{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به من می گفت: “چشم های تو مرا به این روز انداخت.. این نگا

به من می گفت: “چشم های تو مرا به این روز انداخت.. این نگاهِ تو کارِ مرا به اینجا کشانده تاب و تحمل نگاه های تو را نداشتم نمی دیدی که چشم بر زمین می دوختم!؟” به او گفتم: “در چشم های من دقیق تر نگاه کن جز تو هیچ چیزی در آن نیست…” . #بزرگ_علوی
دیدگاه ها (۱)

همین که کنارم باشی … امن میشود دنیا …کنارت زمان طلا میشود ، ...

خنده های تو… نه تنها هر دردی را شفا می‌دهد… جان می‌بخشد⁦ خند...

دلت را به دلِ خیابان بزنبا بی‌خیالیِ جاده همراه شو فراموش کن...

مادرم همیشه هرقرصی که دم دستش بود، میخورد!هروقت اسم قرص را م...

به او #نگاه کردم.ازجا پرید!دست انداخت زیر چانه‌ی من و با چنا...

شهید جواد پرویزی محل شهادت : شیراز چرا صورت پر نورت را برایم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط