قسمت دوم پارت ۱۳:
قسمت دوم پارت ۱۳:
سویون خندید. رفت کنارش. دراز کشید.
یونگی بوسیدش. از پیشونی. تا چشم. تا لب.
بعد رفت پایین. بوسیدش رو گردنش. شونههاش. سینههاش.
سویون: «آه... یونگی...»
یونگی: «جانم؟»
سویون: «امشب... میخوام همه چی رو تجربه کنم.»
یونگی: «مثلاً چی؟»
سویون: «هر چی که توی این دو ماه یاد گرفتی... میخوام امشب همه رو باهم بکنی.»
یونگی: «مطمئنی؟»
سویون: «آره. امشب شب منه.»
یونگی لبخند زد. خم شد. بوسیدش رو شکمش. پایین. پایینتر.
تا رسید به پایین تنه.
سویون لرزید. «آره... همینجوری...»
یونگی زبانش رو کشید روش. آروم. نرم. دورانی.
سویون: «وای خدا...»
یونگی ادامه داد. لیس زد. مکید. با انگشتاش آروم ورودی رو نوازش کرد.
سویون: «یونگی... بیا تو...»
یونگی: «صبر کن. بذار اول تو برسی.»
یونگی تندتر کرد. عمیقتر. با زبان و انگشت با هم.
سویون دیگه نتونست. «یونگی... دارم میرم...»
یونگی: «برو عزیزم.»
چند لحظه بعد، سویون به اوج رسید. بدنش لرزید. جیغ کشید.
یونگی اومد بالا. بغلش کرد. بوسیدش.
سویون: «وای... چقدر خوب بود...»
یونگی: «هنوز تموم نشده.»
سویون: «میدونم.»
سویون یونگی رو هل داد رو تخت. رفت بالا. سوارش شد.
الت یونگی رو گرفت. آروم گذاشتش تو.
هر دو نفسشون بند اومد.
سویون شروع کرد به حرکت. آروم. بالا و پایین. یونگی دستش رو گذاشت رو باسنش. کمکش کرد.
سویون: «یونگی... اینقدر خوبه که...»
یونگی: «چقدر؟»
سویون: «انقدر که میخوام تا صبح ادامه بدم...»
یونگی خندید: «باشه. منم باهاتم.»
سویون تندتر کرد. عمیقتر. یونگی دستش رو برد جلو. گذاشت رو کلیتوریس سویون. آروم ماساژ داد.
سویون دیگه نتونست. جیغ کشید. «یونگی... دارم میرم...»
یونگی: «برو عزیزم. منم باهات میام.»
چند لحظه بعد، هر دو به اوج رسیدن. همزمان. یونگی توش موند. سویون بدنش لرزید. افتاد رو سینه یونگی.
نفسزنان. عرقکرده. خسته.
شمع داشت خاموش میشد.
یونگی: «عاشقتم.»
سویون: «منم عاشقتم.»
توی تاریکی، بوی شراب و عطر بدنشون پیچیده بود. و تازه اول ماجرا بود
شرایط برای پارت بعد:
۱۵ لایک
۵ بازنشر
سویون خندید. رفت کنارش. دراز کشید.
یونگی بوسیدش. از پیشونی. تا چشم. تا لب.
بعد رفت پایین. بوسیدش رو گردنش. شونههاش. سینههاش.
سویون: «آه... یونگی...»
یونگی: «جانم؟»
سویون: «امشب... میخوام همه چی رو تجربه کنم.»
یونگی: «مثلاً چی؟»
سویون: «هر چی که توی این دو ماه یاد گرفتی... میخوام امشب همه رو باهم بکنی.»
یونگی: «مطمئنی؟»
سویون: «آره. امشب شب منه.»
یونگی لبخند زد. خم شد. بوسیدش رو شکمش. پایین. پایینتر.
تا رسید به پایین تنه.
سویون لرزید. «آره... همینجوری...»
یونگی زبانش رو کشید روش. آروم. نرم. دورانی.
سویون: «وای خدا...»
یونگی ادامه داد. لیس زد. مکید. با انگشتاش آروم ورودی رو نوازش کرد.
سویون: «یونگی... بیا تو...»
یونگی: «صبر کن. بذار اول تو برسی.»
یونگی تندتر کرد. عمیقتر. با زبان و انگشت با هم.
سویون دیگه نتونست. «یونگی... دارم میرم...»
یونگی: «برو عزیزم.»
چند لحظه بعد، سویون به اوج رسید. بدنش لرزید. جیغ کشید.
یونگی اومد بالا. بغلش کرد. بوسیدش.
سویون: «وای... چقدر خوب بود...»
یونگی: «هنوز تموم نشده.»
سویون: «میدونم.»
سویون یونگی رو هل داد رو تخت. رفت بالا. سوارش شد.
الت یونگی رو گرفت. آروم گذاشتش تو.
هر دو نفسشون بند اومد.
سویون شروع کرد به حرکت. آروم. بالا و پایین. یونگی دستش رو گذاشت رو باسنش. کمکش کرد.
سویون: «یونگی... اینقدر خوبه که...»
یونگی: «چقدر؟»
سویون: «انقدر که میخوام تا صبح ادامه بدم...»
یونگی خندید: «باشه. منم باهاتم.»
سویون تندتر کرد. عمیقتر. یونگی دستش رو برد جلو. گذاشت رو کلیتوریس سویون. آروم ماساژ داد.
سویون دیگه نتونست. جیغ کشید. «یونگی... دارم میرم...»
یونگی: «برو عزیزم. منم باهات میام.»
چند لحظه بعد، هر دو به اوج رسیدن. همزمان. یونگی توش موند. سویون بدنش لرزید. افتاد رو سینه یونگی.
نفسزنان. عرقکرده. خسته.
شمع داشت خاموش میشد.
یونگی: «عاشقتم.»
سویون: «منم عاشقتم.»
توی تاریکی، بوی شراب و عطر بدنشون پیچیده بود. و تازه اول ماجرا بود
شرایط برای پارت بعد:
۱۵ لایک
۵ بازنشر
- ۴۲۷
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط