عشقی بینهایت💓➿(اره، همون رمانه که همین جوری معرفی شد ولی
عشقی بینهایت💓➿(اره، همون رمانه که همین جوری معرفی شد ولی چون ایده برا شروع نداشتم، موند تو دستم 🗿 ببخشید واقعا🗿💔 و الان اینو دادم چاتی پاتی یعنی چت جی پی تی و اون نوشت اینو)
پارت1️⃣
از زبان: نویسنده ✍️(بهتره بگم چاتی پاتی 🗿)
[موقعیت؛ عمارت پروانه🌸]
تانجیرو:*چشم هاشو آروم باز کرد.* هوم...من...کجام...؟
زنیتسو:*از اون تخت اونورتر.* آآآآآآآآ هنوز زنده اممممم!😭
اینوسکه:*از روی تخت پرید پایین.* کی منو آورده اینجا؟! من باید با تخت بجنگم!🗿💥
آئویی:*در اتاق رو محکم باز کرد.* هییی! آروم باشید! مریضید!😐
اینوسکه: من مریض نیستم! تخت مریضه!🗿
زنیتسو: اینوسکه ساکت شوووو! سرم درد میکنه!😭💔
تانجیرو:*لبخند کوچیکی زد.*
[همون موقع...تق...در دوباره باز شد...]
کانائو:*آروم وارد اتاق شد. یه سینی دارو دستش بود.*
آئویی: کانائو، داروها رو آوردی؟
کانائو:*آروم سرش رو تکون داد.*
تانجیرو:*ناخودآگاه نگاهش روی کانائو موند.*
کانائو:*اونم برای چند لحظه به تانجیرو نگاه کرد.*
زنیتسو:*آروم به اینوسکه.* چرا این دوتا زل زدن به هم؟🗿
اینوسکه: نمیدونم. شاید مسابقه زل زدنه.🗿
تانجیرو:*وقتی به خودش اومد، سریع نگاهشو برگردوند.* ا-اوه...ببخشید...
کانائو:*کمی گونه هاش صورتی شد و سینی دارو رو روی میز گذاشت.*
آئویی:-تو ذهنش: ...اینا چرا یهویی اینجوری شدن؟🗿*
ادامه دارد...🥺🎀
نویسنده ✍️:خووووو🥹💖اولین پارت این رمان بالاخرههههه بعد از هزار سال اومدددددد😂🎀 نظرتون؟🤓به نظرتون این دوتا از همون نگاه اول عاشق شدن یا هنوز نه؟🤓🍓تو کامنت بگین 🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖
پارت1️⃣
از زبان: نویسنده ✍️(بهتره بگم چاتی پاتی 🗿)
[موقعیت؛ عمارت پروانه🌸]
تانجیرو:*چشم هاشو آروم باز کرد.* هوم...من...کجام...؟
زنیتسو:*از اون تخت اونورتر.* آآآآآآآآ هنوز زنده اممممم!😭
اینوسکه:*از روی تخت پرید پایین.* کی منو آورده اینجا؟! من باید با تخت بجنگم!🗿💥
آئویی:*در اتاق رو محکم باز کرد.* هییی! آروم باشید! مریضید!😐
اینوسکه: من مریض نیستم! تخت مریضه!🗿
زنیتسو: اینوسکه ساکت شوووو! سرم درد میکنه!😭💔
تانجیرو:*لبخند کوچیکی زد.*
[همون موقع...تق...در دوباره باز شد...]
کانائو:*آروم وارد اتاق شد. یه سینی دارو دستش بود.*
آئویی: کانائو، داروها رو آوردی؟
کانائو:*آروم سرش رو تکون داد.*
تانجیرو:*ناخودآگاه نگاهش روی کانائو موند.*
کانائو:*اونم برای چند لحظه به تانجیرو نگاه کرد.*
زنیتسو:*آروم به اینوسکه.* چرا این دوتا زل زدن به هم؟🗿
اینوسکه: نمیدونم. شاید مسابقه زل زدنه.🗿
تانجیرو:*وقتی به خودش اومد، سریع نگاهشو برگردوند.* ا-اوه...ببخشید...
کانائو:*کمی گونه هاش صورتی شد و سینی دارو رو روی میز گذاشت.*
آئویی:-تو ذهنش: ...اینا چرا یهویی اینجوری شدن؟🗿*
ادامه دارد...🥺🎀
نویسنده ✍️:خووووو🥹💖اولین پارت این رمان بالاخرههههه بعد از هزار سال اومدددددد😂🎀 نظرتون؟🤓به نظرتون این دوتا از همون نگاه اول عاشق شدن یا هنوز نه؟🤓🍓تو کامنت بگین 🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖
- ۱۶۸
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط