چند پارتی: مایی وجود نداره
چند پارتی: مایی وجود نداره
"ویو: راوی"
چویا بالاخره کارش رو تموم کرد و از پشت صندلی بلند شد و کلاهش رو گذاشت رو سرش و کتش رو برداشت
+میرم خونه تو هم بیا
_باشه میام
چویا رفت بیرون و سوار موتورش شد و به سمت خونهی خودش و دازای حرکت کرد و توی راه جلوی یه مغازه وایساد و پیاده شد
چویا رفت داخل مغازه و یه بطری پتروس خرید و دوباره سوار موتور شد و حرکت کرد
بالاخره به خونه رسید و موتور رو جلو خونه پارک کرد و رفت داخل خونه
+آخیشششششش روز سختی بود
خودشو روی مبل ولو کرد و بطری رو باز کرد و یکم پتروس خورد و بعد سرش رو به پشتی مبل تکیه داد. چشماش رو بست
"ویو: دازای"
بعد از چند ساعت کار نداشتهی منم تموم شد و بلند شدم و کتم رو پوشیدم و از مافیا رفتم بیرون و چون چویا نبود تصمیم گرفتم پیاده برم به خونه
یکم که پیاده روی کردم رسیدم به قبرستونی که اوداساکو رو اونجا دفن کرده بودن
_اشکال نداره یکم دیر تر میرسم خونه چیزی نمیشه که
رفتم داخل قبرستون و به سمت قبر اوداساکو حرکت کردم
رسیدم به قبر اودا و کنارش نشستم و به قبر تکیه دادم
_سلام رفیق خوبی؟ خوب میخوابی؟ راستش به حرفات فکر کردم اما نمیدونم تصمیم درسته یا نه
_از طرفی میخوام از مافیا برم اما از طرف دیگه بخاطر جویا نمیخوام
_الانم نمیدونم گیج شدم. چیکار کنم؟
حدود یه ربع اونجا نشسته بودم و بالاخره تصمیمم رو گرفتم
_خب تصمیم رو گرفتم از مافیا میرم دیگه یه ثانیه هم اونجا نمیمونم
بلند شدم
_خب من دیگه میرم بازم میام پیشت
از قبرستون امدم بیرون و سمت خونه حرکت کردم.....
________
ادامه دارد...
"ویو: راوی"
چویا بالاخره کارش رو تموم کرد و از پشت صندلی بلند شد و کلاهش رو گذاشت رو سرش و کتش رو برداشت
+میرم خونه تو هم بیا
_باشه میام
چویا رفت بیرون و سوار موتورش شد و به سمت خونهی خودش و دازای حرکت کرد و توی راه جلوی یه مغازه وایساد و پیاده شد
چویا رفت داخل مغازه و یه بطری پتروس خرید و دوباره سوار موتور شد و حرکت کرد
بالاخره به خونه رسید و موتور رو جلو خونه پارک کرد و رفت داخل خونه
+آخیشششششش روز سختی بود
خودشو روی مبل ولو کرد و بطری رو باز کرد و یکم پتروس خورد و بعد سرش رو به پشتی مبل تکیه داد. چشماش رو بست
"ویو: دازای"
بعد از چند ساعت کار نداشتهی منم تموم شد و بلند شدم و کتم رو پوشیدم و از مافیا رفتم بیرون و چون چویا نبود تصمیم گرفتم پیاده برم به خونه
یکم که پیاده روی کردم رسیدم به قبرستونی که اوداساکو رو اونجا دفن کرده بودن
_اشکال نداره یکم دیر تر میرسم خونه چیزی نمیشه که
رفتم داخل قبرستون و به سمت قبر اوداساکو حرکت کردم
رسیدم به قبر اودا و کنارش نشستم و به قبر تکیه دادم
_سلام رفیق خوبی؟ خوب میخوابی؟ راستش به حرفات فکر کردم اما نمیدونم تصمیم درسته یا نه
_از طرفی میخوام از مافیا برم اما از طرف دیگه بخاطر جویا نمیخوام
_الانم نمیدونم گیج شدم. چیکار کنم؟
حدود یه ربع اونجا نشسته بودم و بالاخره تصمیمم رو گرفتم
_خب تصمیم رو گرفتم از مافیا میرم دیگه یه ثانیه هم اونجا نمیمونم
بلند شدم
_خب من دیگه میرم بازم میام پیشت
از قبرستون امدم بیرون و سمت خونه حرکت کردم.....
________
ادامه دارد...
- ۴۳
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط