♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 1・]ᕗ
دفتر خاطرات مامان رو با لبخند خیلی عمیقی رو لبم بستم.
هیچ وقت فک نمیکردم مامان مایا عزیز و مهربونم و بابا استفنم که همیشه مثل کوه پشتم بودن انقدر تاریخچه
عاشقونه پرتب و تابی داشته باشن
با اینکه همیشه علاقه بیش از حد مامان و بابا رو دیده بودم ولی نمیدونستم برای این عشق و زندگی شیرین انقدر تلاش کرده بودن و جنگیده بودن.
یه عشق و علاقه ای افسانه ای که نمونه اش رو ندیده
بودم.
اینکه پادشاه یه کشور برای ملکه اش هرکاری بکنه و از قدرت و ثروت و کشوری مثل فرانسه بگذره کم نیست. بابا استفن از همه چیزش گذشته بود. البته مامان هم کم فداکاری نکرده بود.
و این شد که دوتا عاشق سالیان سال روزهای قشنگی رو کنار هم و خوشبخت سر کنن. مامان فقط تا کمی بعد از تولد من رو که تازه داشتم زبون باز میکردم و ویکتوریا رفته بود رو توی دفترخاطراتش
نوشته و میشه کاملش کرد مامان مایا و بابا استفن همیشه پشت بچه هاشون بودن و عشقون رو به هم و به ماها نثار کردن. وقتی داداشم داداش مهربونم دین
به سن قانونی رسید با دیدن دختر دایی جیمز و عمه سمنتا، "جولى" عاشقش شد و چند وقت پیش ازدواج کردن و منم دختر گل ،بابایی کریستینا به قول بابا کپی مامان مایا..شیطون و لجباز و به وقتش خیلی تند و تلخ
تو دریای محبت عزیزترینهام زندگی رو میگذرونم.
بابا استفن چند ماه پیش همه مارو دور خودش جمع کرد و گفت که میخواد بعد از سالهای سال خودش و مامان مایا رو از سلطنت و سیاست دور کنه و برن یه جایی دور از
قصر به زندگی دونفره عاشقونه شون ادامه بدن. اون شب با این شنیدن این جمله بلند زدم زیر گریه..از فکر رفتن مامان و بابا خیلی داغون شدم.
مامان مایا بهم گفت وقتشه روزهاش رو بدون سیاست و فقط با عشقش بگذرونه.
اون شب دقیق نفهمیدم عشق چیه اما بعد اینکه مامان دفتر خاطراتش رو داد و من خوندمش فهمیدم مامان و بابا از کجا همدیگه رو پیدا کرده بودن و رشته اتصال بینشون چقدر محکم بود.
رابطه مامان و بابا با یه دیدار کنار رود خونه و ازدواج اجباری شروع شد و به یه عشق خیلی داغ و اتشین و تولد من و دین انجامید و انگار بعد از گذشت سالهای سال نه تنها این عشق فرو ننشسته بلکه شعله ور تر شده.
این یعنی عشق..يه عشق واقعی و جاودانه
کاش یه چنین عشقی سر از زندگی من در میآورد. عاشق دفتر خاطرات مامان شدم..پر از حس زندگی و هیجان بود.
ᕙ[・part 1・]ᕗ
دفتر خاطرات مامان رو با لبخند خیلی عمیقی رو لبم بستم.
هیچ وقت فک نمیکردم مامان مایا عزیز و مهربونم و بابا استفنم که همیشه مثل کوه پشتم بودن انقدر تاریخچه
عاشقونه پرتب و تابی داشته باشن
با اینکه همیشه علاقه بیش از حد مامان و بابا رو دیده بودم ولی نمیدونستم برای این عشق و زندگی شیرین انقدر تلاش کرده بودن و جنگیده بودن.
یه عشق و علاقه ای افسانه ای که نمونه اش رو ندیده
بودم.
اینکه پادشاه یه کشور برای ملکه اش هرکاری بکنه و از قدرت و ثروت و کشوری مثل فرانسه بگذره کم نیست. بابا استفن از همه چیزش گذشته بود. البته مامان هم کم فداکاری نکرده بود.
و این شد که دوتا عاشق سالیان سال روزهای قشنگی رو کنار هم و خوشبخت سر کنن. مامان فقط تا کمی بعد از تولد من رو که تازه داشتم زبون باز میکردم و ویکتوریا رفته بود رو توی دفترخاطراتش
نوشته و میشه کاملش کرد مامان مایا و بابا استفن همیشه پشت بچه هاشون بودن و عشقون رو به هم و به ماها نثار کردن. وقتی داداشم داداش مهربونم دین
به سن قانونی رسید با دیدن دختر دایی جیمز و عمه سمنتا، "جولى" عاشقش شد و چند وقت پیش ازدواج کردن و منم دختر گل ،بابایی کریستینا به قول بابا کپی مامان مایا..شیطون و لجباز و به وقتش خیلی تند و تلخ
تو دریای محبت عزیزترینهام زندگی رو میگذرونم.
بابا استفن چند ماه پیش همه مارو دور خودش جمع کرد و گفت که میخواد بعد از سالهای سال خودش و مامان مایا رو از سلطنت و سیاست دور کنه و برن یه جایی دور از
قصر به زندگی دونفره عاشقونه شون ادامه بدن. اون شب با این شنیدن این جمله بلند زدم زیر گریه..از فکر رفتن مامان و بابا خیلی داغون شدم.
مامان مایا بهم گفت وقتشه روزهاش رو بدون سیاست و فقط با عشقش بگذرونه.
اون شب دقیق نفهمیدم عشق چیه اما بعد اینکه مامان دفتر خاطراتش رو داد و من خوندمش فهمیدم مامان و بابا از کجا همدیگه رو پیدا کرده بودن و رشته اتصال بینشون چقدر محکم بود.
رابطه مامان و بابا با یه دیدار کنار رود خونه و ازدواج اجباری شروع شد و به یه عشق خیلی داغ و اتشین و تولد من و دین انجامید و انگار بعد از گذشت سالهای سال نه تنها این عشق فرو ننشسته بلکه شعله ور تر شده.
این یعنی عشق..يه عشق واقعی و جاودانه
کاش یه چنین عشقی سر از زندگی من در میآورد. عاشق دفتر خاطرات مامان شدم..پر از حس زندگی و هیجان بود.
- ۳۲۸
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط