پارت26
پارت26
سارا:چیکار کردی وای الان چطوری برم پایین
من:خودت شروع کردی
سارا یهو بهم حمله کرد دستمو داشت گاز می گرفت
من:چیکار می کنی دیونه ساراااا
سارا:حقته
تا خواستم بگیرمش فرار کرد رفت سمت کمدش تو کمدشو نگاه کردم
من:چرا همه لباسات این شکلین
من:به این خوبی
کنار کمدش یه چادر بود
من:چادری بودی
سارا:اره
من:با چادر چه شکلی میشی
سارا:زشت حالا هم برم بیرون لباس به پوشم
من:چشم
اومدم بیرون وقتی باهاشم خیلی انرژی میگیرم نمی دونم هوسه یا عشق یا دوست داشتن اما دلم نمی خواهد از دستش بدم
رمان از زبان سارا (انا)
چند روز از اون روز میگذره دیروز رفتم با حکا قرار داد بستم بابت اون دارو هاش همش نقشه انی ست امروز سرهنگه میاد بابای دانیال اینقدر عوض شدم تا منو نشناسه هوفففف
ممکنه بابا هم بیاد واییی
لباس چی به پوشم یه شروار کشاد کرمی با یه تیشرت کرمی با پاشینه بلند مشکی موهامم یکم موج دارش کردم یه خط چشم کشیدم با سایه کرمی تموم
امی:انا رسیدن دونفرن
من:وای بابا هم هستش امی چیکار کنم
امی:مشکلی نیست
من:بادیگاردا با اسلحه اینجان
امی:بله عزیزم
من:برو میام
از پله ها داشتم پایین می یومدم
من:به به خوش اومدین
هنوز قیافشون همونه جز سفید شدن ریش و مو
عمو: سلام انی خانم
من:من دخترشونم انا
بابا :ما با انی خانم قرار داشتیم
من:مادر چند سالی میشه کارا به من دادن خودشون با پدر درحال سفر به کل دنیا هستن
عمو:اها بس شروع کنیم
رایان درباره کار داشت صبحت می کرد بعد نشستن دنیکا رفت کارا گفت
دنیکا:تا الان ما قرارداد بستیم پول دادیم بهشون در اصل ما الان یکی از شریکای بزرگ اونا هستیم
بابا:جز این کارشون مدرک دیگه داری برای کاراشون
من:خب این حرفش جداست انی گفته بود فقدر باید تو این قسمت بهتون کمک کنم نه تو قسمتای مهمش
بابا:یعنی چی
بلند داد زد
من:اقای هرچی که هستی تو خونه من دادنزن چاله میدونه مگه تازه من از کسی دیگه دستور میگیرم فهمیدییی
این دفعه من داد زدم
ازش خیلی نفرت داشتم چشام همه نفرت بهش نشون میداد
دانیال:انا ببخشید سرهنگ عصبی شدن
من رو به عمو:با مادر صبحت می کنم بعد به دانیال خبرشو میدم
عمو:باشه ممنون
من:امی رهنمایشون کن
امی:چشم خانم بفرمایید
عمو:چقدر خوب ایرانی بلدین برای ایرانین
من:مادرم بودش منم یادگرفتم
عمو:خوبه
رفتن
سرم خیلی درد می کردش رفتم بالا لباسمو با یه تاپ و شروارک عوض کردم
رمان از زبان دانیال*&
عمو:ها چه خبر دختره فکر کرده کیه ها اصلا دختر هستش یا نه
عصابم خورد شده بود نه من حتی امیر و رایان
عمو:اصلا اون دختره اسمش چی بود امی قیافشو دیدی شبیه چی بود معلوم نیست اصلا از کجا اومدن
امیر:سرهنگ عصبیت خب اما نباید تهمت بزنید
بابا:راست میگه امیر داداش زشته
بعد رفتم تو اتاق به سارا زنگ زدم
سارا:چیکار کردی وای الان چطوری برم پایین
من:خودت شروع کردی
سارا یهو بهم حمله کرد دستمو داشت گاز می گرفت
من:چیکار می کنی دیونه ساراااا
سارا:حقته
تا خواستم بگیرمش فرار کرد رفت سمت کمدش تو کمدشو نگاه کردم
من:چرا همه لباسات این شکلین
من:به این خوبی
کنار کمدش یه چادر بود
من:چادری بودی
سارا:اره
من:با چادر چه شکلی میشی
سارا:زشت حالا هم برم بیرون لباس به پوشم
من:چشم
اومدم بیرون وقتی باهاشم خیلی انرژی میگیرم نمی دونم هوسه یا عشق یا دوست داشتن اما دلم نمی خواهد از دستش بدم
رمان از زبان سارا (انا)
چند روز از اون روز میگذره دیروز رفتم با حکا قرار داد بستم بابت اون دارو هاش همش نقشه انی ست امروز سرهنگه میاد بابای دانیال اینقدر عوض شدم تا منو نشناسه هوفففف
ممکنه بابا هم بیاد واییی
لباس چی به پوشم یه شروار کشاد کرمی با یه تیشرت کرمی با پاشینه بلند مشکی موهامم یکم موج دارش کردم یه خط چشم کشیدم با سایه کرمی تموم
امی:انا رسیدن دونفرن
من:وای بابا هم هستش امی چیکار کنم
امی:مشکلی نیست
من:بادیگاردا با اسلحه اینجان
امی:بله عزیزم
من:برو میام
از پله ها داشتم پایین می یومدم
من:به به خوش اومدین
هنوز قیافشون همونه جز سفید شدن ریش و مو
عمو: سلام انی خانم
من:من دخترشونم انا
بابا :ما با انی خانم قرار داشتیم
من:مادر چند سالی میشه کارا به من دادن خودشون با پدر درحال سفر به کل دنیا هستن
عمو:اها بس شروع کنیم
رایان درباره کار داشت صبحت می کرد بعد نشستن دنیکا رفت کارا گفت
دنیکا:تا الان ما قرارداد بستیم پول دادیم بهشون در اصل ما الان یکی از شریکای بزرگ اونا هستیم
بابا:جز این کارشون مدرک دیگه داری برای کاراشون
من:خب این حرفش جداست انی گفته بود فقدر باید تو این قسمت بهتون کمک کنم نه تو قسمتای مهمش
بابا:یعنی چی
بلند داد زد
من:اقای هرچی که هستی تو خونه من دادنزن چاله میدونه مگه تازه من از کسی دیگه دستور میگیرم فهمیدییی
این دفعه من داد زدم
ازش خیلی نفرت داشتم چشام همه نفرت بهش نشون میداد
دانیال:انا ببخشید سرهنگ عصبی شدن
من رو به عمو:با مادر صبحت می کنم بعد به دانیال خبرشو میدم
عمو:باشه ممنون
من:امی رهنمایشون کن
امی:چشم خانم بفرمایید
عمو:چقدر خوب ایرانی بلدین برای ایرانین
من:مادرم بودش منم یادگرفتم
عمو:خوبه
رفتن
سرم خیلی درد می کردش رفتم بالا لباسمو با یه تاپ و شروارک عوض کردم
رمان از زبان دانیال*&
عمو:ها چه خبر دختره فکر کرده کیه ها اصلا دختر هستش یا نه
عصابم خورد شده بود نه من حتی امیر و رایان
عمو:اصلا اون دختره اسمش چی بود امی قیافشو دیدی شبیه چی بود معلوم نیست اصلا از کجا اومدن
امیر:سرهنگ عصبیت خب اما نباید تهمت بزنید
بابا:راست میگه امیر داداش زشته
بعد رفتم تو اتاق به سارا زنگ زدم
- ۴.۴k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط