{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

~معامله سیاه~

~معامله سیاه~
پارت دوم
.
.
توی تختش خوابیده بود و ذهنش به شدت مشغول بود و اینقدر خسته بود که نفهمید کی خوابش برد..
حتما باید یه روزی با جیمین حرف میزد..
............................................
(هفته بعد،صبح روز قرار داد)
با آلارم گوشیش از خواب بیدار شد و به زور خودشو به اون گوشی رسوند و اون آلارم فاکی رو خاموش کرد..
غلتی توی جاش زد و خواست دوباره بخوابه که یادش اومد باید بره عمارت کیم..
پس کلافه روی تخت نیمخیز شد و به قیافه خودش توی آینه نگاه کرد.
موهاش سیخ شده توی هوا بودن و چشماش خواب آلود و نیمه باز بودن..
خنده ای به خاطر قیافش کرد و با خودش گفت:
+حتی توی این حالت هم جذابی!
و سریع از روی تخت بلند شد و حولش رو ت از توی کمدش برداشت و سمت حموم حرکت کرد.
.
بعد از تایم کوتاهی که حمومش تموم شد،بیرون اومد و سمت کمد لباساش رفت..
بدنش رو خشک کرد،باکسرش رو پوشید و شلوار راسته مشکی رو پاش کرد..
پیرهن سفیدش رو پوشید و دکمه اولش رو باز گذاشت..
گردنبند نقره ای و ظریف مردونه ای که مادرش براش گذاشته بود رو پوشید و ساعت از جنس نقره اش هم دستش کرد..
جلیقه مشکی رنگ و مازراتی(بزنین توی گوگل میاره) رو روی پیرهنش پوشید و لبه پیرهنش رو توی شلوارش فرو کرد و یک کمربند مارک دار پوشید..
دکمه های جلیقه اش هم بست و پالتوی مشکی رنگ و پارچه ایش رو برداشت و پوشید..وقتی کارش تموم شد با ژل موهاش،موهای مشکیش رو حالت داد و با شونه به سمت بالا بردشون..
عطر تلخی به دو طرف گردنش و مچ دستش زد و وقتی کامل آماده شد سوتی برای خودش توی آینه زد و از اتاق خارج شد..از پله ها که پایین رفت جیمین رو دید که روی مبل ها نشسته.
با شوک بهش گفت:
+عااا..هیونگ؟اینجا چیکار میکنی؟مگه نباید توی حیاط منتظر باشی؟
جیمین که فهمید جونکوکه طرفش چرخید و بلند شد و با قدم های تند و عصبی سمتش رفت و مشتی محکم به بازوش زد و گفت:
$پسره ی..بیا ببینم!اینقدر توی حیاط منتظرت موندم پاهام خشک شد..اصلا میدونی ساعت چنده؟ما باید ساعت ۹ اونجا باشیم..
+یاا هیونگ!باشه باشه چرا اینقدر سر صبحی غر میزنی سرم درد گرفت! بیا بریم تا دیر نشده..البته برام مهم نیست ولی خب..
جیمین هوف کلافه ای به خاطر بیخیالی پسر زد و چشماشو چرخوند:
$سوار شو تا جرت ندادم..
خواست حرفی بزنه که یهو پرت شد توی ماشین و در به شدت بسته شد..
انگشت وسطشو به جیمین نشون داد و ازش چشم غره ای دریافت کرد.پوزخندی به خاطر عصبانیت بامزه پسر زد..البته که اون یه آلفای اصیل بود پس مشت های جیمین که یه بتا بود روش اثری نداشت اما بازم میذاشت تا حرصشو خالی کنه..
جیمین در راننده رو باز کرد و سوار شد..
همراه جیمین بادیگارد های پشت سرشون هم حرکت کردن..
توی راه حرفی باهم نزدن ولی پسر بتا با این که نمیتونست رایحه ای حس کنه اما رایحه تیز و تلخ شده کاج رو حس کرد..
از توی آینه جلو به جونکوک نگاه کرد و پرسید:
$جونکوک؟چیزی شده؟رایحه ات خیلی تیزه!
جونکوک از افکارش بیرون اومد و صداشو صاف کرد و گفت:
+هیچی هیونگ..ذهنم مشغول این قرارداده..چیز خاصی نیست
جیمین یه نگاه به روبروش کرد و دوباره به جونکوک خیره شد:
$هی دونسنگ!نگران نباش..هر اتفاقی هم بیوفته من بازم پشتتم..
جونکوک لبخند محوی به جیمین زد و دیگه هیچی نگفت تا به عمارت کیم برسن..
دیدگاه ها (۰)

~معامله سیاه~پارت سوم.(وضعیت تهیونگ)توی اسطبل خصوصی خودش بود...

تهیونگگگگ🌕🛐

عکس های ته گالریم که هوش مصنوعی ساخته😭🫴💛🧡

این پست رو قبلا گذاشتم؟؟آره؟یا نه؟؟؟؟نمیدونم چرا ولی حس میکن...

پارت یازده که دیدم جیمین اومد جیمین: لینا مگه نگفتم مینجی رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط