کودک و خزان
کودک و خزان
مادری بود و دختر و پسری پسرک از میِ محبت مست
دختر از غصهیِ پدر مسلول پدرش تازه رفته بود از دست
یکشب آهسته با کنایه طبیب گفت با مادر: این نخواهد رَست
ماه دیگر که از سموم خزان برگها را بود بخاک نشست
صبری ای باغبان که برگ امید خواهد از شاخهیِ حیات گُسست
پسر این حال را مگر دریافت بنگر اینجا چه مایه رقت هست
صبح فردا دو دست کوچک طفل برگها را به شاخهها میبست
مادری بود و دختر و پسری پسرک از میِ محبت مست
دختر از غصهیِ پدر مسلول پدرش تازه رفته بود از دست
یکشب آهسته با کنایه طبیب گفت با مادر: این نخواهد رَست
ماه دیگر که از سموم خزان برگها را بود بخاک نشست
صبری ای باغبان که برگ امید خواهد از شاخهیِ حیات گُسست
پسر این حال را مگر دریافت بنگر اینجا چه مایه رقت هست
صبح فردا دو دست کوچک طفل برگها را به شاخهها میبست
- ۳۲۱
- ۱۷ دی ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط