چیزی فراتر از یک همتیمی یا رقیب قدیمی دیده میشد؛ یک غریزهی شکارچی که حالا فقط روی یک هدف قفل شده بود.
ساسوکه نزدیکتر شد، طوری که گرمای بدنش را حس کرد: «بقیه رو ول کن. الان فقط به من گوش بده.»
ناروتو که دیگر قدرتِ مقاومت نداشت، سرش را پایین انداخت. ساسوکه با ملایمت دستش را زیر چانهی ناروتو گذاشت و صورتش را بالا آورد. در آن لحظه، ناروتو فهمید که در برابر این آلفا، هیچ راه فراری وجود ندارد... و شاید، اصلاً نمیخواست راهی پیدا کند
*****
نظرتون راجبش چیه؟ادامش بدم؟
### سناریو: «رایحه حقیقت»
فضا:** دفتر هوکاگه، نیمهشب. ناروتو (امگا) در حال مرتب کردن پروندههای انباشتهشده است و ساسوکه (آلفا) که به تازگی از یک ماموریت طولانی برگشته، برای گزارش نهایی وارد اتاق میشود.
*
متن سناریو:**
نور ضعیف چراغ روی میز، سایهی بلندی روی دیوار انداخته بود. ناروتو، با وجود خستگی، سعی داشت روی آخرین گزارش تمرکز کند. اما وقتی درِ سنگین دفتر با صدای آرامی باز شد، تمام موهای تنش سیخ شد. بویِ تند و غلیظِ صاعقه و چوبِ سوخته در فضا پیچید؛ بویی که فقط متعلق به یک نفر بود: ساسوکه.
ناروتو نفسش را حبس کرد. به عنوان یک امگا، حضور یک آلفای قدرتمند مثل ساسوکه همیشه ضربان قلبش را به چالش میکشید، اما امشب فرق داشت. ساسوکه بدون اینکه حرفی بزند، به سمت میز آمد. فضای اتاق سنگین شده بود؛ فشاری که از سمت قدرتِ «آلفای» ساسوکه ساطع میشد، فضای تنفس ناروتو را تنگ کرده بود.
ساسوکه دقیقاً پشت صندلی ناروتو ایستاد. لرزش خفیفی از ستون فقرات ناروتو گذشت.
ساسوکه با صدایی که به طرز خطرناکی بم و آرام بود، زمزمه کرد: «چرا هنوز بیداری، ناروتو؟»
ناروتو سعی کرد صدایش نلرزد: «کارها... کارها هنوز مونده، ساسوکه. تو... نباید الان اینجا باشی.»
ساسوکه خم شد و دستش را روی میز، دقیقاً کنار دست ناروتو گذاشت. انگار او را در حصار قرار داده بود. رایحهی ساسوکه حالا قویتر شده بود، انگار داشت ناروتو را در آغوشِ نامرئیاش میگرفت.
ساسوکه با لحنی که هیچگونه مخالفتی را برنمیتابید، گفت: «بو میدی. بویِ استرس و خستگی... این بویِ امگایِ من نیست.»
ناروتو سرش را چرخاند و نگاهش با چشمهای نافذ و مشکیِ ساسوکه گره خورد. در آن چشمها، چیزی فراتر از یک همتیمی یا رقیب قدیمی دیده میشد؛ یک غریزهی شکارچی که حالا فقط روی یک هدف قفل شده بود.
ساسوکه نزدیکتر شد، طوری که گرمای بدنش را حس کرد: «بقیه رو ول کن. الان فقط به من گوش بده.»
ناروتو که دیگر قدرتِ مقاومت نداشت، سرش را پایین انداخت. ساسوکه با ملایمت دستش را زیر چانهی ناروتو گذاشت و صورتش را بالا آورد. در آن لحظه، ناروتو فهمید که در برابر این آلفا، هیچ راه فراری وجود ندارد... و شاید، اصلاً نمیخواست راهی پیدا کند
*****
نظرتون راجبش چیه؟ادامش بدم؟
- ۴۴
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط