{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 116

*پرش زمانی فردا صبح ، وقتی از خواب بیدار شدم بدون لینکه هیمل رو بیدار کنم از خونه ش زدم بیرون و با خوشحالی رفتم خونه تیفانی *
*وقتی رسیدم درحال خوردن صبحونه بود *

عزرائیل: سریع باش باید بریم بیمارستان

تیفانی : بیمارستان ؟ برای چی ؟ .. اصلاً چرا انقدر عجله داری ؟

عزرائیل: باید تست دی ان ای بگیریم

*با این حرفم رنگ از روی تیفانی پرید *

تیفانی : م..م...منظورت چیه ؟ فکر میکنی من بهت خیانت کردم !؟

عزرائیل: هیچ رابطه ای بین ما نبوده که کارای تو خیانت محسوب بشه !

تیفانی : چطور میتونی بهم شک کنی من از چقتی اومدم اینجا حتی پامو از خونه بیرون نزاشتم !

عزرائیل: پس چرا انقدر از تست دادن ترسیدی !؟

تیفانی: ن‍ ...نترسیدم .. اصلا همین الان میریم تست میدم تا بهت ثابت بشه بچه ی تو توی شکمم رشد میکنه

*پرش زمانی بیمارستان بودیم و با استرس تو راهرو قدم میزدم و تیفانی مدام سرش تو گوشی بود *

عزرائیل: داری چه غلطی میکنی ؟

*گوشیش رو خاموش کرد و گذاشت تو کیفش *

تیفانی : هیچی فقط انقدر منتظر موندن خسته م کرده ... اصلا مگه شما پزشک سلطنتی ندارین ؟

عزرائیل: داریم ولی فقط برای خانواده ی سلطنتیه

*نگاهم زو ازش گرفتم و دوباره به قدم زدن ادامه دادم که یهو دکتر بیرون اومد ، سریع رفتم سمتش *

دکتر : دی ان ای اعلیحضرت با جنین مطابقتی نداره

*وقتی اینو گفت انگار دنیا رو بهم داده بودن ، با خوشحالی برگه رو از دکتر گرفتم و بعد رو به تیفانی کردم که از ترس میلرزید *

تیفانی : قسم میخورم راستش رو بهت بگم فقط لطفاً با منو و بچه م کاری نداشته باش

*اخم کردم *

عزرائیل: میشنوم

تیفانی : میشه بریم یه جای خلوط

*دلم نمیخواست باهاش موافقت کنم ولی درست میگفت ، گفتن این حرفا تو جای عمومی درست نبود ، بدون اینکه چیزی بگم از بیمارستان زدم بیرون و تیفانی هم همراهم میچمد ، سچار ماشین شدم *

عزرائیل: خب ؟

تیفانی : من هیچ تقصیری ندارم مامانم به اجبار منو مجبور به این کار کرد و بهم گفت که بهت بگم بچه از توئه

عزرائیل: اها که اینطور .. بنظرت من احمقم

تیفانی : ن‍ ... نه

عزرائیل: پس راستش رو بگو تا یکاری دست خودم و خودت ندادم !!!

*درحالی که گریه میکرد سرش رو پایین انداخت *

تیفانی : مادرم بعد از اینکه فهمید شوهرم رو کشتید ان جنجال رو بپا کرد چون میخواست به ازای اتفاقی که افتاده پول خوبی به دستش بیاد ولی وقتی شما گفتید که منو صیغه میکنید خیلی خوشحال شد که قراره دخترش عضو بالا مرتبه ترین خاندان سلطنتی بشه .. دقیقا همون روز که منو صیغه کردید بانو کاترین جوپیتر اومد جلوی خونه و بهم گفت که بهتون دارویی بدم که باعث بشه اون کارو بکنید وگرنه برای خودم و خانوادم بد تموم میشه ..

*با شنیدن اسم کاترین بیشتر عصبی شدم ولی سعی کردم خودم رو کنترل کنم تا بقیه ی ماجرا رو هم بدونم *

عزرائیل: خب ...؟

تیفانی : بعد از اون من فهمیدم که باردارم و میدونستم که بچه از شما نیست و از شوهر قبلی مِ ولی بانو کاترین پول زیادی بهم داد و باز تهدیدم کرد که باید بهتون بگم بچه از شماست ... قسم میخورم من هیچکدوم از کار ها رو به خواست خودم انجام ندادم فقط مجبور بودم

*دستاش رو روی صورتش گذاشت و با صدای بلند گریه میکرد ، سرم رو به فرمون ماشین تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم ، اینبار نباید بخاطر عصبانیت دوباره گند میزدم *

عزرائیل: من ازت طلاق میگیرم و هیچ کس از اتفاقاتی که افتاده با خبر نمیشه درعوض منم کاری به تو و بچه ت ندارم

تیفانی : چ‍ ...چشم

*پرش زمانی بعد از اون رفتم قصر پدر و موضوع رو توضیح دادم و از تیفانی طلاق گرفتم ، خیلی دوست داشتم اول برم و حساب کاترین رو برسم ولی اول باید این خبر خوب رو به امی میدادم *
دیدگاه ها (۴۵)

پارت 117

پارت 117

پارت 115

پارت 114

پارت 113

پارت 174

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط