#اربـابسـنگدل
#اربـابسـنگدل
#پارت_22
·
·
·
جونگکوک همینطور حرف میزد و حرف میزد ؛ ولی فقط خودشو خالی میکرد..
ا/ت با اون قرصهایی که خورده بود ، خوابش سنگین شده بود .
کوک درآخر بلند شد و از اتاق رفت بیرون .
رفت سمت در خروجی..
که تهیونگ رو دید..
ته : " کوک ههجو دوباره شروع کرد به گند کاریاش . باید هرچه سریعتر افراد رو آماده کنیم! "
کوک : " میدونم باید دست به کارشیم ، ولی بار اسلحه جدید رو تحویل گرفتی؟ "
تهیونگ با لبخند گفت : " اون جیمین احم.ق صب دیوونم کرد.! گفت خودش میره . "
کوک هم متقابل با لبخند گفت : " خوبه . "
·
·
·
از زبان نویسنده >>
روزها میگذشتند و میگذشتند..
تا اون شب…
اون شب رو که ا/ت دردش چند برابر شد.!
جلوی آینهٔ دستشویی..
خیره به اون دو خط قرمز ،
فقط یه کلمه توی سرش چرخید.
<< من حامله ام.. >>
ا/ت اشکهاش شروع کرد به ریختن.. سنگینی زیادی روی قلبش حس کرد.!
با گریه هی میگفت : " نه نه! لعنتی لعنتیی "
تمام فکرش این بود بچهای که تو همچین دنیای بیرحمی باشه ، چرا واسه عذاب کشیدن بیاد؟؟!
ا/ت موهاش رو توی دستاش میگرفت . انگار دیگه فکرش کار نمیکرد!
ا/ت با چشای قرمز از پلهها اومد پایین .
ساعت تقریباً 9 صبح بود .
رفت سمت کوک که پشت میز تو سالن غذاخوری نشسته بود .
با صدایی گرفته و با لکنت گفت : " کـ...کوک "
کوک نگاهش رو برد سمت ا/ت و گفت : " هوم چیه.؟؟ "
ا/ت : " م..من یکم حالم خوب نیست . میرم دکتر.. "
کوک نگاهی به ا/ت کرد .
ا/ت : " خودم میتونم برم . "
کوک بعد مکثی ، آروم گفت : " باش برو زودم برگرد . "
ا/ت : " باشه.. پس فعلاً . "
و رفت.. رفت سمت یه مطب . آدرسی که شانسی گیر آورد .
اون تصمیمش رو گرفته بود .
میخواست بچه رو سقط کنه!
تا اینکه به دنیاش بیاره تو این زندگی پر از بیرحمی..
ولی اشک میریخت..
چندی بعد تو مطب دکتر >>
دکتر ریز به ا/ت نگاه میکرد . انگار یهجا دیده بودتش قبلاً .
دکتر : " گفتم که خانم.. باید همسرتون هم باشن تا مطمئن باشیم هردوتون راضی هستین تا بچه سقطشه.! "
·
·
#پارت_22
·
·
·
جونگکوک همینطور حرف میزد و حرف میزد ؛ ولی فقط خودشو خالی میکرد..
ا/ت با اون قرصهایی که خورده بود ، خوابش سنگین شده بود .
کوک درآخر بلند شد و از اتاق رفت بیرون .
رفت سمت در خروجی..
که تهیونگ رو دید..
ته : " کوک ههجو دوباره شروع کرد به گند کاریاش . باید هرچه سریعتر افراد رو آماده کنیم! "
کوک : " میدونم باید دست به کارشیم ، ولی بار اسلحه جدید رو تحویل گرفتی؟ "
تهیونگ با لبخند گفت : " اون جیمین احم.ق صب دیوونم کرد.! گفت خودش میره . "
کوک هم متقابل با لبخند گفت : " خوبه . "
·
·
·
از زبان نویسنده >>
روزها میگذشتند و میگذشتند..
تا اون شب…
اون شب رو که ا/ت دردش چند برابر شد.!
جلوی آینهٔ دستشویی..
خیره به اون دو خط قرمز ،
فقط یه کلمه توی سرش چرخید.
<< من حامله ام.. >>
ا/ت اشکهاش شروع کرد به ریختن.. سنگینی زیادی روی قلبش حس کرد.!
با گریه هی میگفت : " نه نه! لعنتی لعنتیی "
تمام فکرش این بود بچهای که تو همچین دنیای بیرحمی باشه ، چرا واسه عذاب کشیدن بیاد؟؟!
ا/ت موهاش رو توی دستاش میگرفت . انگار دیگه فکرش کار نمیکرد!
ا/ت با چشای قرمز از پلهها اومد پایین .
ساعت تقریباً 9 صبح بود .
رفت سمت کوک که پشت میز تو سالن غذاخوری نشسته بود .
با صدایی گرفته و با لکنت گفت : " کـ...کوک "
کوک نگاهش رو برد سمت ا/ت و گفت : " هوم چیه.؟؟ "
ا/ت : " م..من یکم حالم خوب نیست . میرم دکتر.. "
کوک نگاهی به ا/ت کرد .
ا/ت : " خودم میتونم برم . "
کوک بعد مکثی ، آروم گفت : " باش برو زودم برگرد . "
ا/ت : " باشه.. پس فعلاً . "
و رفت.. رفت سمت یه مطب . آدرسی که شانسی گیر آورد .
اون تصمیمش رو گرفته بود .
میخواست بچه رو سقط کنه!
تا اینکه به دنیاش بیاره تو این زندگی پر از بیرحمی..
ولی اشک میریخت..
چندی بعد تو مطب دکتر >>
دکتر ریز به ا/ت نگاه میکرد . انگار یهجا دیده بودتش قبلاً .
دکتر : " گفتم که خانم.. باید همسرتون هم باشن تا مطمئن باشیم هردوتون راضی هستین تا بچه سقطشه.! "
·
·
- ۱۶۴
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط