{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کودک و خزان

کودک و خزان
مادری بود و دختر و پسری            پسرک از میِ محبت مست
دختر از غصه‌یِ پدر مسلول           پدرش تازه رفته بود از دست
یکشب آهسته با کنایه طبیب        گفت با مادر: این نخواهد رَست
ماه دیگر که از سموم خزان           برگها را بود بخاک نشست
صبری ای باغبان که برگ امید        خواهد از شاخه‌یِ حیات گُسست
پسر این حال را مگر دریافت           بنگر اینجا چه مایه رقت هست
صبح فردا دو دست کوچک طفل       برگها را به شاخه‌ها می‌بست
دیدگاه ها (۳)

شب خوش

نقاشى

داستانی واقعی از مهر مادریمادر من فقط یک چشم داشت. من از اون...

عشق ناب  شخصی مشغول تخریب دیوار قدیمی خانه اش بود تا آنرا نو...

قصه ی سیب حمید مصدق از زبان زمینپسری خامی کردو در آن وسوسه ی...

عاشق این شعرم . پیشنهاد می کنم حتما بخونیدش . کامنت لطفا ♥♥♥...

پسرک:تو به من خندیدیو نمی دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسا...

شنیدستم که وقت برگریزانشد از باد خزان، برگی گریزانمیان شاخه‌...

◼ ◼ ◼ ◼ ◼ ◼ ◼تسلیت به مناسبت شهادت بی بی رقیه خاتون سلام الل...

♨️مردم مبعوث بروجرد: قالیباف رسایی رو رها کن؛ در مجلس رو وا ...

«کمپینِ ملّیِ نجات؛ بازگشت به ترازِ عدلِ علوی — بهرام محمدی»...

«کمپینِ ملّیِ نجات؛ بازگشت به ترازِ عدلِ علوی — بهرام محمدی»...

#خاص

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط