دلباخته
دلباخته...
پارت 5
( که یهو بیهوش شد و جونگکوک گرفتش)
جونگکوک: چش شده ؟؟
یونا: نمیدونم قبلا اینجوری نبود
( جونگکوک اتو گذاشت توی اتاقه خودش و دکتر رو خبر کرد تا بیاد)
جونگکوک: سلام ( خشک و سرد)
دکتر: س..سلام آقایه جئون
( دکتر رو به اتاقم راهنمایی کردم و بعد چند مین دیدم امد)
جونگکوک: حالش چطوره؟( سرد)
دکتر: خوبه ایشون اصلا آسیبی ندیدن
جونگکوک: یعنیی چی؟
دکتر: ببینید آقایه جئون...ایشون مشکل عصبی و قلبی دارن و خب کاملاً طبیعیه که اینطوری میشن چون نمیتونن خودشونو کنترل کنن
جونگکوک: پس چرا میخنده؟؟
دکتر: اینو دیگه باید از خودشون بپرسین .... خداحافظ
جونگکوک: خداحافظ ( سرد)
ویو جونگکوک
هه اصلاً به من چه
که یهو دیدم......
ادامه دارد.......
پارت 5
( که یهو بیهوش شد و جونگکوک گرفتش)
جونگکوک: چش شده ؟؟
یونا: نمیدونم قبلا اینجوری نبود
( جونگکوک اتو گذاشت توی اتاقه خودش و دکتر رو خبر کرد تا بیاد)
جونگکوک: سلام ( خشک و سرد)
دکتر: س..سلام آقایه جئون
( دکتر رو به اتاقم راهنمایی کردم و بعد چند مین دیدم امد)
جونگکوک: حالش چطوره؟( سرد)
دکتر: خوبه ایشون اصلا آسیبی ندیدن
جونگکوک: یعنیی چی؟
دکتر: ببینید آقایه جئون...ایشون مشکل عصبی و قلبی دارن و خب کاملاً طبیعیه که اینطوری میشن چون نمیتونن خودشونو کنترل کنن
جونگکوک: پس چرا میخنده؟؟
دکتر: اینو دیگه باید از خودشون بپرسین .... خداحافظ
جونگکوک: خداحافظ ( سرد)
ویو جونگکوک
هه اصلاً به من چه
که یهو دیدم......
ادامه دارد.......
- ۱۱.۴k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط