شرلوک*Sherlock
شرلوک*Sherlock
part 32 (4)🌀✒️
جان درِ جعبه را باز کرد.
داخلش یه عکس کهنه بود، یه نامهی زردشده، و یه گردنبند نقره با یه آویز کوچک.
عکس رو برداشت. سه نفر توش بودن: یه زن، یه پسر کوچیک، و یه دختر کوچیکتر. زن مادرش بود. پسر خودش. و دختر...
جان نگاه کرد. دخترک موهای بلوند داشت، درست مثل اون زنی که همین الان رفت.
«این مال منه؟» جان پرسید، ولی انگار جواب رو میدونست.
شرلوک اومد کنارش. «نامه رو بخون.»
جان نامه رو باز کرد. دستخط مادرش بود، خطی که بعد از پانزده سال هنوز توی ذهنش بود.
«جان عزیزم، اگه این نامه رو میخونی، یعنی روزی رسیده که باید حقیقت رو بدونی. تو یه خواهر داری به اسم النور. وقتی تو سه ساله بودی و اون یک سال، مجبور شدم اون رو به خانوادهی دیگهای بسپرم. شرایط طوری بود که نمیتونستم از هر دوتون مراقبت کنم. بعد از اون، هیچوقت نتونستم بهت بگم. شاید بخشیدم نشی. ولی بدون که همیشه دوسش داشتم. گردنبند مال اونه، روزی که ازش جدا شدم بهش دادم. اگه روزی برگشت، بهش بده.»
جان نامه رو چند بار خوند. دستش میلرزید.
شرلوک آروم گفت: «النور. اسمش رو توی پروندهها دیدم؟»
جان سرش رو بلند کرد. «کجا؟»
«همون پروندهی مجسمه. النور کراس. مقتول توی کتابخانه.»
جان رنگش پرید. «اون خواهرم بود؟»
شرلوک سرش رو تکان داد. «به نظر میاد. و اونی که همین الان اینجا بود، اون خواهر نیست، جان. اون کسیه که اسم خواهرت رو دزدیده.»
جان نگاه کرد به گردنبند. روش یه حرف E حک شده بود.
«پس اون زن کی بود؟»
شرلوک از جاش بلند شد. رفت سمت پنجره. «کسی که میخواست ما رو بکشه اینجا. ولی یه اشتباه کرد.»
«چی؟»
«بهت گفت که خواهرت هستی. ولی اگه واقعاً خواهرت بود، میدونست که النور کراس مرده. پس چرا اسمش رو بهت گفت؟»
جان فکر کرد. «چون میخواست من برم تحقیق کنم و بفهمم النور کی بوده. تا برسم به... چی؟»
شرلوک برگشت. «به چیزی که النور قبل از مرگش پیدا کرده بود. اون دستنوشتهی قدیمی توی کتابخانه. النور کراس یه چیزی پیدا کرده بود که نباید میدیده. و به خاطر همون کشته شد.»
جان گردنبند رو برداشت و گذاشت توی جیبش. نامه رو تا کرد و گذاشت کنار عکس.
«پس اون زن میخواد من برم دنبال دستنوشته. برای اینکه خودش نتونه.»
شرلوک لبخند زد. «دقیقاً. و حالا که فهمیدی، باید بریم جلوتر از اون.»
جان بلند شد. نگاه کرد به جعبهی خالی. بعد به شرلوک.
«رزی کجاست؟»
شرلوک نگاه کرد به گوشیش. «خانم هادسون زنگ زد. رزی بیدار شده و دنبال تو میگرده. گفتم برمیگردیم.»
جان نفس عمیقی کشید. «برگشتیم خونه. ولی این تموم نشده.»
شرلوک در را باز کرد. باران دوباره شروع شده بود.
«نه، تازه شروع شده.»
---
توی ماشین، راه برگشت، جان ساکت بود. به گردنبند نگاه میکرد و به حرفهای اون زن.
شرلوک از ته دل گفت: «چیزی که النور پیدا کرد، یه دستنوشتهی قدیمی بود که نسب یه سیاستمدار رو زیر سوال میبرد. ولی اون فقط یه بخش از ماجراست.»
جان نگاه کرد. «بخش دیگهاش چیه؟»
«اون دستنوشته مال مادرته. النور اون رو توی کتابخونه پیدا کرد، چون مادرت قبل از مردن اون رو اونجا گذاشته بود. برای تو.»
جان نفسش رو حبس کرد. «چرا برای من؟»
«چون توی اون دستنوشته، یه چیزی دربارهی خانوادهتون نوشته شده. چیزی که مادرت میخواست تو بدونی. ولی النور زودتر پیداش کرد و...»
«و کشته شد،» جان تموم کرد.
شرلوک سری تکان داد. «و حالا اون زن میخواد تو بری دنبالش. ولی ما باید بریم جلوتر.»
رسیدند خیابان بیکر. رزی جلوی در ایستاده بود با لباس خواب، خیس باران. دوید سمت جان و بغلش کرد.
«بابا! ترسیدم!»
جان بغلش کرد. «باشه، باشه. برگشتم.»
رزی نگاه کرد بهش. «یه خانم اومده بود خونه. گفت دوست شماست. ولی من بهش اعتماد نکردم.»
جان و شرلوک به هم نگاه کردند.
شرلوک پرسید: «چه شکلی بود؟»
«بلوند، کت مشکی، لبخند قشنگ. گفت اسمش النوره.»
جان رنگش پرید. رزی ادامه داد: «گفتم بابا نیست. رفت. ولی یه چیز گذاشت براتون.»
یه پاکت سفید به جان داد.
جان بازش کرد. داخلش یه تکه کاغذ بود با یه آدرس و یه تاریخ. فردا شب، ساعت ۹، کلیسای قدیمی سنت مری.
و یه خط پایینش: «اگه میخوای بدونی مادرت چی پنهان کرده، بیا. این بار تنها نیا. شرلوک رو هم بیار.»
شرلوک کاغذ رو گرفت و خوند. لبخند کوچکی زد.
«خوب. حالا بازی شروع شد.»
ادامه دارد...
پایان پارت۳۲(بخش چهارم)...
part 32 (4)🌀✒️
جان درِ جعبه را باز کرد.
داخلش یه عکس کهنه بود، یه نامهی زردشده، و یه گردنبند نقره با یه آویز کوچک.
عکس رو برداشت. سه نفر توش بودن: یه زن، یه پسر کوچیک، و یه دختر کوچیکتر. زن مادرش بود. پسر خودش. و دختر...
جان نگاه کرد. دخترک موهای بلوند داشت، درست مثل اون زنی که همین الان رفت.
«این مال منه؟» جان پرسید، ولی انگار جواب رو میدونست.
شرلوک اومد کنارش. «نامه رو بخون.»
جان نامه رو باز کرد. دستخط مادرش بود، خطی که بعد از پانزده سال هنوز توی ذهنش بود.
«جان عزیزم، اگه این نامه رو میخونی، یعنی روزی رسیده که باید حقیقت رو بدونی. تو یه خواهر داری به اسم النور. وقتی تو سه ساله بودی و اون یک سال، مجبور شدم اون رو به خانوادهی دیگهای بسپرم. شرایط طوری بود که نمیتونستم از هر دوتون مراقبت کنم. بعد از اون، هیچوقت نتونستم بهت بگم. شاید بخشیدم نشی. ولی بدون که همیشه دوسش داشتم. گردنبند مال اونه، روزی که ازش جدا شدم بهش دادم. اگه روزی برگشت، بهش بده.»
جان نامه رو چند بار خوند. دستش میلرزید.
شرلوک آروم گفت: «النور. اسمش رو توی پروندهها دیدم؟»
جان سرش رو بلند کرد. «کجا؟»
«همون پروندهی مجسمه. النور کراس. مقتول توی کتابخانه.»
جان رنگش پرید. «اون خواهرم بود؟»
شرلوک سرش رو تکان داد. «به نظر میاد. و اونی که همین الان اینجا بود، اون خواهر نیست، جان. اون کسیه که اسم خواهرت رو دزدیده.»
جان نگاه کرد به گردنبند. روش یه حرف E حک شده بود.
«پس اون زن کی بود؟»
شرلوک از جاش بلند شد. رفت سمت پنجره. «کسی که میخواست ما رو بکشه اینجا. ولی یه اشتباه کرد.»
«چی؟»
«بهت گفت که خواهرت هستی. ولی اگه واقعاً خواهرت بود، میدونست که النور کراس مرده. پس چرا اسمش رو بهت گفت؟»
جان فکر کرد. «چون میخواست من برم تحقیق کنم و بفهمم النور کی بوده. تا برسم به... چی؟»
شرلوک برگشت. «به چیزی که النور قبل از مرگش پیدا کرده بود. اون دستنوشتهی قدیمی توی کتابخانه. النور کراس یه چیزی پیدا کرده بود که نباید میدیده. و به خاطر همون کشته شد.»
جان گردنبند رو برداشت و گذاشت توی جیبش. نامه رو تا کرد و گذاشت کنار عکس.
«پس اون زن میخواد من برم دنبال دستنوشته. برای اینکه خودش نتونه.»
شرلوک لبخند زد. «دقیقاً. و حالا که فهمیدی، باید بریم جلوتر از اون.»
جان بلند شد. نگاه کرد به جعبهی خالی. بعد به شرلوک.
«رزی کجاست؟»
شرلوک نگاه کرد به گوشیش. «خانم هادسون زنگ زد. رزی بیدار شده و دنبال تو میگرده. گفتم برمیگردیم.»
جان نفس عمیقی کشید. «برگشتیم خونه. ولی این تموم نشده.»
شرلوک در را باز کرد. باران دوباره شروع شده بود.
«نه، تازه شروع شده.»
---
توی ماشین، راه برگشت، جان ساکت بود. به گردنبند نگاه میکرد و به حرفهای اون زن.
شرلوک از ته دل گفت: «چیزی که النور پیدا کرد، یه دستنوشتهی قدیمی بود که نسب یه سیاستمدار رو زیر سوال میبرد. ولی اون فقط یه بخش از ماجراست.»
جان نگاه کرد. «بخش دیگهاش چیه؟»
«اون دستنوشته مال مادرته. النور اون رو توی کتابخونه پیدا کرد، چون مادرت قبل از مردن اون رو اونجا گذاشته بود. برای تو.»
جان نفسش رو حبس کرد. «چرا برای من؟»
«چون توی اون دستنوشته، یه چیزی دربارهی خانوادهتون نوشته شده. چیزی که مادرت میخواست تو بدونی. ولی النور زودتر پیداش کرد و...»
«و کشته شد،» جان تموم کرد.
شرلوک سری تکان داد. «و حالا اون زن میخواد تو بری دنبالش. ولی ما باید بریم جلوتر.»
رسیدند خیابان بیکر. رزی جلوی در ایستاده بود با لباس خواب، خیس باران. دوید سمت جان و بغلش کرد.
«بابا! ترسیدم!»
جان بغلش کرد. «باشه، باشه. برگشتم.»
رزی نگاه کرد بهش. «یه خانم اومده بود خونه. گفت دوست شماست. ولی من بهش اعتماد نکردم.»
جان و شرلوک به هم نگاه کردند.
شرلوک پرسید: «چه شکلی بود؟»
«بلوند، کت مشکی، لبخند قشنگ. گفت اسمش النوره.»
جان رنگش پرید. رزی ادامه داد: «گفتم بابا نیست. رفت. ولی یه چیز گذاشت براتون.»
یه پاکت سفید به جان داد.
جان بازش کرد. داخلش یه تکه کاغذ بود با یه آدرس و یه تاریخ. فردا شب، ساعت ۹، کلیسای قدیمی سنت مری.
و یه خط پایینش: «اگه میخوای بدونی مادرت چی پنهان کرده، بیا. این بار تنها نیا. شرلوک رو هم بیار.»
شرلوک کاغذ رو گرفت و خوند. لبخند کوچکی زد.
«خوب. حالا بازی شروع شد.»
ادامه دارد...
پایان پارت۳۲(بخش چهارم)...
- ۹۴
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط