ازضعف به هر جــــا که نشستیم وطن شد

ازضعف به هر جــــا که نشستیم وطن شد
از گریه به هــــــر سو که گذشتیم چمن شد
جان دگرم بخش که آن جــــــان که تو دیدی
چندان ز غمت خاک به سر ریخت که تن شد
پیراهنی از تار وفـــــــــــــــــــــا دوخته بودم
چون تاب جفــــــــــــــــای تو نیاورد کفن شد
هـــر سنگ که بر سینه زدم نقش تو بگرفت
آن هـــــــــــــم صنمی بهر پرستیدن من شد
#بهاره🌸#شعر
دیدگاه ها (۱)

قصه هجدهم: حر بن یزید ریاحی

‎◍⃟♥️◍⃟♥️◍⃟♥️◍⃟♥️◍⃟♥️◍⃟♥️◍⃟♥️◍⃟♥️پيراهني از تار وفا دوخته بو...

جان دگرم بخش که آن جان که تو دادیچندان ز غمت خاک به سر ریخت ...

ازضعف بهرجا که نشستم وطن شد*وز گریه بهرسو که گذشتم چمن شد*پی...

‎◍⃟♥️◍⃟♥️◍⃟♥️◍⃟♥️◍⃟♥️◍⃟♥️◍⃟♥️◍⃟♥️پيراهني از تار وفا دوخته بو...

پیراهنی از تار وفا دوخته بودم*چون تاب جفای تو نیاورد کفن شد*

پیراهنی از تار وفا دوخته بودم*چون تاب جفای تو نیاورد، کفن شد...

پیراهنی از تاروفا دوخته بودم *چون تاب جفای تو نیاورد کفن شد*

هر سنگ که بر سینه زدم نقش تو بگرفتآن هم صنمی بهر پرستیدن من ...

هر سنگ که بر سینه زدم، نقش تو بگرفتآن هم صنمی بهر پرستیدن من...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط