کیوتا نیازی نیس شرط هارو کامل کنین براتون گذاشتم
کیوتا نیازی نیس شرط هارو کامل کنین براتون گذاشتم
دلباخته....
پارت۷
ویو ات
که یهو سرگیجه گرفتم عجیبه چرا اینجوری شدم ، بیخیال شدم رفتم دم در اتاقه جونگکوک و در زدم
جونگکوک: بیا تو( سرد)
ات:...جونگکوک
جونگکوک: هومم..باز چی شده ؟( جدی و خشک)
ات: خب بین من و خانم کیم میا یه مساقبه هست.. هرکی که برنده بشه اون غذا رو درست میکنه...ازتون میخام که تو این مساقبه شرکت کنین ( سرد)
جونگکوک: هومم اوکی...کی مساقبه شروع میشه ؟( سرد)
ات: الان
جونگکوک: پس بیا یریم
ویو آدمین
ات و جونگکوک اومدن پایین که همه چی برای مساقبه آماده شده بود و میا امد نزدیک ات
میا: ببینیم..چی بلدی ات.. ولی مطمئن باش به من نمیرسی( نیشخند)
ات: هه...میبینیم
( انقدر به هم نگاه کردن که جونگکوک یه سلفه کرد)
جونگکوک: خب...شروع کنین
ویو جونگکوک
میدونستم اگه اینجوری پیش بره قطعاً دعوا میکردن
((۲ ساعت بعد))
( غذای هردوشون آماده بود و باید جونگکوک تست میکرد و اول شروع کرد به تست کردن غذای میا )
جونگکوک: هوممم بدک نیست
( و بعدش شروع کرد به تست کردن غذای ات چهرش عوض شد میا فکر کرد که خودش برندس ولی)
جونگکوک: این...عالییییههه....تا حالا این غذا رو اونم با این طمع امتحان نکردم
( جونگکوک دسته اتو گرفت و برد بالا)
جونگکوک: ات برنده شد و مسئولیت غذای امشب با اونه
ات: بهتون قول میدم که ناامیدتون نمیکنم
( جونگکوک امد جلوم و در گوشم گفت)
جونگکوک: امشب..شبه خاصیه برای من... امیدوارم کارتو خوب بلد باشی..تو میتونی
ویو ات
واییی چم شده قلبم تند تند میزنه وایسا ببینم چرا یهویی انقدر مهربون شده؟؟ اصلاً به من چه به هرحال رفتم سراغ غذا تا غذا رو درست کنم
میا: کارت خوب بود...میتونم کمکت کنم
ات: هوممم حتماً
ویو میا
هه خانم ات مثله اینکه منو نشناختی....
ادامه دارد.....
دلباخته....
پارت۷
ویو ات
که یهو سرگیجه گرفتم عجیبه چرا اینجوری شدم ، بیخیال شدم رفتم دم در اتاقه جونگکوک و در زدم
جونگکوک: بیا تو( سرد)
ات:...جونگکوک
جونگکوک: هومم..باز چی شده ؟( جدی و خشک)
ات: خب بین من و خانم کیم میا یه مساقبه هست.. هرکی که برنده بشه اون غذا رو درست میکنه...ازتون میخام که تو این مساقبه شرکت کنین ( سرد)
جونگکوک: هومم اوکی...کی مساقبه شروع میشه ؟( سرد)
ات: الان
جونگکوک: پس بیا یریم
ویو آدمین
ات و جونگکوک اومدن پایین که همه چی برای مساقبه آماده شده بود و میا امد نزدیک ات
میا: ببینیم..چی بلدی ات.. ولی مطمئن باش به من نمیرسی( نیشخند)
ات: هه...میبینیم
( انقدر به هم نگاه کردن که جونگکوک یه سلفه کرد)
جونگکوک: خب...شروع کنین
ویو جونگکوک
میدونستم اگه اینجوری پیش بره قطعاً دعوا میکردن
((۲ ساعت بعد))
( غذای هردوشون آماده بود و باید جونگکوک تست میکرد و اول شروع کرد به تست کردن غذای میا )
جونگکوک: هوممم بدک نیست
( و بعدش شروع کرد به تست کردن غذای ات چهرش عوض شد میا فکر کرد که خودش برندس ولی)
جونگکوک: این...عالییییههه....تا حالا این غذا رو اونم با این طمع امتحان نکردم
( جونگکوک دسته اتو گرفت و برد بالا)
جونگکوک: ات برنده شد و مسئولیت غذای امشب با اونه
ات: بهتون قول میدم که ناامیدتون نمیکنم
( جونگکوک امد جلوم و در گوشم گفت)
جونگکوک: امشب..شبه خاصیه برای من... امیدوارم کارتو خوب بلد باشی..تو میتونی
ویو ات
واییی چم شده قلبم تند تند میزنه وایسا ببینم چرا یهویی انقدر مهربون شده؟؟ اصلاً به من چه به هرحال رفتم سراغ غذا تا غذا رو درست کنم
میا: کارت خوب بود...میتونم کمکت کنم
ات: هوممم حتماً
ویو میا
هه خانم ات مثله اینکه منو نشناختی....
ادامه دارد.....
- ۱۳.۴k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط