آتیشی که از بارون شروع شد
آتیشی که از بارون شروع شد
part 42
ویوی ا. ت
برای چند ثانیه حتی نفس کشیدن هم یادم رفته بود.
پدر جونگکوک به من نگاه میکرد.
جونگکوک هم به من.
ا. ت: من...؟
جونگکوک: پدر، دقیقاً چی داری میگی؟
پدر جونگکوک: دختر مین، پدرت سه سال پیش مادرت را دید.
ا. ت: پدر من؟
پدر جونگکوک: بله.
ا. ت: ولی...
صدایم آرامتر شد.
ا. ت: پدر من هیچوقت درباره همچین چیزی حرف نزده.
جونگکوک: تو از کجا میدونی؟
به جونگکوک نگاه کردم.
ا. ت: چون... چون اگر چیزی میدونستم، بهت میگفتم.
جونگکوک چند ثانیه ساکت موند.
همین سکوتش قلبم رو فشرد.
ا. ت: جونگکوک...
جونگکوک: من چیزی نگفتم.
ا. ت: ولی نگاهت...
جونگکوک: گفتم چیزی نگفتم.
پدرش آهسته گفت:
پدر جونگکوک: تو هنوز هم به آدمها خیلی راحت اعتماد میکنی.
جونگکوک فوراً برگشت سمتش.
جونگکوک: تو حق نداری درباره اعتماد حرف بزنی.
پدر جونگکوک: من فقط حقیقت را میگویم.
جونگکوک: پس حقیقت را بگو!
ویوی جونگکوک
دیگه نمیتونستم تحمل کنم.
سه سال.
سه سال تمام دنبال مادرم گشته بودم.
سه سال همه میگفتند او مرده.
و حالا پدرم میگفت پدر ا. ت او را دیده.
جونگکوک: پدر ا. ت کجا مادرم را دیده؟
پدر جونگکوک: در یک هتل.
جونگکوک: چه زمانی؟
پدر جونگکوک: سه سال پیش.
جونگکوک: چرا با هم ملاقات کرده بودند؟
پدرم جواب نداد.
جونگکوک: جواب بده!
پدر جونگکوک: چون پدر ا. ت چیزی در اختیار داشت.
جونگکوک: چی؟
پدر جونگکوک: اطلاعاتی درباره خانواده ما.
ا. ت آرام گفت:
ا. ت: چه اطلاعاتی؟
پدرم به او نگاه کرد.
پدر جونگکوک: اطلاعاتی که میتوانست زندگی خیلیها را نابود کند.
جونگکوک: و مادرم؟
پدر جونگکوک: مادرت میخواست آن اطلاعات را بگیرد.
جونگکوک: پس چرا ناپدید شد؟
پدرم سکوت کرد.
جونگکوک: پدر!
پدر جونگکوک: چون بعد از آن ملاقات، مادرت دیگر به خانه برنگشت.
اتاق ساکت شد
ادامه
15لایک 10کامنت
#جونگکوک
part 42
ویوی ا. ت
برای چند ثانیه حتی نفس کشیدن هم یادم رفته بود.
پدر جونگکوک به من نگاه میکرد.
جونگکوک هم به من.
ا. ت: من...؟
جونگکوک: پدر، دقیقاً چی داری میگی؟
پدر جونگکوک: دختر مین، پدرت سه سال پیش مادرت را دید.
ا. ت: پدر من؟
پدر جونگکوک: بله.
ا. ت: ولی...
صدایم آرامتر شد.
ا. ت: پدر من هیچوقت درباره همچین چیزی حرف نزده.
جونگکوک: تو از کجا میدونی؟
به جونگکوک نگاه کردم.
ا. ت: چون... چون اگر چیزی میدونستم، بهت میگفتم.
جونگکوک چند ثانیه ساکت موند.
همین سکوتش قلبم رو فشرد.
ا. ت: جونگکوک...
جونگکوک: من چیزی نگفتم.
ا. ت: ولی نگاهت...
جونگکوک: گفتم چیزی نگفتم.
پدرش آهسته گفت:
پدر جونگکوک: تو هنوز هم به آدمها خیلی راحت اعتماد میکنی.
جونگکوک فوراً برگشت سمتش.
جونگکوک: تو حق نداری درباره اعتماد حرف بزنی.
پدر جونگکوک: من فقط حقیقت را میگویم.
جونگکوک: پس حقیقت را بگو!
ویوی جونگکوک
دیگه نمیتونستم تحمل کنم.
سه سال.
سه سال تمام دنبال مادرم گشته بودم.
سه سال همه میگفتند او مرده.
و حالا پدرم میگفت پدر ا. ت او را دیده.
جونگکوک: پدر ا. ت کجا مادرم را دیده؟
پدر جونگکوک: در یک هتل.
جونگکوک: چه زمانی؟
پدر جونگکوک: سه سال پیش.
جونگکوک: چرا با هم ملاقات کرده بودند؟
پدرم جواب نداد.
جونگکوک: جواب بده!
پدر جونگکوک: چون پدر ا. ت چیزی در اختیار داشت.
جونگکوک: چی؟
پدر جونگکوک: اطلاعاتی درباره خانواده ما.
ا. ت آرام گفت:
ا. ت: چه اطلاعاتی؟
پدرم به او نگاه کرد.
پدر جونگکوک: اطلاعاتی که میتوانست زندگی خیلیها را نابود کند.
جونگکوک: و مادرم؟
پدر جونگکوک: مادرت میخواست آن اطلاعات را بگیرد.
جونگکوک: پس چرا ناپدید شد؟
پدرم سکوت کرد.
جونگکوک: پدر!
پدر جونگکوک: چون بعد از آن ملاقات، مادرت دیگر به خانه برنگشت.
اتاق ساکت شد
ادامه
15لایک 10کامنت
#جونگکوک
- ۲۳۱
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط