{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باران

باران
میراث خانوادگی ما بود
.
کوچک که بودم…
از سقف خانه ی ما میچکید
بزرگ که شدم.
.
.
.
از ” چشمانم “
دیدگاه ها (۱)

بعضی حرفها گفتنی ست…بعضی نوشتنیو بعضی هیچکداماین روزها به هی...

ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪﺍﺯ ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﺯﺧﻢهایت ﺭﺍﺣﺖ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺧﯿﺎﺭ نمک می پا...

گاهی دلت از سن و سالت می گیردمیخواهی کودک باشیکودک به هر بها...

قلبم این روزها سخت درد میکند ای کاش یک لحظه می ایستاد تا ب...

کودک بودمبام خانه‌مان به آسمان نزدیک بودکم مانده بود دستم به...

بچه بودم فکر میکردم بدترین تکلیف دنیا ریاضیه، تا اینکه بزرگ ...

وقتی بچه بودم از روح می‌ترسیدموقتی بزرگ شدم فهمیدم آدما ترسن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط