حمایت کنین دوستان
حمایت کنین دوستان:)
لایک یادتون نره
-------------------------------
ارورا در اتاق بزرگ که طراحی مسحور کننده ولی مرموزی داشت قدم میزد و بال های سفید اش را به شکل محافظ دور خودش بود و چشم هایش به دلیل گریه کمی قرمز شده بودند ترکیبی از دردناکی و زیبایی بهشتی، به سمت آیینه گوشه اتاق رفت و از دیدن خودش در چنین وضعیتی ناامید بود فرشته پاکی و بی گناهی که باید در بین گناه و در جهنم ادامه میداد؟...برای برترین فرشته خداوند ناعادلانه بود..فقط برای اینکه قدرت آتش در وجود اش بود؟!..
برای لحظه ای چشم های نقره ای مسحور کننده اش شبیه یک شیطان قرمز و خطرناک شد و سریع از آیینه فاصله گرفت و ترسید... "این من نیستم... قرار نیست تغییر کنم...من از موجودات جهنمی نیستم..."
سوکجین بعد از دعوایی که با برادر اش داشت کمی عصبانی بود ولی نمیخواست ماهیت شیطانی خطرناک اش هنگامی که عصبانی بود باعث ترس فرشته اش بشه پس قبل از ورود به اتاق نفس عمیقی کشید و چشم هایش دوباره به رنگ مشکی تغییر کردن وقتی وارد شد متوجه شد ارورا گوشه اتاق نشسته و شبیه یک گنجشک ترسیده و بی گناه میلرزه... سوکجین میدونست هیچ موجود جهنمی حتی حق ورود ب اتاق را نداشت پس مطمئن بود کسی ارورا را اذیت نکرده
به دیوار تکیه داد و سر اش را کمی کج کرد و با کنجکاوی و شوخ طبعی پرسید: "همیشه بعد از لجبازی های دردسرساز ات گریه میکنی ها؟ یا از من ترسیدی یا... " مکث کرد و با قدم های محکم ولی ارام به سمت ارورا میرفت و رو به روی ارورا زانو زد و با تظاهر به دراماتیک بودن گفت: " درک میکنم دلتنگ من شدی فرشته منم عاشقتم "
ارورا از این حرف متعجب شد و گونه هایش کمی صورتی شده بود ولی توجهی نکرد و دست های ظریف و زیبایش را از روی صورت خودش برداشت و با تعجب و هشدار به سوکجین نگاه میکرد حتی خودش هم نمیدونست اون لحظه چقدر حالت اش ناز و بامزه شده بود: "من دلتنگ تو بشم؟!؟ تو خیلی مغرور شدی همه شیطان ها خودشون رو بیشتر دوست دارن فکر کردی نفهمیدم موقعی که خواب بودم جلوی آیینه خودت را تحسین میکردی! برام مهم نیست و اینکه من تا ابد تو این قلعه نمیمونم! "
سوکجین کمی خندید و از اینکه نقشه اش درست کار کرد خوشحال شده بود غرغر های ارورا با اون صدای نرم و زیبایش سرگرم کننده بود کمی نزدیکتر شد: "پس من خودمو بیشتر تو دوست دارم؟ چجوری میتونم اینجوری باشم درحالی که تو وقتی خواب بودی شبیه یک فرشته کوچولوی آسیب پذیر و رویایی بودی.. " نگاه تیره اش بین چشم و لب های ارورا جریان داشت ولی هنوز نزدیکتر نمیشد.. نه تا وقتی ارورا بهش اعتماد نداشته باشه
ارورا با چشم های نقره ای مسحور کننده و معصوم اش به چشم های سوکجین نگاه میکرد میتونست از اون فاصله کم، شهوت و گرما رو در چشم های سوکجین ببینه و زیر لب با لحن لجبازی گفت: "ازت متنفرم... " سوکجین لبخند دردناکی روی لب هایش شکل گرفت شنیدن این جمله لعنتی از بین لب های فرشته زیبایش دردی در قلب اش ایجاد میکرد، از ارورا فاصله گرفت
سوکجین: "مشکلی نیست فرشته من... من به اندازه هردومون دوست دارم.. بهت زمان میدم هرچقدر که لازم باشه "
------------------------------
لایک یادتون نره
-------------------------------
ارورا در اتاق بزرگ که طراحی مسحور کننده ولی مرموزی داشت قدم میزد و بال های سفید اش را به شکل محافظ دور خودش بود و چشم هایش به دلیل گریه کمی قرمز شده بودند ترکیبی از دردناکی و زیبایی بهشتی، به سمت آیینه گوشه اتاق رفت و از دیدن خودش در چنین وضعیتی ناامید بود فرشته پاکی و بی گناهی که باید در بین گناه و در جهنم ادامه میداد؟...برای برترین فرشته خداوند ناعادلانه بود..فقط برای اینکه قدرت آتش در وجود اش بود؟!..
برای لحظه ای چشم های نقره ای مسحور کننده اش شبیه یک شیطان قرمز و خطرناک شد و سریع از آیینه فاصله گرفت و ترسید... "این من نیستم... قرار نیست تغییر کنم...من از موجودات جهنمی نیستم..."
سوکجین بعد از دعوایی که با برادر اش داشت کمی عصبانی بود ولی نمیخواست ماهیت شیطانی خطرناک اش هنگامی که عصبانی بود باعث ترس فرشته اش بشه پس قبل از ورود به اتاق نفس عمیقی کشید و چشم هایش دوباره به رنگ مشکی تغییر کردن وقتی وارد شد متوجه شد ارورا گوشه اتاق نشسته و شبیه یک گنجشک ترسیده و بی گناه میلرزه... سوکجین میدونست هیچ موجود جهنمی حتی حق ورود ب اتاق را نداشت پس مطمئن بود کسی ارورا را اذیت نکرده
به دیوار تکیه داد و سر اش را کمی کج کرد و با کنجکاوی و شوخ طبعی پرسید: "همیشه بعد از لجبازی های دردسرساز ات گریه میکنی ها؟ یا از من ترسیدی یا... " مکث کرد و با قدم های محکم ولی ارام به سمت ارورا میرفت و رو به روی ارورا زانو زد و با تظاهر به دراماتیک بودن گفت: " درک میکنم دلتنگ من شدی فرشته منم عاشقتم "
ارورا از این حرف متعجب شد و گونه هایش کمی صورتی شده بود ولی توجهی نکرد و دست های ظریف و زیبایش را از روی صورت خودش برداشت و با تعجب و هشدار به سوکجین نگاه میکرد حتی خودش هم نمیدونست اون لحظه چقدر حالت اش ناز و بامزه شده بود: "من دلتنگ تو بشم؟!؟ تو خیلی مغرور شدی همه شیطان ها خودشون رو بیشتر دوست دارن فکر کردی نفهمیدم موقعی که خواب بودم جلوی آیینه خودت را تحسین میکردی! برام مهم نیست و اینکه من تا ابد تو این قلعه نمیمونم! "
سوکجین کمی خندید و از اینکه نقشه اش درست کار کرد خوشحال شده بود غرغر های ارورا با اون صدای نرم و زیبایش سرگرم کننده بود کمی نزدیکتر شد: "پس من خودمو بیشتر تو دوست دارم؟ چجوری میتونم اینجوری باشم درحالی که تو وقتی خواب بودی شبیه یک فرشته کوچولوی آسیب پذیر و رویایی بودی.. " نگاه تیره اش بین چشم و لب های ارورا جریان داشت ولی هنوز نزدیکتر نمیشد.. نه تا وقتی ارورا بهش اعتماد نداشته باشه
ارورا با چشم های نقره ای مسحور کننده و معصوم اش به چشم های سوکجین نگاه میکرد میتونست از اون فاصله کم، شهوت و گرما رو در چشم های سوکجین ببینه و زیر لب با لحن لجبازی گفت: "ازت متنفرم... " سوکجین لبخند دردناکی روی لب هایش شکل گرفت شنیدن این جمله لعنتی از بین لب های فرشته زیبایش دردی در قلب اش ایجاد میکرد، از ارورا فاصله گرفت
سوکجین: "مشکلی نیست فرشته من... من به اندازه هردومون دوست دارم.. بهت زمان میدم هرچقدر که لازم باشه "
------------------------------
- ۹۴۶
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط