---قسمت دوم پارت ۱۰:
---قسمت دوم پارت ۱۰:
نیم ساعت بعد، توی آشپزخونه. یونگی پشت میز نشسته بود. سویون اومد با یه هودی گشاد که تا زانوش رو پوشونده بود.
یونگی لبخند زد: «بیا بشین.»
سویون نشست روبهروش. قهوهاش رو برداشت. یه جرعه خورد.
یونگی: «راستی...»
سویون: «جان؟»
یونگی: «امشب میخوام دوباره... اگه تو هم بخوای.»
سویون صورتش قرمز شد. قهوه رو گذاشت زمین. «من... آره. میخوام.»
یونگی: «ولی این بار، میخوام فرق کنه. میخوام باهات بازی کنم. ببینمت. بچشم.»
سویون: «بچشی؟»
یونگی: «آره. همه جات رو.»
سویون صورتش داغ شد: «یونگی...»
یونگی: «چی شد؟ میترسی؟»
سویون: «نه... ولی...»
یونگی: «اگه دوست نداشتی، وایمیستیم. قول میدم.»
سویون نگاهش کرد. چند ثانیه سکوت. بعد آروم گفت: «باشه.»
یونگی لبخند زد: «دختر خوب.»
---
همون شب. ساعت حدود ده. موزیک آروم توی خونه پخش بود. یونگی شمع روشن کرده بود. چندتا شمع کوچیک روی میز و طاقچه. نور نارنجی ملایمی پخش کرده بود تو اتاق.
سویون اومد دم در. ایستاد. نگاه کرد. «وای... چقدر قشنگه...»
یونگی: «برای تو.»
سویون رفت تو. نشست روی تخت. یونگی اومد کنارش نشست.
یونگی: «آمادهای؟»
سویون: «آره.»
یونگی: «اگه هر لحظه خواستی وایسیم، میگی. باشه؟»
سویون: «باشه.»
یونگی دستش رو گذاشت روی صورت سویون. آروم بوسیدش. بوسه آرومی. نرم.
بعد یه بوسه عمیقتر. یونگی دستش رو برد زیر هودی سویون. پوست گرمش رو لمس کرد. کمرش رو.
سویون نفسش تند شد.
یونگی آروم هودی رو بالا کشید. سویون دستش رو گرفت.
سویون: «چراغا...»
یونگی: «شمعا روشنن. بیشتر از این نمیتونم خاموششون کنم.»
سویون نگاه کرد به شمعا. به نور نارنجی.
سویون: «باشه. همین خوبه.»
یونگی آروم هودی رو از تنش درآورد. سویون دستش رو گذاشت جلوی سینهاش. یونگی دستش رو گرفت. آروم کنار کشید.
یونگی: «بذار ببینمت. لطفاً.»
سویون چشماش رو بست. دستش رو کنار کشید.
یونگی نگاهش کرد. توی نور شمع، پوست سویون طلایی به نظر میرسید. سینههاش کوچیک و نرم. یونگی دستش رو گذاشت روش. آروم.
سویون لرزید.
یونگی: «سرده؟»
سویون: «نه... از خجالت.»
یونگی خندید: «نترس. من اینجام.»
دستش رو کشید روی سینههاش. آروم. نرم. با نوک انگشتاش.
یونگی: «نرمترین چیزی که توی زندگیم لمس کردم.»
سویون چشماش رو باز کرد. نگاهش کرد. «واقعاً؟»
یونگی: «واقعاً. مثل ابر میمونه.»
سویون خندید: «ابر؟»
یونگی: «آره. ابر. سفید و نرم و قشنگ.»
سویون: «که سفید نیستم.»
یونگی: «برای من که هستی.»
سویون خندید و زد تو سینهاش: «چاپلوس!»
یونگی خندید و بوسیدش. بوسه طولانی. همزمان دستش رو پایین برد. لبه شلوار سویون رو گرفت.
یونگی: «میتونم؟»
سویون: «آره.»
یونگی آروم شلوارش رو پایین کشید. سویون دستش رو گذاشت جلوی پایین تنهاش.
یونگی: «هنوز خجالت میکشی؟»
سویون: «آره...»
یونگی: «اشکالی نداره. من صبر میکنم.»
سویون نفس عمیقی کشید. دستش رو کنار کشید. یونگی نگاه کرد. توی نور شمع، بدن سویون کامل پیدا بود.
یونگی: «قشنگترین چیزی که توی زندگیم دیدم.»
سویون: «دروغ میگی.»
یونگی: «به جون خودم. هر جای بدنت. از بالا تا پایین.»
سویون صورتش رو کرد تو بالش: «بسه!»
یونگی خندید و رفت روی بدنش. بوسیدش رو گردنش. آروم. بعد پایینتر. روی سینههاش. سویون نفسش رو حبس کرد.
یونگی: «آروم باش. عجله ندارم.»
سویون: «میدونم.»
یونگی بوسیدش رو شکمش. پایینتر. لب هاش رو گذاشت روی پوست نرم پایین شکمش. سویون بدنش لرزید.
یونگی: «اینجاتم قشنگه...»
سویون: «یونگی...»
یونگی: «چی شد؟»
سویون: «نمیدونم... میترسم...»
نیم ساعت بعد، توی آشپزخونه. یونگی پشت میز نشسته بود. سویون اومد با یه هودی گشاد که تا زانوش رو پوشونده بود.
یونگی لبخند زد: «بیا بشین.»
سویون نشست روبهروش. قهوهاش رو برداشت. یه جرعه خورد.
یونگی: «راستی...»
سویون: «جان؟»
یونگی: «امشب میخوام دوباره... اگه تو هم بخوای.»
سویون صورتش قرمز شد. قهوه رو گذاشت زمین. «من... آره. میخوام.»
یونگی: «ولی این بار، میخوام فرق کنه. میخوام باهات بازی کنم. ببینمت. بچشم.»
سویون: «بچشی؟»
یونگی: «آره. همه جات رو.»
سویون صورتش داغ شد: «یونگی...»
یونگی: «چی شد؟ میترسی؟»
سویون: «نه... ولی...»
یونگی: «اگه دوست نداشتی، وایمیستیم. قول میدم.»
سویون نگاهش کرد. چند ثانیه سکوت. بعد آروم گفت: «باشه.»
یونگی لبخند زد: «دختر خوب.»
---
همون شب. ساعت حدود ده. موزیک آروم توی خونه پخش بود. یونگی شمع روشن کرده بود. چندتا شمع کوچیک روی میز و طاقچه. نور نارنجی ملایمی پخش کرده بود تو اتاق.
سویون اومد دم در. ایستاد. نگاه کرد. «وای... چقدر قشنگه...»
یونگی: «برای تو.»
سویون رفت تو. نشست روی تخت. یونگی اومد کنارش نشست.
یونگی: «آمادهای؟»
سویون: «آره.»
یونگی: «اگه هر لحظه خواستی وایسیم، میگی. باشه؟»
سویون: «باشه.»
یونگی دستش رو گذاشت روی صورت سویون. آروم بوسیدش. بوسه آرومی. نرم.
بعد یه بوسه عمیقتر. یونگی دستش رو برد زیر هودی سویون. پوست گرمش رو لمس کرد. کمرش رو.
سویون نفسش تند شد.
یونگی آروم هودی رو بالا کشید. سویون دستش رو گرفت.
سویون: «چراغا...»
یونگی: «شمعا روشنن. بیشتر از این نمیتونم خاموششون کنم.»
سویون نگاه کرد به شمعا. به نور نارنجی.
سویون: «باشه. همین خوبه.»
یونگی آروم هودی رو از تنش درآورد. سویون دستش رو گذاشت جلوی سینهاش. یونگی دستش رو گرفت. آروم کنار کشید.
یونگی: «بذار ببینمت. لطفاً.»
سویون چشماش رو بست. دستش رو کنار کشید.
یونگی نگاهش کرد. توی نور شمع، پوست سویون طلایی به نظر میرسید. سینههاش کوچیک و نرم. یونگی دستش رو گذاشت روش. آروم.
سویون لرزید.
یونگی: «سرده؟»
سویون: «نه... از خجالت.»
یونگی خندید: «نترس. من اینجام.»
دستش رو کشید روی سینههاش. آروم. نرم. با نوک انگشتاش.
یونگی: «نرمترین چیزی که توی زندگیم لمس کردم.»
سویون چشماش رو باز کرد. نگاهش کرد. «واقعاً؟»
یونگی: «واقعاً. مثل ابر میمونه.»
سویون خندید: «ابر؟»
یونگی: «آره. ابر. سفید و نرم و قشنگ.»
سویون: «که سفید نیستم.»
یونگی: «برای من که هستی.»
سویون خندید و زد تو سینهاش: «چاپلوس!»
یونگی خندید و بوسیدش. بوسه طولانی. همزمان دستش رو پایین برد. لبه شلوار سویون رو گرفت.
یونگی: «میتونم؟»
سویون: «آره.»
یونگی آروم شلوارش رو پایین کشید. سویون دستش رو گذاشت جلوی پایین تنهاش.
یونگی: «هنوز خجالت میکشی؟»
سویون: «آره...»
یونگی: «اشکالی نداره. من صبر میکنم.»
سویون نفس عمیقی کشید. دستش رو کنار کشید. یونگی نگاه کرد. توی نور شمع، بدن سویون کامل پیدا بود.
یونگی: «قشنگترین چیزی که توی زندگیم دیدم.»
سویون: «دروغ میگی.»
یونگی: «به جون خودم. هر جای بدنت. از بالا تا پایین.»
سویون صورتش رو کرد تو بالش: «بسه!»
یونگی خندید و رفت روی بدنش. بوسیدش رو گردنش. آروم. بعد پایینتر. روی سینههاش. سویون نفسش رو حبس کرد.
یونگی: «آروم باش. عجله ندارم.»
سویون: «میدونم.»
یونگی بوسیدش رو شکمش. پایینتر. لب هاش رو گذاشت روی پوست نرم پایین شکمش. سویون بدنش لرزید.
یونگی: «اینجاتم قشنگه...»
سویون: «یونگی...»
یونگی: «چی شد؟»
سویون: «نمیدونم... میترسم...»
- ۲۸۲
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط