سناریو : ملکه تنجیکو
سناریو : ملکه تنجیکو
پارت: ۹
یونا:همراه ران و ریندو داخل محوطه راه میرفتم هر قدمی که برمیداشتم، چند نفر نگاهم میکردن انگار هنوز باورشون نمیشد یه دختر وارد تنجیکو شده باشه
ران:
زیاد بهشون توجه نکن
یونا:مگه همیشه اینطوریان
ریندو:آره
اینجا احترام رو کسی بهت هدیه نمیده باید خودت به دستش بیاری
یونا:آروم سرم رو تکون دادم
حرفش درست بود
ران یهو جلوی یه موتور مشکی ایستاد
ران:
خوشگله نه
یونا:
آره خیلیییییییییییییییییییییییییی طوری گفتم انگار هیچوقت موتور ندیدم
ران با لبخند گفت
ران:
مال منه
دست نزنیها
یونا:مگه گفتم میخوام دست بزنم
ریندو زیر لب خندید گفت
ریندو:ران زیادی عاشق موتورشه
ران:طبیعیه از بعضیا بیشتر دوستش دارم
یونا برای اولین بار خندید
همون لحظه
صدای موتور چند نفر از بیرون محوطه اومد
همه ساکت شدن
چند عضو با عجله وارد شدن
یکی از اونا نفسنفس میزد
عضو تنجیکو:
ران، ریندو
یه گنگ دیگه توی محلهمون دردسر درست کرد.
ران لبخندش محو شد
ریندو اخماش توی هم رفت
ران:
رئیس خبر داره
عضو تنجیکو:
آره
یونا:
ایزانا و کاکوچو هم دارن میان
چند ثانیه بعد
ایزانا وارد محوطه شد
همه بیاختیار راه رو براش باز کردن
ایزانا نگاهی به اعضا انداخت
بعد نگاهش روی من ثابت موند.
ایزانا:
تو هم میای
یونا:متعجب شدم
من؟
ایزانا:آره
وقتشه اولین مأموریتت رو کنار تنجیکو انجام بدی
یونا
قلبم تندتر از همیشه میزد
این اولین بار بود که قرار بود همراه اعضای تنجیکو وارد یک مأموریت واقعی بشم
پارت: ۹
یونا:همراه ران و ریندو داخل محوطه راه میرفتم هر قدمی که برمیداشتم، چند نفر نگاهم میکردن انگار هنوز باورشون نمیشد یه دختر وارد تنجیکو شده باشه
ران:
زیاد بهشون توجه نکن
یونا:مگه همیشه اینطوریان
ریندو:آره
اینجا احترام رو کسی بهت هدیه نمیده باید خودت به دستش بیاری
یونا:آروم سرم رو تکون دادم
حرفش درست بود
ران یهو جلوی یه موتور مشکی ایستاد
ران:
خوشگله نه
یونا:
آره خیلیییییییییییییییییییییییییی طوری گفتم انگار هیچوقت موتور ندیدم
ران با لبخند گفت
ران:
مال منه
دست نزنیها
یونا:مگه گفتم میخوام دست بزنم
ریندو زیر لب خندید گفت
ریندو:ران زیادی عاشق موتورشه
ران:طبیعیه از بعضیا بیشتر دوستش دارم
یونا برای اولین بار خندید
همون لحظه
صدای موتور چند نفر از بیرون محوطه اومد
همه ساکت شدن
چند عضو با عجله وارد شدن
یکی از اونا نفسنفس میزد
عضو تنجیکو:
ران، ریندو
یه گنگ دیگه توی محلهمون دردسر درست کرد.
ران لبخندش محو شد
ریندو اخماش توی هم رفت
ران:
رئیس خبر داره
عضو تنجیکو:
آره
یونا:
ایزانا و کاکوچو هم دارن میان
چند ثانیه بعد
ایزانا وارد محوطه شد
همه بیاختیار راه رو براش باز کردن
ایزانا نگاهی به اعضا انداخت
بعد نگاهش روی من ثابت موند.
ایزانا:
تو هم میای
یونا:متعجب شدم
من؟
ایزانا:آره
وقتشه اولین مأموریتت رو کنار تنجیکو انجام بدی
یونا
قلبم تندتر از همیشه میزد
این اولین بار بود که قرار بود همراه اعضای تنجیکو وارد یک مأموریت واقعی بشم
- ۸۵۸
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط