بسم الله. . .
بسم الله. . .
در حال تمیز کردن آیینه قدی دیوار اتاقم. . .
پارچه نخی آغشه به یوموش با حرکات آرام دست پخش میشود بر روی صفحه ی آیینه و صدایی که از تمیزی ساطع میگردد. . .!!!
ته دلم میگویم:
این صدای ، جیغ و داد لکه ها و گرد و غبار های یک ساله است که آرامششان به هم خورده!!!!
صدای پاکیزگی ست!!!:)
کارم رو به اتمام بود. . .!
برای آخرین بار خواستم توی صورت آیینه "هاااااا" کنم تا ، آخرین بازماندگان دقایق پسین اسفند را هم از دل زنگار گرفته اش بزدایم. . .
یک لحظه. . .
آینه برایم دهن کج کرد !!!!
توی صورت اش مکث کردم. . .! مبهوت ! عمیق ...!
هیچ نگفتم!. . .هیچ نگفت!. . .
تنها ، نگاهش کردم و. . . نگاهم کرد متعجب و استفهام آمیز!. . .
زبان به رازفشانی گشود این تخت صادق و مرا به کالبد عمق خویش فراخواند !!!
پر بود از تناقض های ظاهری و درونی. . .سرد و ساکت. . .!
نم اشک چشمم را نشانم داد که بر من کنایه میزد و تقاص گذر عمر و همه خاطرات کودکی ام را از من می ستاید. . .!
خط اخمی کوچک و نوزاد در تار و پود من درون آیینه فریاد میکشید. . .!
ناگهان. . .
یوزپلنگی دیدم چابک !!!
که در این 18 سال زندگی دخترانه ام نفس به نفس دویده و انگار تمام دویدن هایش را در یک کلمه جا گذاشته و میگوید :
نفسم برید. . .!!! دیگر بس است !!!
چهره ای که وقتی میخندید هم غمی پنهان درون خط خنده اش موج میزد. . .
به خود نهیب میزنم :
دلارام؟!
چقدر از چند سال پیشم فاصله گرفته ام!
این روز ها و سال ها چقدر از بودن من گذشته . . .!!
حواله به آتش دل کردم زیر لب نجوا کنان. . .:
""بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
کین اشارت ز جهان گذرا ما را بس!""
پی نوشت من :
با انکه معترض نیستم به نبودن ها. . .
شده ام مجسمه فرشته های گریانی که در همه زمان ها با هر سازی یک چهره دارند.ویرانی. . .!!!
مثل زمانی که در پی زمانی دیگر تو را نابود می سازد و فقط تو در میان این جنگ نمیدانی که کجا ایستاده ای !
***دلارام***
1392/12/11
در حال تمیز کردن آیینه قدی دیوار اتاقم. . .
پارچه نخی آغشه به یوموش با حرکات آرام دست پخش میشود بر روی صفحه ی آیینه و صدایی که از تمیزی ساطع میگردد. . .!!!
ته دلم میگویم:
این صدای ، جیغ و داد لکه ها و گرد و غبار های یک ساله است که آرامششان به هم خورده!!!!
صدای پاکیزگی ست!!!:)
کارم رو به اتمام بود. . .!
برای آخرین بار خواستم توی صورت آیینه "هاااااا" کنم تا ، آخرین بازماندگان دقایق پسین اسفند را هم از دل زنگار گرفته اش بزدایم. . .
یک لحظه. . .
آینه برایم دهن کج کرد !!!!
توی صورت اش مکث کردم. . .! مبهوت ! عمیق ...!
هیچ نگفتم!. . .هیچ نگفت!. . .
تنها ، نگاهش کردم و. . . نگاهم کرد متعجب و استفهام آمیز!. . .
زبان به رازفشانی گشود این تخت صادق و مرا به کالبد عمق خویش فراخواند !!!
پر بود از تناقض های ظاهری و درونی. . .سرد و ساکت. . .!
نم اشک چشمم را نشانم داد که بر من کنایه میزد و تقاص گذر عمر و همه خاطرات کودکی ام را از من می ستاید. . .!
خط اخمی کوچک و نوزاد در تار و پود من درون آیینه فریاد میکشید. . .!
ناگهان. . .
یوزپلنگی دیدم چابک !!!
که در این 18 سال زندگی دخترانه ام نفس به نفس دویده و انگار تمام دویدن هایش را در یک کلمه جا گذاشته و میگوید :
نفسم برید. . .!!! دیگر بس است !!!
چهره ای که وقتی میخندید هم غمی پنهان درون خط خنده اش موج میزد. . .
به خود نهیب میزنم :
دلارام؟!
چقدر از چند سال پیشم فاصله گرفته ام!
این روز ها و سال ها چقدر از بودن من گذشته . . .!!
حواله به آتش دل کردم زیر لب نجوا کنان. . .:
""بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
کین اشارت ز جهان گذرا ما را بس!""
پی نوشت من :
با انکه معترض نیستم به نبودن ها. . .
شده ام مجسمه فرشته های گریانی که در همه زمان ها با هر سازی یک چهره دارند.ویرانی. . .!!!
مثل زمانی که در پی زمانی دیگر تو را نابود می سازد و فقط تو در میان این جنگ نمیدانی که کجا ایستاده ای !
***دلارام***
1392/12/11
- ۲.۵k
- ۱۱ اسفند ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط