{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

PR

#P𝗔R𝗧 : 58
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
جیسو:چی؟

تهیونگ:هیچی..ممنون من باید برم بعدا میبینمتون.

جنی/لیسا/جیسو:خدافظ

تهیونگ سری تکان داد و به سمت سالن قدم برداشت ، قطعا اگه تو این وضعیت جونگکوک رو پیدا میکرد زندش نمیزاشت..

درحالی که توی راهرو دنبال جونگکوک میگشت صدای اشنایی کل خونه رو فرا گرفت

❗: پایان بازی مافیا .

شوکه و ناباور به اطراف نگاه کرد و با خودش گفت «حتما خیالاتی شدم ، امکان نداره این بازی مسخره به این زودی تموم بشه» درحالی که تو شوک بود صدایی توجهشو جلب کرد

صدای غرش‌مانندی از طبقه بالا پیچید:همه‌تون، فوری جمع شید اینجا!

صدای چوی سان بود، اما لحنش...
عجیب، تهدیدآمیز. تهیونگ با عجله به سالن دوید و خشکش زد

سان با تی‌شرت سفید و شلوار مشکی، کنار مردی نقاب‌دار ایستاده بود
کی بود اون؟
چرا نقاب؟ دستاش رو مشت کرد و به طبقه بالا خیره شد.

چند دقیقه بعد، همه ریختن داخل
لارا، هانول، جنی، لیسا، جیسو، سدنا، سوهو، هیونجین و جونگکوک...

لارا با دیدن تهیونگ نزدیک شد
با صدای لرزان زمزمه کرد:اینجا چه خبره؟ اون یارو نقاب‌دار کیه؟

تهیونگ:نمی‌دونم... ولی هرخری هست خطرناک به نظر میرسه..

سان از بالا با پوزخندی شیطانی فریاد زد:قراره اتفاق های جالبی بیوفته..همونطور که شنیدید بازی تمومه..

لارا کمی از تموم شدن بازی خوشحال شد
اما خوشحالیش با ادامه حرف سان نابود شد:

سان:تصمیم گرفتیم این بازی بی هیجان رو یکم هیجانی تر کنیم..
به هر حال پای جونتون وصته!

یه مرد نقاب دار دیگه هم به جمعشون پیوست از اجزای صورتش فقط چشم هاش مشخص بود
تفنگی برق‌زده در دست
و با نگاهی کشنده موهاش رو عقب کشید

سان خندید و گفت:بازی تموم شد...
اما هیجان واقعی تازه شروع می‌شه! جونتون پای این بازیه.

جنی با گریه اومد وسط سالن و گفت:دیگه چی می‌خواید از جونمون؟همه دوست ها هم کلاسی ها و آشناهامون رو کشتید!
لیسا کنارش ایستاد بغلش کرد و کمی دلداریش داد

سان:آیگوووو اینجوری نباشید..فقط خوش میگذرونیم

مردی که کنارش بود بلند شد تفنگی که توی دستش بود به این معنی بود که اگه خطایی کنید با یه گلوله حـرومـتون میکنم.
مرد نقاب دار با صدایی محکم گفت:کارتون سخت نیست..چوی سان بازی دوم رو براتون میفرسته

به صداش میخورد جوون باشه شاید 25،26

لارا صبرش تموم شد ایندفعه سکوت نکرد
با شجاعت جلو رفت دست هاش که مشت شده بودن رو باز کرد محکم به دیوار کنارش کوبید و گفت:

یااا چوی سان قول و قرارتو یادت رفته؟

جونگکوک سریع پرسید:

ــ کدوم قول و قرار؟

سان نگاهی به دوتا مردی که کنارش بودن کرد دستاش کمی لرزید خودشرو به کوچه علی چپ زد
با استرس گفت:درباره چی حرف میزنی لارا؟

لارا که متوجه شد سان به کسی چیزی نگفته برای اینکه جلوی بقیه خر*ابش کنه گفت:

به این زودی یادت رفت؟مگه نگفتی اگه باتو باشم از این بازی خلاصم میکنی؟

همه شوکه شدن جونگکوک که تا الان ساکت بود و
فقط تماشا میکرد مشت هاش رو گره کرد
با چشم های پر از خشم به سمت پله ها دوید

لارا سریع داد زد:برگرد
دیدگاه ها (۳)

#P𝗔R𝗧 : 59〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

#P𝗔R𝗧 : 57〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

#P𝗔R𝗧 : ۵6〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦..............

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط