{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت یازده

پارت یازده


که دیدم جیمین اومد
جیمین: لینا مگه نگفتم مینجی رو دیگه نمی‌بینی
لینا: آره گفتی ولی کو گوش شنوا
جونکوک: داره به تو میگه ها لینا خانم
لینا: اینا رو بیخیالش بیاین بازی کنیم جونکوک دستگاه بازی داری
جونکوک: نمی‌دونم
لینا: خیلی بدی خیلی خب من میرم توی حیاط رو ببینم
لینا داشت از راه رو بیرون می اومد که دید یه سگ داره بهش نگاه می کنه
( بچه ها لینا از سگ هم فوبیا داره)
لینا: سگ خوب آروم باش
که سگه به لینا حمله کردو لینا درو باز کرد داد زد رفت بیرون که نگهبانا گرفتنش لینا هم داد میزد
که جیمین تا صدای لینا رو شنید فوراً رفت بیرون با جونکوک
جیمین: چیکار میکنین ولش کنین
لینا تا جیمین رو دید اومد بغلش
لینا: ا....و...ن...اون می خواست منو دندون بگیره
جیمین: خیله خب گریه نکن جونکوک ما فعلاً میریم
جونکوک: باشه
جیمین با لینا رفت توی ماشین
جیمین: لینا چیشد
ولی لینا حرف نمی زد و فقط گریه می کرد
جیمین: بیا فعلا بریم برات یه چیزی بخرم
جیمین خواست پیاده شه که لینا دستشو گرفت
لینا: نرو
جیمین: میرم میام زود
لینا: نرو نرو
جیمین: زود میام تو بشین اینجا.............
دیدگاه ها (۰)

پارت دهکه دیدم جیمین اومد سمتم و منو انداخت رو کولش منو برد ...

پارت نهدرو باز کردم خیلی خوشحال شدم اون مینجی بودددددددلینا:...

پارت شش که دیدم لینا توی فروشگاه هست داره لباس انتخاب می کنه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط