{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#اربـاب‌‌سـنگدل

#اربـاب‌‌سـنگدل
#پارت_20
·
·
·
با ترس و لرزی رفت سمت جن‍..‍ازه‌ها و اشک‌هاش میریخت . آروم رفت و بینشون می‌گشت دنبال انگشترش..
·
·
·
جیمین رفت سمت کوک و گفت : " چته تو؟ دختره کجاست؟ "

کوک : " پیش جنازه‌ها . "

جیمین : " چی..؟ اب‍..‍له دختره عین چی می‌لرزید! من اومدم اینجا وقتی گفتم عمارت امنه و تو حالت خوبه یکم آروم گرفت . الان بردی گذاشتیش پیش اون جسدها که چی؟ چیکارت کرد مگه؟ "

کوک عصبی به جیمین نگاه کرد و گفت : " ندیدی؟ قدر کارای اونا رو نمیدونست . فقط ز..ر می‌زد.. همین « منو از این عمارت ببر » ببرمش کجا؟! همچین آدمایی خیلی رو مخمن . انقد دلت میسوزه ، بعده برو اگه انگشترش رو پیدا کرده بود. از تو اتاق بیارش بیرون البته اگه پیدا کرده بود "

جیمین : " انگشتر؟ "

ساعت‌ها می‌گذشتند و می‌گذشت .

جیمین بالأخره رفت تو خونه پشت عمارت . رفت سمت همون اتاق و کلید رو توی قفل در چرخوند . در که باز شد ، ا/ت رو دید که خودشو جمع کرده بود یه گوشه .

جیمین سعی کرد دلسوزی از خودش نشون نده . با صدایی آروم گفت : " انگشتر رو پیدا کردی؟ "

ا/ت با نگاهی مظلوم بهش نگاه کرد..
انگار جیمین نجات‌دهنده‌اش بود..!
با لبخندی محو سرش رو آروم تکون داد .

جیمین : " باشه بیا بیرون . "

و ا/ت اومد بیرون..
هوای بیرون از اون خونه تاریک بود .

همراه جیمین برگشتن به عمارت و ا/ت رفت توی اتاقش تا یکم استراحت کنه تا شاید اتفاقای امروز یادش بره..

ولی کل شب با خیالاتی مثل این که اون م‍..‍رده‌ها الان کنارشن یا دارن نگاهش میکنن ، خواب به چشماش نیومد..



فردا صبحش >>

ا/ت با سردردی از روی تخت بلند شد و از بی‌خوابی چشاش قرمز شده بود .

رفت سمت آشپزخونه .

جیمین پشت میز نشسته بود و قهوه‌اش رو می‌خورد .

ا/ت بوی بدی رو اتشمام کرد .

با قیافه ای گرفته گفت : " بسه بریزین دور این بوی چیه "

خدمتکارا متعجب نگاه میکردن و سوپی که داشتن می‌پختن رو با نق‌نق‌های ا/ت مجبور شدن بریزن دور .

ا/ت نشست روی صندلی .

جیمین : " رنگ و روت پریده! مریض شدی؟ "

ا/ت : " آ...آره فک کنم حالم زیاد خوب نیست! "

جیمین : " ای بابا.. میخوای به کوک بگم ببرمت پیش خانواده‌ات یکم از اینجا دور باشی بهترشی؟؟ "

ا/ت با لبخندی محو گفت : " خانواده ندارم . "

جیمین لبخندش از بین رفت .

بعد یکم فکر گفت : " خب ببرمت پیش یکی از دوستات؟ "
·
·
·
خمارییی تا پارت بعدییی…🩶🔗
دیدگاه ها (۲)

#اربـاب‌‌سـنگدل#پارت_19···ا/ت رو برد به خونهٔ پشت باغ .وقتی ...

اما این باخت من برای فرشته ای مثل تو ارزش داشت جونگ کوکم حتی...

#اربـاب‌‌سـنگدل#پارت_18···جیمین دستش رو زیر صورتش ستون کرد و...

سناریو بی تی اس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط