๑˙ A kiss of chocolate wine ˙๑)
๑˙ A kiss of chocolate wine ˙๑)
part ¹⁰³
.. درد داشت پس بیدار بود : ماهزاده اگه این یک شوخیه اصلا شوخی خوبی نیست...
امیلی اینبار سرش رو بالا آورد و به صورت بهت زدهی
جیمین خیره شد گفت : اما من شوخی نکردم من باردارم و حالا فرزند ی ما توی شکم من داره رشد میکنه.
جیمین احساس خفگی میکرد این دیگه چی بود ؟ حس میکرد هیچ هوایی وجود نداره پس بغض یه همچین چیزی بود... چشم هاش میسوخت پس کمی چشم هاش رو مالید و فقط عشقش رو محکم توی اغوشش گرفت
صورتش رو توی گردن امیلی فرو برده بود و نفس های
عمیق میکشید و اتاق باز هم توی سکوت فرو رفته بود بالاخره بعد از چند ثانیه صدای خش دار جیمین
توی اتاق پیچید : تو قلب منی امیلی ذره ذرهی وجودم نمیدونم... نمیدونم چطور باید حسی که دارم با کلمات بیان کنم اما... اتم به اتم وجودم عاشق توعه و حالا این فرزنده ی متولد نشده میشه قلب دومم باشه؟
اشک شوقی از گونهی امیلی چکید و بیشتر توی اغوش شوهرش فرو رفت و بین اشک خندید و گفت : باشه... قبوله فکر کنم این بچه تنها کسی باشه که حاضرم عشق تو رو باهاش سهیم بشم و بهش حسودی نکنم.
نگاهش رو پایین کشید و باعث شد نگاهش به لبای کمی مرطوب و نیمه باز جیمینش افتاد
اروم به سمتش رفت و بوسهی ریزی روی لبای مردش نشوند و خواست عقب بکشه که دست جیمین بی هوا دور کمرش حلقه شد و لباشو محکم روی لبای امگاش کوبید
به اندازه تموم دردایی که تا اینجا کشیده بود بوسید
به اندازه تک تک زخما و سوختگیای رو بدنش و روحش بوسید
به اندازه تموم فشارهای عصبی و ناراحتی ها و بارهایی که توی تنهایی اش به دوش کشیده بود بوسید
به اندازه تک تک دقایقی که از فرط درد و روح جسمش توی خلوت اشک از چشماش چکیده بود بوسید حالا اون خوشبخت ترین مرد بود
اون هرچیزی که نداشتو پیدا کرده بود و کهکشانش توی دوتا چشم گرد و مظلوم رو به روش خلاصه میشد
گاهی برای فهموندن احساساتمون به بقیه حتی
به کلمات هم نیاز نداریم حس اون دو نفر بهم وصف ناپذیر بود تا حدی که نیاز به گفتن هیچ کلمه ای نبود
و این پایان بوسه ای از شراب شکلات ... یا شروع؟
هیچ داستان پایانی نداره اونا قراره تا ابد کنارهم خوشحال باشن با وجود تموم مشکلات توی اینده اما اینجا پایان همراهی ما با اوناست... داستان ها فقد از دیدگاه نویسنده ها پایان می یابه
خوب این پایان یکی دیگه از داستانهای من با این حمایت چندانی نداشت
و این واقعه اما ناامید کننده بود اما من مینویسم چون علاقه خودمه
مینویسم چون فقد داستان هستن که مارو از دنیای واقعی و مشکلات دقدقه هاش دور میکنه نظر فراموش نشه تا شروع یه داستان دیگه بدرود 👋🏻
part ¹⁰³
.. درد داشت پس بیدار بود : ماهزاده اگه این یک شوخیه اصلا شوخی خوبی نیست...
امیلی اینبار سرش رو بالا آورد و به صورت بهت زدهی
جیمین خیره شد گفت : اما من شوخی نکردم من باردارم و حالا فرزند ی ما توی شکم من داره رشد میکنه.
جیمین احساس خفگی میکرد این دیگه چی بود ؟ حس میکرد هیچ هوایی وجود نداره پس بغض یه همچین چیزی بود... چشم هاش میسوخت پس کمی چشم هاش رو مالید و فقط عشقش رو محکم توی اغوشش گرفت
صورتش رو توی گردن امیلی فرو برده بود و نفس های
عمیق میکشید و اتاق باز هم توی سکوت فرو رفته بود بالاخره بعد از چند ثانیه صدای خش دار جیمین
توی اتاق پیچید : تو قلب منی امیلی ذره ذرهی وجودم نمیدونم... نمیدونم چطور باید حسی که دارم با کلمات بیان کنم اما... اتم به اتم وجودم عاشق توعه و حالا این فرزنده ی متولد نشده میشه قلب دومم باشه؟
اشک شوقی از گونهی امیلی چکید و بیشتر توی اغوش شوهرش فرو رفت و بین اشک خندید و گفت : باشه... قبوله فکر کنم این بچه تنها کسی باشه که حاضرم عشق تو رو باهاش سهیم بشم و بهش حسودی نکنم.
نگاهش رو پایین کشید و باعث شد نگاهش به لبای کمی مرطوب و نیمه باز جیمینش افتاد
اروم به سمتش رفت و بوسهی ریزی روی لبای مردش نشوند و خواست عقب بکشه که دست جیمین بی هوا دور کمرش حلقه شد و لباشو محکم روی لبای امگاش کوبید
به اندازه تموم دردایی که تا اینجا کشیده بود بوسید
به اندازه تک تک زخما و سوختگیای رو بدنش و روحش بوسید
به اندازه تموم فشارهای عصبی و ناراحتی ها و بارهایی که توی تنهایی اش به دوش کشیده بود بوسید
به اندازه تک تک دقایقی که از فرط درد و روح جسمش توی خلوت اشک از چشماش چکیده بود بوسید حالا اون خوشبخت ترین مرد بود
اون هرچیزی که نداشتو پیدا کرده بود و کهکشانش توی دوتا چشم گرد و مظلوم رو به روش خلاصه میشد
گاهی برای فهموندن احساساتمون به بقیه حتی
به کلمات هم نیاز نداریم حس اون دو نفر بهم وصف ناپذیر بود تا حدی که نیاز به گفتن هیچ کلمه ای نبود
و این پایان بوسه ای از شراب شکلات ... یا شروع؟
هیچ داستان پایانی نداره اونا قراره تا ابد کنارهم خوشحال باشن با وجود تموم مشکلات توی اینده اما اینجا پایان همراهی ما با اوناست... داستان ها فقد از دیدگاه نویسنده ها پایان می یابه
خوب این پایان یکی دیگه از داستانهای من با این حمایت چندانی نداشت
و این واقعه اما ناامید کننده بود اما من مینویسم چون علاقه خودمه
مینویسم چون فقد داستان هستن که مارو از دنیای واقعی و مشکلات دقدقه هاش دور میکنه نظر فراموش نشه تا شروع یه داستان دیگه بدرود 👋🏻
- ۲۵۹
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط