{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیدمت چشم تو جا در چشمهای من گرفت

دیدمت چشم تو جا در چشم‌های من گرفت
آتشی یک لحظه آمد در دلم دامن گرفت

آن‌قَدَر بی‌اختیار این اتفاق افتاده که
این گناه تازه‌ی من را خدا گردن گرفت

در دلم چیزی فرو می‌ریزد آیا عشق نیست؟
این‌که در اندام من امروز باریدن گرفت

من که هستم؟ او که نامش را نمی‌دانست و بعد
رفت زیر سایه‌ی یک «مرد» و نام «زن» گرفت

روزهای تیره و تاری که با خود داشتم
با تو اکنون معنی آینده‌ای روشن گرفت

زنده‌ام تا در تنم هُرمِ نفس‌های تو هست
مرگ می‌داند: فقط باید ترا از من گرفت
دیدگاه ها (۱)

نمی رنجم اگر کاخ مرا ویرانه می خواهدکه راه عشق آری طاقتی مرد...

به دنبال کسی در این خیابانها نمی گردمفقط این قدر می دانم که ...

مزه ی عشق به این خوف و رجاهاست رفیق!عشق سرگرمی‌اش آزار و تسل...

می توانی بروی قصه و رویا بشویراهی دورترین نقطه ی دنیا بشویسا...

بزن باران که امشب بی‌قرارم  برای دیدنش چشم انتظارمببار ای تی...

از تو چه پنهان،عاشقت بودم!از دل نه از سلول سلولمبا تو جهانم ...

بی تو این شهر برایم قفسی دلگیر استشعر هم بی تو به بغضی ابدی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط