ستاره ای در میان تاریکی فصل۱ پارت۱۰🌌
ستاره ای در میان تاریکی فصل۱ پارت۱۰🌌
نویسنده:
بعد از اون، کمکم برنامهی عادی کلاسها شروع شد.
و اینجا بود که خیلیها تازه با یه حقیقت عجیب دربارهی ایمی آشنا شدن:
هوشیکاوا ایمی فقط توی مبارزه و کوسش خوب نبود.
از لحاظ درسی هم عملاً هیولا بود
کلاس اول
نمره کامل🧐
کلاس دوم
جواب درست سریعتر از نصف کلاس😯
کلاس سوم.
وقتی معلم یه سؤال سخت پرسید، ایمی بدون اینکه حتی کامل به تخته نگاه کنه جواب داد🤯
چند نفر داشتن کمکم با ناباوری نگاهش میکردن
یکی از بچهها زیر لب گفت:
سرو:«اون واقعاً همهچی بلده؟»
کامیناری:«اصلاً درس میخونه؟»
ایمی توی ذهنش:
*نه واقعاً. خودمم ترجیح میدم در عوضش خواب داشته باشم 😐 ولی متاسفانه ...*
دکو که از چند ردیف اونطرفتر نگاهش میکرد، هم تحت تأثیر قرار گرفته بود هم یکم گیج برا همین هی فکر میکرد و انالیز و تند تند تو دفتر چیز میز مینوشت
دکو تو ذهنش: *هوشیکاوا-سان خیلی عجیبه…یعنی… نه، عجیب نه… فقط… خیلی متفاوت و باهوشه…*
ایدا هم کاملاً واضح شده بود که تحت تأثیره هرچند سعی میکرد بیش از حد نشون نده
البته ایمی خیلی آروم سرش رو گذاشت روی دستش و توی دلش گفت: *خواهشاً اینجوری نگاهم نکنید.
من برای گمنامی خیلی بیشتر تلاش کرده بودم 😐 *
نویسنده:
زنگ تفریح که شد
دکو و ایدا ناخودآگاه دوباره نزدیک ایمی جمع شدن.
نه چون از قبل قرار گذاشته بودن،
فقط چون انگار از همون روز اول یه جور ریتم بینشون شکل گرفته بود.
دکو با لبخند خجالتی گفت:
«هوشیکاوا-سان… تو واقعاً توی همهی درسها خوبی؟»
ایمی بیحوصله گفت:
«نه توی بعضیا😒 فقط خیلی خوبم چون معمولا وقت ندارم یا اصلا یادم میره کم پیش میاد بتونم درست حسابی تمرین کنم😩🙄🙄»
دکو:
«…این اصلاً جواب آرومکنندهای نبود 😅»
ایدا هم گفت:
«واقعاً تحسینبرانگیز بود تسلط شما روی دروس عمومی در این سطح برای دانشآموز سال اول بسیار کمنظیره.»
ایمی:
«…میتونی یه بار بدون لحن گزارش رسمی حرف بزنی؟🤨»
دکو خندید
ایدا کمی مکث کرد
«تلاش میکنم.»
نویسنده:
و به طرز عجیبی…
داشت واقعاً تلاش میکرد😃
ایمی خیلی آروم به این دوتا نگاه کرد.
دکو، با اون انرژی دستپاچه ولی مهربون.
ایدا، با اون جدیت زیادی ولی نیت خوب
حس آشنایی نداشت
اتفاقاً برعکس حس جدیدی بود
حسِ اینکه شاید…
شاید لازم نباشه اینجا همیشه تنها بمونه
و همین فکر هرچقدر کوچیک یه گوشه از دلش رو گرم کرد.
نویسنده:
بالاخره کلاسهای روز اول هم تموم شد.
خستگی روی شونهی همه نشسته بود.
بعضیا هنوز دربارهی آزمون حرف میزدن،
بعضیا از معلمها شوکهذبودن
بعضیا هم فقط میخواستن برسن خونه و بیفتن رو زمین.
ایمی وسایلش رو جمع کرد.
مرتب سریع ساکت
دکو و ایدا هم کمکم آمادهی رفتن شدن
دکو گفت:
«خب… فردا میبینمتون؟»
ایمی خیلی خشک جواب داد:
«اگه تا فردا از خستگی نمرده باشم، آره شاید دیدمت البته دعا کن بتونم یکم بخوابم»
دکو خندید
ایدا هم خیلی جدی گفت:
«امیدوارم هر دوی شما امشب استراحت کافی داشته باشید
عملکرد مناسب بدون خواب کافی ممکن نیست»
ایمی و دکو هر دو چند ثانیه ساکت موندن
بعد ایمی گفت:
« ای بابا دکو این باز شروع کرد دکو نگاش کن 🙄🙄 …ایدااااا😠 بعضی حرفات خیلی شبیه بروشور آموزشیان توروخودا عین ادمیزاد بحرف😫😫😫 نمیفهمم چی میگی »
دکو داشت غش میکرد از خنده
و این بار حتی خود ایدا هم خیلی خفیف لبخند زد
ایمی:هوی مرض نگفتم بخندید خو راست میگم( البته اینو با لرز گفت چون خودشم داشت میترکید از خنده🤣 بزور خودشو جدی نشون میداد)
نویسنده:
سهتایی از کلاس خارج شدن
راهروهای یوای هنوز روشن و پررفتوآمد بودن
ولی برای ایمی یه چیزی فرق کرده بود.
صبح که وارد اینجا شده بود
حس میکرد باید خودش رو جمع کنه مخفی کنه کنترل کنه
ولی حالا…
برای اولین بار بعد از مدتها
روزش رو کاملاً تنها تموم نمیکرد
شاید هنوز زود بود اسمش رو «دوستی» بذاره اما هرچی بود
از تنهایی کمتر درد داشت
نویسنده:
بعد از اون، کمکم برنامهی عادی کلاسها شروع شد.
و اینجا بود که خیلیها تازه با یه حقیقت عجیب دربارهی ایمی آشنا شدن:
هوشیکاوا ایمی فقط توی مبارزه و کوسش خوب نبود.
از لحاظ درسی هم عملاً هیولا بود
کلاس اول
نمره کامل🧐
کلاس دوم
جواب درست سریعتر از نصف کلاس😯
کلاس سوم.
وقتی معلم یه سؤال سخت پرسید، ایمی بدون اینکه حتی کامل به تخته نگاه کنه جواب داد🤯
چند نفر داشتن کمکم با ناباوری نگاهش میکردن
یکی از بچهها زیر لب گفت:
سرو:«اون واقعاً همهچی بلده؟»
کامیناری:«اصلاً درس میخونه؟»
ایمی توی ذهنش:
*نه واقعاً. خودمم ترجیح میدم در عوضش خواب داشته باشم 😐 ولی متاسفانه ...*
دکو که از چند ردیف اونطرفتر نگاهش میکرد، هم تحت تأثیر قرار گرفته بود هم یکم گیج برا همین هی فکر میکرد و انالیز و تند تند تو دفتر چیز میز مینوشت
دکو تو ذهنش: *هوشیکاوا-سان خیلی عجیبه…یعنی… نه، عجیب نه… فقط… خیلی متفاوت و باهوشه…*
ایدا هم کاملاً واضح شده بود که تحت تأثیره هرچند سعی میکرد بیش از حد نشون نده
البته ایمی خیلی آروم سرش رو گذاشت روی دستش و توی دلش گفت: *خواهشاً اینجوری نگاهم نکنید.
من برای گمنامی خیلی بیشتر تلاش کرده بودم 😐 *
نویسنده:
زنگ تفریح که شد
دکو و ایدا ناخودآگاه دوباره نزدیک ایمی جمع شدن.
نه چون از قبل قرار گذاشته بودن،
فقط چون انگار از همون روز اول یه جور ریتم بینشون شکل گرفته بود.
دکو با لبخند خجالتی گفت:
«هوشیکاوا-سان… تو واقعاً توی همهی درسها خوبی؟»
ایمی بیحوصله گفت:
«نه توی بعضیا😒 فقط خیلی خوبم چون معمولا وقت ندارم یا اصلا یادم میره کم پیش میاد بتونم درست حسابی تمرین کنم😩🙄🙄»
دکو:
«…این اصلاً جواب آرومکنندهای نبود 😅»
ایدا هم گفت:
«واقعاً تحسینبرانگیز بود تسلط شما روی دروس عمومی در این سطح برای دانشآموز سال اول بسیار کمنظیره.»
ایمی:
«…میتونی یه بار بدون لحن گزارش رسمی حرف بزنی؟🤨»
دکو خندید
ایدا کمی مکث کرد
«تلاش میکنم.»
نویسنده:
و به طرز عجیبی…
داشت واقعاً تلاش میکرد😃
ایمی خیلی آروم به این دوتا نگاه کرد.
دکو، با اون انرژی دستپاچه ولی مهربون.
ایدا، با اون جدیت زیادی ولی نیت خوب
حس آشنایی نداشت
اتفاقاً برعکس حس جدیدی بود
حسِ اینکه شاید…
شاید لازم نباشه اینجا همیشه تنها بمونه
و همین فکر هرچقدر کوچیک یه گوشه از دلش رو گرم کرد.
نویسنده:
بالاخره کلاسهای روز اول هم تموم شد.
خستگی روی شونهی همه نشسته بود.
بعضیا هنوز دربارهی آزمون حرف میزدن،
بعضیا از معلمها شوکهذبودن
بعضیا هم فقط میخواستن برسن خونه و بیفتن رو زمین.
ایمی وسایلش رو جمع کرد.
مرتب سریع ساکت
دکو و ایدا هم کمکم آمادهی رفتن شدن
دکو گفت:
«خب… فردا میبینمتون؟»
ایمی خیلی خشک جواب داد:
«اگه تا فردا از خستگی نمرده باشم، آره شاید دیدمت البته دعا کن بتونم یکم بخوابم»
دکو خندید
ایدا هم خیلی جدی گفت:
«امیدوارم هر دوی شما امشب استراحت کافی داشته باشید
عملکرد مناسب بدون خواب کافی ممکن نیست»
ایمی و دکو هر دو چند ثانیه ساکت موندن
بعد ایمی گفت:
« ای بابا دکو این باز شروع کرد دکو نگاش کن 🙄🙄 …ایدااااا😠 بعضی حرفات خیلی شبیه بروشور آموزشیان توروخودا عین ادمیزاد بحرف😫😫😫 نمیفهمم چی میگی »
دکو داشت غش میکرد از خنده
و این بار حتی خود ایدا هم خیلی خفیف لبخند زد
ایمی:هوی مرض نگفتم بخندید خو راست میگم( البته اینو با لرز گفت چون خودشم داشت میترکید از خنده🤣 بزور خودشو جدی نشون میداد)
نویسنده:
سهتایی از کلاس خارج شدن
راهروهای یوای هنوز روشن و پررفتوآمد بودن
ولی برای ایمی یه چیزی فرق کرده بود.
صبح که وارد اینجا شده بود
حس میکرد باید خودش رو جمع کنه مخفی کنه کنترل کنه
ولی حالا…
برای اولین بار بعد از مدتها
روزش رو کاملاً تنها تموم نمیکرد
شاید هنوز زود بود اسمش رو «دوستی» بذاره اما هرچی بود
از تنهایی کمتر درد داشت
- ۳۱۱
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط