تو را یاد آورم آن عهد دیرین
تو را یاد آورم آن عهد دیرین
که من را خواستی چون جان شیرین
بیاد آری که میگفتی تو بر من
که یک مو از سرت ارزد به صد تن؟
چنان کردی تو را از خود بخوانم
زنم پیوند به روحت من روانم
از آن پس گفتمت ای نازنین یار
نگر یک دم تو این بیمار تبدار
دلم ریش است ، درمان از تو جویم
بمان تا خون دل را از تو شویم
ندانم از چه تا کردیم گرفتار
برفت نیکی وَ آن مهرت ز رفتار
چه شد آن عشق سوزانت به دیروز؟
که رانی من کنون هر شام و هرروز
کنون نزدم تو آیی آنقدر زار
که گویی کس تو را خواهد زند دار
ولی هر دم روی با ناز و با غَنج
رقیبم در برت گیری به چون گنج
تو خوش با گنج و من ناخوش ز آن رنج
دگر هر حرف دل گردیده چون خَنج
دلم بردی و اکنون ای جفا کار
مرا در نزد خود هم کرده ای خوار
برانی از برت این عاشقت زار
که تا خلوت شود جا بهر اغیار؟
تفو بر عشق و اینسان عاشقی باد
که عِز از آدمی خواهد دهد باد
جدایی گر چو مردن بهر من هست
بوَد به زانکه نا اهلم کند پست
بَرم از یاد و بُرَّم من ز این یار
که باشد این صوابم به ز هر کار
جدایی تلخ دارویست بر جان
که گَه واجب بوَد از بهر درمان 💜
که من را خواستی چون جان شیرین
بیاد آری که میگفتی تو بر من
که یک مو از سرت ارزد به صد تن؟
چنان کردی تو را از خود بخوانم
زنم پیوند به روحت من روانم
از آن پس گفتمت ای نازنین یار
نگر یک دم تو این بیمار تبدار
دلم ریش است ، درمان از تو جویم
بمان تا خون دل را از تو شویم
ندانم از چه تا کردیم گرفتار
برفت نیکی وَ آن مهرت ز رفتار
چه شد آن عشق سوزانت به دیروز؟
که رانی من کنون هر شام و هرروز
کنون نزدم تو آیی آنقدر زار
که گویی کس تو را خواهد زند دار
ولی هر دم روی با ناز و با غَنج
رقیبم در برت گیری به چون گنج
تو خوش با گنج و من ناخوش ز آن رنج
دگر هر حرف دل گردیده چون خَنج
دلم بردی و اکنون ای جفا کار
مرا در نزد خود هم کرده ای خوار
برانی از برت این عاشقت زار
که تا خلوت شود جا بهر اغیار؟
تفو بر عشق و اینسان عاشقی باد
که عِز از آدمی خواهد دهد باد
جدایی گر چو مردن بهر من هست
بوَد به زانکه نا اهلم کند پست
بَرم از یاد و بُرَّم من ز این یار
که باشد این صوابم به ز هر کار
جدایی تلخ دارویست بر جان
که گَه واجب بوَد از بهر درمان 💜
- ۷۲۴
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط