{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان انتقام خونین

رمان انتقام خونین 🩸❣️
part:10

#ارسلان
دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم بایدبه دیانا حسم رو میگفتم واقعا دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم
ولی الان نمی تونستم بهش بگم باید وایمیستادم زنگ بخوره ای خدااااا

زنگ تفریح 🧉🫗🧭

ارسلان:دیانا میای یه لحظه کارت دارم
دیانا:ام کجا؟
ارسلان:یه لحظه بیا کارم خیلی مهمه
دیانا:باشه
ارسلان:خب
دیانا:خب؟
ارسلان:خب.
دیانا:مسخره کردی؟
ارسلان:نه بابا امم بببین میخواستم بهت بگم
سحر:عه وااا عسلم چرا بدون من میری؟
ارسلان:تو چی میگی این وسط
سحر:هیچی
ارسلان:سحر برو می‌خوایم حرف بزنیم
سحر:خب بگو من راحتم
ارسلان:سحر میری یا ببرمت؟
سحر:عههه چه رمانتیک میخوای منو ببریییی؟

#دیانا
دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم سحر با ارسلان اینطوری حرف میزنم بلند گفتم:
خفه شووووو
ارسلان:گوشیم زنگ خورد پانیذ بود به بچه ها گفتم:بچه ها من میرم یه کوچولو دور تر الان میام ولی واقعا دیانا چرا اینطوری کرد؟!
دیانا:ارسلان رفت و من موندم تنها اینجا🥲
سحر:دختره عوضی برای چی خودتو به ارسلان مبچسبونی
دیانا:من اصلا خودم رو به ارسلان نمیچسبونم چی میگی تو؟
سحر:از این رفتارها که از تو و ارسلان میبینم معلومه عاشق همین واقعا برات متاسفم
دیانا:اصلا به تو چه ربطی داره من با کی میکردم
سحر:نکبت ک*کش با چه حقی با من حرف میزنی
دیانا:خودتی دختره ک*نی
سحر:برو گمشو عوضییی نمی‌ذارم به ارسلانم برسی
دیانا:گوه خوریش به تو نیامده واقعا دلم برا ننت میسوزه تو رو به دنیا آورده
سحر:(بچه ها اینجا چون دیانا اعصاب سحر رو خورد کرد یه سیلی بهش زد)تو با چه حقی با من اینطوری حرف میزنی؟

#ارسلان
تلفن رو قطع کردم دیدم سحر یه سیلی به دیانا زد و با داد به سحر گفتم:
دختره نکبت تو با چه حقی دیانا رو میزنی هاااااا (با صدای خیلی بلند)
سحر:اون منو زدددد
دیانا:من تو رو زدم اشغالل؟؟؟؟
ارسلان:خودم دیدم زدیش گمشو از جلو چشام دور باش تا بیشتر عصبانیم نکردی
سحر:با گریه از اونجا دور شدم
ارسلان:دیانا خوبی
دیانا:اره مرسی
ارسلان:خواهش میکنم چیزیت که نشد؟
دیانا:نه نمی‌خواد نگران باشی
ارسلان:پانیذ زنگ زد گفتش که پس فردا عروسی خودش با رضا هست و تو هم با خوانوادت حتما بیا
دیانا:ته باش بعداً خودم بهش زنگ میزنم




خب بچه ها اینم یه پارت طولانی بخدا پرس شدم لطفاً حمایت کنید تا فردا چند تا پارت بذارم💜
دیدگاه ها (۰)

پست یوتیوب نیکا

عسلم😂❤️

من خودم عاشق سرما و بارون هستم

💗✨

رمان بغلی پارت ۲۱۵و۲۱۶.....حال .......ارسلان: چیشد پس_:یکم ت...

رمان▪︎روباه کوچولو▪︎پارت ۲محراب"داشتم سعی می‌کردم با این قیا...

رمان▪︎روباه کوچولو▪︎پارت۱سلاممم من مهشادم اممم ۲۴ سالمه و یه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط