فیکشنریندوهایتانی
╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•
┊ ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی
┊
╰┈┈┈┈┈┈┈ part 1 :
روی کاناپه بودم که اتفاق افتاد ، تلویزیون روشن بود و یه چیزی درمورد گنگ هایی که توی ژاپن شکل گرفته بودن می گفت اما دقیق نشنیدم .
احتمالا بخاطر این بود که یکی با مشت به در می کوبید ، خیلی محکم و شدید و خیلی ترسناک .
از پنجره بیرون رو می دیدم که یک نفر دیگه هم اونجا بود و با یه چوب بیسبال به سمت شیشه نشونه رفته بود .
وایستادم چون می خواستم حرکت کنم و برم در رو باز کنم اما اون یارویی که بیرون بود به شیشه کوبید و خورده ریزه ها توی صورتم پخش شدن .
از وحشت به عقب پرتاب شدم و روی کاناپه افتادم و بعد در شکست .
" پنج ساعت بعد ، اواسط تابستون - روز دوشنبه
توکیو - ژاپن ، منطقهی شینجوکو "
روی زمین دراز کشیده بودم و دستم حائل صورتم بود که چوب بالا رفت و توی پهلوم کوبیده شد ، طوری که شدت درد وحشتناک بود از جا پریدم .
جیغ زدم و روی شکم چرخیدم ، بعد بالا آوردم .
یکی گفت : بگو کجاست ؟!
یه لگد بین شونه هام خورد و روی استفراق زمینم زد ، میتونستم بوی خون و ناهاری که خورده بودم رو همزمان احساس کنم .
اونا ران رو میخواستن !
ران هایتانی ، رئیس روپونگی ...
حتی نمیدونستم رئیسه چون اصلا بهش نمیومد ، احتمالا به این خاطر باهاش بهم زده بودم چون فکر میکردم بی عرضهست ، از همون پسرایی که باید بزرگشون میکردی .
موهام از پشت سر کشیده شدن و از روی زمین فاصله گرفتم ، یکی کنار گوشم گفت : وقتی بهت زنگ زدم باید مودب تر میبودی .
┊ ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی
┊
╰┈┈┈┈┈┈┈ part 1 :
روی کاناپه بودم که اتفاق افتاد ، تلویزیون روشن بود و یه چیزی درمورد گنگ هایی که توی ژاپن شکل گرفته بودن می گفت اما دقیق نشنیدم .
احتمالا بخاطر این بود که یکی با مشت به در می کوبید ، خیلی محکم و شدید و خیلی ترسناک .
از پنجره بیرون رو می دیدم که یک نفر دیگه هم اونجا بود و با یه چوب بیسبال به سمت شیشه نشونه رفته بود .
وایستادم چون می خواستم حرکت کنم و برم در رو باز کنم اما اون یارویی که بیرون بود به شیشه کوبید و خورده ریزه ها توی صورتم پخش شدن .
از وحشت به عقب پرتاب شدم و روی کاناپه افتادم و بعد در شکست .
" پنج ساعت بعد ، اواسط تابستون - روز دوشنبه
توکیو - ژاپن ، منطقهی شینجوکو "
روی زمین دراز کشیده بودم و دستم حائل صورتم بود که چوب بالا رفت و توی پهلوم کوبیده شد ، طوری که شدت درد وحشتناک بود از جا پریدم .
جیغ زدم و روی شکم چرخیدم ، بعد بالا آوردم .
یکی گفت : بگو کجاست ؟!
یه لگد بین شونه هام خورد و روی استفراق زمینم زد ، میتونستم بوی خون و ناهاری که خورده بودم رو همزمان احساس کنم .
اونا ران رو میخواستن !
ران هایتانی ، رئیس روپونگی ...
حتی نمیدونستم رئیسه چون اصلا بهش نمیومد ، احتمالا به این خاطر باهاش بهم زده بودم چون فکر میکردم بی عرضهست ، از همون پسرایی که باید بزرگشون میکردی .
موهام از پشت سر کشیده شدن و از روی زمین فاصله گرفتم ، یکی کنار گوشم گفت : وقتی بهت زنگ زدم باید مودب تر میبودی .
- ۹۷۱
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط