بچه ها حقیقتا من این رمان را قبلا روی برگه نوشته بودم تا

بچه ها حقیقتا من این رمان را قبلاً روی برگه نوشته بودم تا فقط تایپ کنم اما گمشون کردم 😅😭😁🤪🥴😂اگه بد شد به بزرگیه خودتون ببخشید😁



پارت ۵ عشق من
یکی از لباسهای معمولیمو پوشیدم و رفتم تو صف وایسادم آقای + رو دیدم که با ارباب داره میاد سمت ما آقای + واقعا یه فرشتس اگه به خاطر کمک اون نبود الان به من......ت......تجاو.ز شده بود
فلش بک
داشتم حیاط و میشستم که یکی از بادیگاردا اومد سمتم
بادیگارد:جون خوشگله شب.ی چند؟
هانا:خواهرت شبی چند(عصبی،بلند)
اینو که گفتم محکم کشیدم داد میزدم و تقلا میکردم تا اینکه یه پسره کیوتو هات اومد سمتمون بادیگارده تا دیدش ترسید مرده هم گفت
+: اگه دفعه ی دیگه این رفتارها و ببینم تیکه تیکت میکنم(ترسناک) فهمیدی(داد)
بادیگارد:چ.....چشم قربان
و رفت
هانا تعظیم کرد: ازتون ممنونم آقای..
+:جیمین هستم. پارک جیمین با یونگی کار داشتم
هانا:ممنونم جیمین شی. اما یونگی کیه؟
جیمین:ارباب این عمارت
هانا:آها تو اتاقشونن همراهم بیاین
رفتم در اتاق ارباب
پایان فلش بک
ارباب آروم از جلوی هممون رو شد و جلوی من وایسادم دستشو آورد جلو که.........

ادامه دارد😁
شرط ۷ لایک 👍
دیدگاه ها (۰)

پارت۴ عشق من دستمو که جلوی لبم گرفته بودم با اون یکی دستمو ب...

پارت ۳ عشق منویوی یونگی از اولش رفتم خونه ی اون عوضی که یه د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط