دلباخته
دلباخته....
پارت۲
ویو ات
که یهو یکی دستشو گذاشت رو دهنم و سیاهی. وقتی به هوش امدم دیدم توی یه اتاقم دست و پاهام به یه صندلی بسته بودن
ات: هوففف....اینجا دیگه کجاست؟( داره با خودش حرف میزنه)
جونگکوک: پس..بلخره به هوش اومدی ( بم و ترسناک)
ات: من کجام؟؟ اینجا کجاست ؟؟ تو دیگه کی هستی ؟؟
جونگکوک:( یه نیشخند زد)
جونگکوک: اونی که باید سوال بپرسه منم نه تو
ات: چی میخوای عوضیی
جونگکوک:عوضی؟؟..هه..بهتره مواظب حرف زدنت باشی..
ات: اگه نباشم؟
جونگکوک: زبونتو از دست میدی( بم)
ات:....
جونگکوک: خب..پدرت کجاست ؟؟
ات: نمیدونم
جونگکوک: امکان نداره...تو دخترشی اون دشمنه قدیمیه منه که همیشه از دستم فرار میکنه باید بدونی ( ترسناک)
ات: مگه تو کی هستی ؟؟
جونگکوک: یعنی... واقعا منو نمیشناسی؟
ات: نه
جونگکوک: جئون جونگکوکم...بزرگترین مافیا جهان که با پدرت دشمنه خونیم...حالا فهمیدی؟ ( جدی و ترسناک)
ات: ی..یعنی پدر..من.. مافیاعه..اما اون چیزی بهم نگفته بود هیچوقتم کنجکاو نبودم
جونگکوک: تو حتماً میدونی پدرت کجاست ( بم)
ات: نه نمیدونم
جونگکوک: ای.وای بد شود که.... ببریدش
ویو آدمین
بادیگاردا امدن دست اتو باز کردن و بردنش به اتاق شکنجه خود جونگکوکم امد
ات: عوضییی...میگم چیزی نمیدونم
جونگکوک: میفهمیم ( نیشخند)
در حال شکنجه کردن بودن که ات شروع کرد به بلند بلند خندیدن جونگکوک تعجب کرد چون تاحالا ندیده بود کسی موقع شکنجه بخنده
ات: هرچه قدر میخای شکنجم کن من هیچی نمیدونم
ویو جونگکوک
به حرف اهمیت ندادم و اشاره کردم دوباره شکنجش کنن که یهو جیمین امد تو
جیمین: خوب..چی شد؟؟
جونگکوک: هنوز حرفی نزده
جیمین: شاید واقعا ندونه جونگکوک
جونگکوک: هوففف ( اشاره کرد که دست از شکنجه بردارن)
ویو ات
کل بدنم درد میکرد که یهو دیدم همه رفتن بیرون و یه دخترو اوردن تو انگار اونم شکنجه کرده بودن یکمی که بهش دقت کردم دیدم خیلی شبیه یوناست نه امکان نداره یونا که ۲سال پیش مرد سریع رفتم سمتش که دیدم آره خودشه
ات: ی..ی.یونا خودتی؟
یونا: ات
ات: نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود...این همه مدت اینجا بودی؟؟؟؟ پس چرا گفتن تو مردی؟؟( بغض)
یونا: فداتشمممم الهی من یهو امدم اینجا و شدم خدمتکار اینجا و حق نداشتم بیام پیشت یا بهت زنگ بزنم
ات: ا.. اشکالی نداره همین که میبینم سالمی خوشحالم میکنه
ویو جونگکوک و جیمین
جیمین: ( همه چیو برای جونگکوک توضیح داد)
جیمین: اون اصلاً رابطه خوبی با پدرش ندارع
جونگکوک: اوکی..پس اونم میشه خدمتکار اینجا
جیمین: هومم باشه...من رفتم خداحافظ
جونگکوک: خداحافظ
ادامه دارد.......
پارت۲
ویو ات
که یهو یکی دستشو گذاشت رو دهنم و سیاهی. وقتی به هوش امدم دیدم توی یه اتاقم دست و پاهام به یه صندلی بسته بودن
ات: هوففف....اینجا دیگه کجاست؟( داره با خودش حرف میزنه)
جونگکوک: پس..بلخره به هوش اومدی ( بم و ترسناک)
ات: من کجام؟؟ اینجا کجاست ؟؟ تو دیگه کی هستی ؟؟
جونگکوک:( یه نیشخند زد)
جونگکوک: اونی که باید سوال بپرسه منم نه تو
ات: چی میخوای عوضیی
جونگکوک:عوضی؟؟..هه..بهتره مواظب حرف زدنت باشی..
ات: اگه نباشم؟
جونگکوک: زبونتو از دست میدی( بم)
ات:....
جونگکوک: خب..پدرت کجاست ؟؟
ات: نمیدونم
جونگکوک: امکان نداره...تو دخترشی اون دشمنه قدیمیه منه که همیشه از دستم فرار میکنه باید بدونی ( ترسناک)
ات: مگه تو کی هستی ؟؟
جونگکوک: یعنی... واقعا منو نمیشناسی؟
ات: نه
جونگکوک: جئون جونگکوکم...بزرگترین مافیا جهان که با پدرت دشمنه خونیم...حالا فهمیدی؟ ( جدی و ترسناک)
ات: ی..یعنی پدر..من.. مافیاعه..اما اون چیزی بهم نگفته بود هیچوقتم کنجکاو نبودم
جونگکوک: تو حتماً میدونی پدرت کجاست ( بم)
ات: نه نمیدونم
جونگکوک: ای.وای بد شود که.... ببریدش
ویو آدمین
بادیگاردا امدن دست اتو باز کردن و بردنش به اتاق شکنجه خود جونگکوکم امد
ات: عوضییی...میگم چیزی نمیدونم
جونگکوک: میفهمیم ( نیشخند)
در حال شکنجه کردن بودن که ات شروع کرد به بلند بلند خندیدن جونگکوک تعجب کرد چون تاحالا ندیده بود کسی موقع شکنجه بخنده
ات: هرچه قدر میخای شکنجم کن من هیچی نمیدونم
ویو جونگکوک
به حرف اهمیت ندادم و اشاره کردم دوباره شکنجش کنن که یهو جیمین امد تو
جیمین: خوب..چی شد؟؟
جونگکوک: هنوز حرفی نزده
جیمین: شاید واقعا ندونه جونگکوک
جونگکوک: هوففف ( اشاره کرد که دست از شکنجه بردارن)
ویو ات
کل بدنم درد میکرد که یهو دیدم همه رفتن بیرون و یه دخترو اوردن تو انگار اونم شکنجه کرده بودن یکمی که بهش دقت کردم دیدم خیلی شبیه یوناست نه امکان نداره یونا که ۲سال پیش مرد سریع رفتم سمتش که دیدم آره خودشه
ات: ی..ی.یونا خودتی؟
یونا: ات
ات: نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود...این همه مدت اینجا بودی؟؟؟؟ پس چرا گفتن تو مردی؟؟( بغض)
یونا: فداتشمممم الهی من یهو امدم اینجا و شدم خدمتکار اینجا و حق نداشتم بیام پیشت یا بهت زنگ بزنم
ات: ا.. اشکالی نداره همین که میبینم سالمی خوشحالم میکنه
ویو جونگکوک و جیمین
جیمین: ( همه چیو برای جونگکوک توضیح داد)
جیمین: اون اصلاً رابطه خوبی با پدرش ندارع
جونگکوک: اوکی..پس اونم میشه خدمتکار اینجا
جیمین: هومم باشه...من رفتم خداحافظ
جونگکوک: خداحافظ
ادامه دارد.......
- ۱۸.۴k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط