{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

PR

#P𝗔R𝗧 : ۵6
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
نیلی:تا وقتی جونهی پیشمه مگه میشه بد باشم
جونهی با شنیدن حرفش دستی به موهای نیلی کشید و اروم گفت
جونهی:عزیزم

نیلی بعد شنیدن کلمه
"عزیزم" از زبون جونهی
ذوق زده شد انگار که کل دنیارو بهش دادن لبخند کیوتی زدو جواب داد

نیلی:جونم عزیزم

جونهی لبخندی متقابل به لبخندش زد و گونش رو محکم بـوسـید.

لارا برای اینکه مزاحم لحظه های جذاب عاشقانشون نشه با یه خداحافظی کوتاهو صمیمی از اتاق بیرون اومد
با خودش گفت:الان چه خاکی تو سرم بریزم

دل درد شدیدی داشت پس دستش رو روی شکمش گذاشت ، چند دقیقه تو همون حالت موند.
وقتی کمی حالش روبه راه شد آروم شروع کرد به قدم زدن توی راهرو..

درحالی که به اطرف نگاه میکرد یهو صدای سوهو رو شنید کنجکاو پشت دیوار پناه گرفت تا حرف هاشون رو گوش بده

سوهو با طعنه‌ای سرد روبه مایک گفت:چوی سان دیگه اینجا کاری نداره

مایک قدمی خشمگین به جلو برداشت، انگشت اشارش رو تهدیدآمیز به سمت سوهو گرفت و با صدایی که از عمق خشم می‌جوشید غرید:

مایک:یه تار مو از سر میکا کم بشه، خودت و رئیستو زنده‌زنده چال می‌کنم!

سوهو کوتاه خندید و کمی عقب رفت ، با صدایی اروم و خونسرد گفت:اون هیچوقت چشمش دنبال دختری مثل میکا نبوده هوانگ هیونجین!

لارا واضح نمیتونست صداشون رو بشنوه برای همین تصمیم گرفت یکم بره جلوتر..قدمی به سمت جلو برداشت

یهو پاش به چوبی برخورد کرد و چوب شکست
صدای شکستن چوب زیاد بلند نموند ولی از گوش های تیز مایک و هیونجین دور نموند

سوهو:کی اونجاست

لارا عصبی زیرلب گفت:خدایا این چوب دیگه از کجا در اومد

قبل اینکه کسی ببینتش سریع به سمت اتاق مشترکش با تهیونگ و جونهی دوید..
وارد اتاق شد و محکم در رو بست ، نفس عمیق و بلندی برای منظم شدن نفساش کشید

سری به نشانه تاسف برای خودش تکان داد
زیر لب زمزمه کرد:چطور این همه مدت با اون همه سوتی که داد نفهمیدم که هیونجینه

عصبی کف دستش رو به پیشونیش کوبید
با نفرت لعـنتی به هیونجین فرستاد

سوهو چی؟اون ادم کیه رئیسش کیه؟

کلافه و درمونده دستی به موهای پریشونش کشید
فکر کرد ، اما ذهنش پر از ابهام موند
بالاخره تصمیم گرفت هرطور شده خودش حقیقتو از زیر زبون سوهو بیرون بکشه

هرچند که میدونست شاید چیزی نگه ولی با خودش گفت:امتحان کردنش که ضرر نداره.

دستی به موهاش کشید
و کمی مرتبشون کرد قطعا یکی با این وضعیت ببینتش فکرمیکنه روح دیده...
کش مویی از توی کیفش برداشت
موهاش رو ساده بست

از اتاق بیرون اومد
با دیدن تهیونگ به سمتش رفت روبه روش وایستاد و گفت:باید یه چیزی بهت بگم

تهیونگ سریع و با عجله نگاهی به ساعت گوشیش کرد بعد نگاهشو به لارا داد سریع گفت

تهیونگ:وقت ندارم..باید برم یه جایی اومدم برات توضیح میدم.

...
دیدگاه ها (۱۴)

#P𝗔R𝗧 : 57〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

#P𝗔R𝗧 : 58〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

1- نیلی:تا وقتی جونهی پیشمه مگه میشه بد باشمجونهی با شنیدن ح...

#PART : ۵۵〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦..............

#P𝗔R𝗧 : 44〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط