{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

از دماغ من سرگشته خیال دهنت
به جفای فلک و غصه دوران نرود

در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند
تا ابد سر نکشد و از سر پیمان نرود

هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است
برود از دل من و از دل من آن نرود

آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت
که اگر سر برود از دل و از جان نرود

گر رود از پی خوبان دل من معذور است
درد دارد چه کند کز پی درمان نرود

هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان
دل به خوبان ندهد و از پی ایشان نرود

حافظ
دیدگاه ها (۱)

مرا می ترساند.......بادی سرد و سخت شکننده است......مرا می لر...

اشک....می خواهم از اشک بگویم....از زیبایی هایش...از بدی هایش...

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرابی وفا حالا که من افتاده ام ...

می شودمن بغض کنمتوبگویی:مگر خدایت نباشدکه تو اینگونه بغض کنی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط