_دخترجون...دختر....
_دخترجون...دختر....
برگشتم...خانم جان بود
+جانِ دلم خوشگل خانوم.
لپاش از این لفظِ"خوشگل خانوم"ِ ساده ی من گل انداخت
+یه کم از اون ماتیک و سرخاب سفیدابات برام میزنی؟
از حیرت دهانم بازمانده بود
معلوم بود خانوم جان کمی شرمگین شده
من هم که جانم در می رفت برایِ این پیرزنِ عشق
سریع گفتم...
خب معلووووومه خوشگلِ منننن..
برایش کمی سرمه کشیدم و به قول خودش سرخاب به گونه هایش و ماتیک سرخ به لبای همیشه پرخنده ش مالیدم.
به جرعت میتونم بگم از هزارتا عروس خوشگلتر شد
وقتی خودشو توآیینه دید
مثل این دخترهایی که تازه اصلاح میکنن یه حالت شیرینی بین شرم و شادی بهش دست داد و چشمایِ نازش برق زد
آخ که دلم مــُرد براش
یه عکس ازم میگیری؟
الهی من فدایِ اون چشمات بشم مگه میشه از این عروسک عکس نگرفت؟؟
آخ که برد دلمُ اون لبخند شرمزده اش
شروع کردم از زاویه های مختلف از خوشگلیاش عکس گرفتن
ته دلم یه حــالی بود.
یه بغضی که نمیــدونم ناشی از شادی بود از دل جوونش
یا شرم و خجالتش از درخواستش
با یه صدای آروم درگوشم گفت:
یه خوبِ این عکسا رو نشون آقاجون میدی...؟
دلم حالی به حالی شد.
غنج رفت
چشامُ بارون زد.
جونم فدات....معلوووومه....همین الان
لپای سرخشُ بوسیدم و از اتاق زدم بیرون
اسمش چی میتونست باشه جز....عشق
چی دلِ خانوم جانُ اینجوری زنده نگه میداشت
چی میتونست اینجوری خانوم جانِ ۷۰و چند ساله ی من را تبدیل به یک دختر ۱۴ ساله بکند....؟
یقینا اسمش "عشــق" است
چیزی که
من
و هم نسل هایِ من
لای خروار ها حس های متناقض
گمش کــردیم....
برگشتم...خانم جان بود
+جانِ دلم خوشگل خانوم.
لپاش از این لفظِ"خوشگل خانوم"ِ ساده ی من گل انداخت
+یه کم از اون ماتیک و سرخاب سفیدابات برام میزنی؟
از حیرت دهانم بازمانده بود
معلوم بود خانوم جان کمی شرمگین شده
من هم که جانم در می رفت برایِ این پیرزنِ عشق
سریع گفتم...
خب معلووووومه خوشگلِ منننن..
برایش کمی سرمه کشیدم و به قول خودش سرخاب به گونه هایش و ماتیک سرخ به لبای همیشه پرخنده ش مالیدم.
به جرعت میتونم بگم از هزارتا عروس خوشگلتر شد
وقتی خودشو توآیینه دید
مثل این دخترهایی که تازه اصلاح میکنن یه حالت شیرینی بین شرم و شادی بهش دست داد و چشمایِ نازش برق زد
آخ که دلم مــُرد براش
یه عکس ازم میگیری؟
الهی من فدایِ اون چشمات بشم مگه میشه از این عروسک عکس نگرفت؟؟
آخ که برد دلمُ اون لبخند شرمزده اش
شروع کردم از زاویه های مختلف از خوشگلیاش عکس گرفتن
ته دلم یه حــالی بود.
یه بغضی که نمیــدونم ناشی از شادی بود از دل جوونش
یا شرم و خجالتش از درخواستش
با یه صدای آروم درگوشم گفت:
یه خوبِ این عکسا رو نشون آقاجون میدی...؟
دلم حالی به حالی شد.
غنج رفت
چشامُ بارون زد.
جونم فدات....معلوووومه....همین الان
لپای سرخشُ بوسیدم و از اتاق زدم بیرون
اسمش چی میتونست باشه جز....عشق
چی دلِ خانوم جانُ اینجوری زنده نگه میداشت
چی میتونست اینجوری خانوم جانِ ۷۰و چند ساله ی من را تبدیل به یک دختر ۱۴ ساله بکند....؟
یقینا اسمش "عشــق" است
چیزی که
من
و هم نسل هایِ من
لای خروار ها حس های متناقض
گمش کــردیم....
- ۱.۹k
- ۱۷ آذر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط