انگار واقعا خدا فرشته ای رو برام فرستاده که با بودنش احسا
انگار واقعا خدا فرشته ای رو برام فرستاده که با بودنش احساس ارامش و امنیت کنم « part 2 »
+ نگران نباش عزیزم ، همه چی خوب پیش میره
بعد از گفتن این جمله بوسه ای کوتاه روی لب هاش گذاشتی و لبخندی دندون نما بهش هدیه کردی که اون هم متقابلا لبخندی زد .. دستت رو دور بازوش حلقه کردی و با هم وارد تالار شدین ..
بعد از کمی خوش بش کردن با میزبان ، شما رو به سمت میزتون هدایت کردن .. هر کدوم روی صندلی های مخصوص خودتون نشستین ..
نگاهی به هان کردی که چهرش نشون دهنده ی اظطراب و نگرانی زیادی بود .. خیلی اروم به طوری که فقط خودش بشنوه گفتی :
+ عزیزم اتفاقی افتاده ؟
_ ا اون هم دعوته
+ کی ؟
_ جونگ هیوک
با شنیدن این اسم لرزه ای به تنت افتاد ، نمیدونستی باید چیکار کنی ، چطور باید در برابر این ادم از هان مراقبت کنی ، جونگ هیوک قطعا شر درست میکرد .. هیچ جوره نمیتونستی مثبت فکر کنی .. افکارت بهم ریخته بود و سعی داشتی یک راهی برای فرار از این مخمصه پیدا کنی .. جونگ هیوک دوست بچگی هان بود که طی یک اتفاق دعوای بدی بینشون رخ داد و از اون روز به بعد اون همیشه سعی داشت هان رو اذیت کنه حالا به هر طریقی که شده ، پس امشب هم حتما زَهرشو می ریخت .. و از اون بد تر این بود که میدونست چطور باید هان رو بهم بریزه ، خیلی خوب نقطه ضعف هاشو میشناخت و تو واقعا احساس ناتوانی میکردی .. اما تموم سعیتو کردی تا این احساس ذره ای توی صورتت پیدا نباشه .. همونطور که غرق در افکارت شده بودی ، جونگ هیوک از راه رسید .. چشم های هان فریاد زننده ی احساساتش بود ، احساس ضعف و ناتوانی رو کامل میتونستی از توی چهرش تشخیص بدی ، دستت رو روی دست هاش قرار دادی و نوازششون کردی ..
+ نگران نباش عزیزم من اینجام
به ظاهر لبخندی محو زد ، اما تو از درونش خبر داشتی ..
جونگ هیوک اومد و با خنده ای تمسخر امیز سر جاش نشست .. حتی اجازه نداد لحظه ای از حضورش بگذره ، شروع کرد به صحبت :
+ نگران نباش عزیزم ، همه چی خوب پیش میره
بعد از گفتن این جمله بوسه ای کوتاه روی لب هاش گذاشتی و لبخندی دندون نما بهش هدیه کردی که اون هم متقابلا لبخندی زد .. دستت رو دور بازوش حلقه کردی و با هم وارد تالار شدین ..
بعد از کمی خوش بش کردن با میزبان ، شما رو به سمت میزتون هدایت کردن .. هر کدوم روی صندلی های مخصوص خودتون نشستین ..
نگاهی به هان کردی که چهرش نشون دهنده ی اظطراب و نگرانی زیادی بود .. خیلی اروم به طوری که فقط خودش بشنوه گفتی :
+ عزیزم اتفاقی افتاده ؟
_ ا اون هم دعوته
+ کی ؟
_ جونگ هیوک
با شنیدن این اسم لرزه ای به تنت افتاد ، نمیدونستی باید چیکار کنی ، چطور باید در برابر این ادم از هان مراقبت کنی ، جونگ هیوک قطعا شر درست میکرد .. هیچ جوره نمیتونستی مثبت فکر کنی .. افکارت بهم ریخته بود و سعی داشتی یک راهی برای فرار از این مخمصه پیدا کنی .. جونگ هیوک دوست بچگی هان بود که طی یک اتفاق دعوای بدی بینشون رخ داد و از اون روز به بعد اون همیشه سعی داشت هان رو اذیت کنه حالا به هر طریقی که شده ، پس امشب هم حتما زَهرشو می ریخت .. و از اون بد تر این بود که میدونست چطور باید هان رو بهم بریزه ، خیلی خوب نقطه ضعف هاشو میشناخت و تو واقعا احساس ناتوانی میکردی .. اما تموم سعیتو کردی تا این احساس ذره ای توی صورتت پیدا نباشه .. همونطور که غرق در افکارت شده بودی ، جونگ هیوک از راه رسید .. چشم های هان فریاد زننده ی احساساتش بود ، احساس ضعف و ناتوانی رو کامل میتونستی از توی چهرش تشخیص بدی ، دستت رو روی دست هاش قرار دادی و نوازششون کردی ..
+ نگران نباش عزیزم من اینجام
به ظاهر لبخندی محو زد ، اما تو از درونش خبر داشتی ..
جونگ هیوک اومد و با خنده ای تمسخر امیز سر جاش نشست .. حتی اجازه نداد لحظه ای از حضورش بگذره ، شروع کرد به صحبت :
- ۱۹.۶k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط