پارت چهاردهمآخرین پارت

پارت چهاردهم(آخرین پارت😭)
#خوناشام_جذاب_من

ویو ات:
(فردا صبح)
صبح بلند شدم که یکی من و محکم بغل کرده برگشتم دیدم جونگ کوک بود صداش کردم بیدار شد

ات:میخوام لباس بپوشم برو بیرون

جونگ کوک:نههههههه

ات:اذیتم نکن برو بیرون دیگه

جونگ کوک:نمیرم

ات:باشه پس الان در میارم(در حال در آوردن لباس خود)

جونگ کوک:باشهههه در نیار دیوونه الان میرم

ات:افلین جوجه

جونگ کوک:به من بگو جوجه کوچولو

ات:باشه هالا برو

(جونگ کوک رفت)

ات:جونگ کوک که رفت سریع لباس پوشیدم و بدون آرایش و درست کردن موهام پنجره رو باز کردم خوب بود که توری نداشت از فرصت استفاده کردم و از میله های باریکی که بدنم میتونست از اونجا رد شه رد شدم میخواستم فرار کنم که تهیونگ اوفففف....

ات:چیه؟

تهیونگ:کجا؟

ات:میخوام بگردم تو حیاط حال و هوام عوض شه

تهیونگ:مطمعن باشم؟

ات:معلومه اره

تهیونگ:باشه(گفت و رفت)

ات:اوففف بخیر گذشت دویدم رسیدم به دروازه صدایی به گوشم خورد مثل صدای برگ بر گشتم دیدم همه پسرا جلوم بودن به جز جونگ کوک

نامجون:چرا تشریف می‌برید خانم

ات:هیچی

ات:پسرا نزدیکم میزدن و من عقب میرفتم بد جور ترسیده بودم دستام میلرزید حتی تهیونگی که باهاش خوب بودم و من و دوست داشتم من و گول زده بود بغض کرده بودم از ترس که....

جونگ کوک:نزدیکش نشین به قدم دیگه برید جلو میکشمتون(آخرش با داد)

ات:کمک خواهش میکنم(با بغض)

جونگ کوک:باشه نترس من اینجام فقدر چشات و ببند و از اینجا برو

ات:اما تو چی؟

شوگا:پس یه کوچولوی دیگه ای میخواد بمیره نه؟(با حالت ترسناک)

ات:نفس عمیقی کشیدم و رفتم دویدم که پشت سرم و دیدم جونگ کوک زخمی شده بود و کل بدنش خون بود و داد میزد میگفت فرار کن تا میتونی دور شو منم چشام و بستم و تا تونستم دور شدم که....

جونگ کوک:بیدار شو چرا بیدار نمیشه؟(با نگرانی)

ات:نفس زنان بیدار شدم و پریدم دیدم همه پسرا بالا سرم وایسادن

ات:چی شده؟جونگ کوک تو خوبی؟

جونگ کوک:اوففف به هوش اومدی......من حالم خوبه تو خوبی؟(با تعجب)

ات:من چند وقته خوابیدم؟

جین:سه هفته

ات:چی؟(با داد)

تهیونگ:آروم باش(ریلکس)

نامجون:جونگ کوک(اعصبانی به سمت کوکی)

جونگ کوک:آها.... اممم.....چیزه من معذرت میخوام ازت

ات:برای چی؟

جونگ کوک:برای بیهوش کردنت تو سه هفته

ات:اشکال نداره(با لبخند)

نامجون:بیاین صبحانه

ات:جونگ کوک تو بمون

جونگ کوک:اوکی

ات:لب جونگ کوک و چشبوندم به لبام و طولانی بوسیدم

جونگ کوک:چیکار میکنی؟

ات:هیچی گفتم شاید خوشمزه باشن

جونگ کوک:آها خوشمزه بودن‌؟(با خنده)

ات:عالییی بود(با خنده)

(جونگ کوک رفت)

ات:یعنی من این همه وقت خواب بودم و داشتم خواب میدیدم خوب شد بیدار شدم چقدر بعد بود

نویسنده:ات از خوابی طولانی بیدار شد زندگی جدیدی رو در زندگی واقعی خود شروع کرد❤️😌


🎀:-)(پایان)🎀:-)

امید وارم خوشتون اومده باشه✨🙏
دیدگاه ها (۶)

کیا دلشون رفت🙃😭

همینجوری گفتم بهتون بگم ......برادران 10 روز دیگه مدرسه ها.....

پارت سیزدهم#خوناشام_جذاب_منعلامت زنه:$$:چرا فرار نکردی؟ات:چر...

پارت دوازدهم#خوناشام_جذاب_منات:خشک شده بودم که آخر تصمیم گرف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط