{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رز سیاه

#رز _ سیاه

PART _ 41

تهیانگ: به تارا نگاه کردمو گفتم... خوب بلدی نقش بازی کنی ها
تارا: معلومه چی فکر کردی
تهیانگ: هنوزم اعتماد به نفس کاذبت خیلی زیاده
تارا: همینی که هس
تهیانگ: باشه بابا تو خوبی... ولی برای یه لحظه حس کردم واقعا زوجیم
تارا: با خودم زمزمه مانند گفتم... شاید چون من نقش بازی نمیکنم
تهیانگ: زمزمش و شنیدم و دلم لرزید... الان دیگه مطمئن شدم اونم حسی بهم داره... شاید این مهمونی میتونست فرصتی باشه تا واقعا بتونم رابطه جدی رو باهاش شروع کنم... سعی کردم با چنتا نفس عمیق ضربان سریع قلبمو به ریتم قبلیش برگردونم و موفق شدم... به اطراف و ادما نگاه میکرم... هواسم به لوکاس بود از اول مهمونی همش تو فکر بود یا دو سه شات پشت سر هم الکل و مشروب میخورد و معلوم بود چشه... تارا غیر مستقیم ولی حسابی زده بود تو پَرِش حقم داشت اینجوری تو فکر بره..

« تارا»
دو سه ساعتی بود که تو مهمونی بودیم چون تهیانگ نمیزاشت مشروب یا الکل بخورم یا شیرینی میخوردم یا ابمیوه و سر همین پنج تا لیوان ابمیوه رو خورده بودم و الان دشت پدر مثانم در میومد.. یهو یاد اون روزی که رفته بودیم پاساژ افتادم و با یاد اوریش وسط این اشفته بازار خندم گرفته بود که با صداش نگاش کردم
تهیانگ: به چی میخندی
تارا: ها.. هیچی نیست یه چیزی یادم اومد خندم گرفت
تهیانگ: باشه... چرا انقدر وول میخوری
تارا: من دستشویی دارم سرویس اینجا کجاست
تهیانگ: چی خوردی مگه
تارا: هوف بابا یه عالمه ابمیوه خوردم زودتر بگو دیگه بخدا نمیتونم بیشتر از این تحمل کنم
تهیانگ: طبقه بالا اخر راهرو یه در سفید هست اونجا سرویس بهداشتیه
تارا: ممنووونم... سریع رفتم سمت پله ها بعد از رسیدن به سالن بالا بدو بدو رفتم ته سالن وقتی در سفید و دیدم سریع بازش کردم.. سرویس بود.. واردش شدم و در و بستم... چن دقیقه ای طول کشید و بعد از تخلیه کامل عمومی و سبک شدنم دستامو شستم و تو اینه خودمو چک کردم.. موهام خوب بود میکاپمم مثل اولش بود... با دستای خیسم موهامو که یکم بهم ریخته شده بود مرتب کردم و از سرویس رفتم بیرون و در و بستم ولی همین که برگشتم به یه چیز سفت خوردم.. اخ.. اولش فکر کردم تهیانگ باشه ولی وقتی لوکاس و دیدم جا خوردم.. بوی گند الکل میداد تعادلشم بزور حفظ کرده بود مشخص بود عین سگ خورده و حسابی مسته... خاستم از کناش رد بشم ولی دستشو از جلوم رد کرد و به دیوار پشت سرم تکیه داد...« چی میخای بزار برم»... با همون حالتش شروع کرد به حرف زدن
لوکاس: خیلی خوشگلی میدونستی... همون روزی که تو عمارت اون دیو دیدمت ازت خوشم میومد
تارا: خفه شو حق نداری بهش توهین کنی... خنده چندشی سر دادو ادامه حرفشو گرفت
لوکاس: اون حیوون حتا احساسم نداره چجوری باهاش وارد رابطه شدی... کافیه یکاری و باب میلش انجام ندی اونوقت یه گلوله خالی میکنه تو سرت
تارا: اولا وقتی میخای راجبش حرف بزنی دهنتو اب بکش دوما توی سبک مغز احمق فقط بدی هاشو دیدی ولی من خوبیای رو هم توی وجودش دیدم و اصلا لازم نمیبینم که بخوام به تو یکی حساب پس بدم... نیشخند رو مخی زد و مچ دستمو گرفت و کشون کشون دنبال خودش برد سمت یکی از اتاقا.. هیی ولم کن چیکار میکنی عوضییی.. سعی میکرم دستمو از دستش بکشم بیرون ولی سفت تر از قبل دستمو گرفت دیگه صدای استخونام داشت بلند میشد... ولم کنن عوضییی ولمم کنن
لوکا: دهنتو ببنددد... حالیت میکنم.. اون مردک چی داره که انقدر ازش دفاع میکنی اون جز یه حیوون هیچی نیست...
تارا: میخاستم از تهیانگ دفاع کنم میخاستم از خوبیاش بگم میخاستم انقدر راجبش بگم که دیگه دهنشو ببنده ولی با شدت هولم داد تو یه اتاق چون یهوی بود تعادلمو از دست دادمو با زانو رو زمین افتادم و اخ بلندی گفتم... زانوهام پوست شده بود و بدجوری میسوخت ولی وقتی صدای چندشش زیر گوشم پیچید دردمو فراموش کردم و ترسی تو وجودم پیچید میگفتن ادما تو مستی زورشون بیشتر میشه... میترسیدم نکنه بخواد کار احمقانه ای انجام بده
لوکاس: من خیلی دوست دارم دختر...
تارا: جلوم رو پنجه پاش وایستاد چونه مو توی دستش گرفتم.. دستشو پس زدم ولی محکمتر گرفت از درد چونم صورتم جمع شده بود
لوکاس: اون لیاقت تورو نداره فقط واسه یه مدت ازت استفاده میکنه بعدم ولت میکنه یا میکشتت از اون عوضی هیچی بعید نیست
تارا: خفه شو احمق تو چی میدونی اخه.. اونی که الان شبیه یه حیوون شده توی بوی گند الکلی که میدی نفسمو داره قطع میکنه حرفات و کارات با یه حیوون پست فطرت که تازه از جنگل اومده باغ وحش هیچ فرقی نداره اونی ک... با سوزشی توی گونه سمت راستم سرم سمت چپ متمایل شد بقدری میسوخت و ضربه دستش سنگین بود که نفسم و برای چن ثانیه قطع کرد
لوکاس: دهنتو ببند اشغال..


یا ابولفضل 👀😳🔥 ادامه پارت اسلاید دوم
دیدگاه ها (۲)

# رز _ سیاه PART _ 42 تارا: پشت سر هم سرفه میکردم گلوم بدجور...

# رز _ سیاه PART _ 43 تهیانگ: جلوش نشستم دستمو برم سمت صورتش...

# رز _ سیاه PART _ 40« تارا» وقتی رسیدیم تهیانگ ماشینو کنا...

تولدههههه جیمنهههه

بیب من برمیگردمپارت : 92داشتم تاج درست میکردم که صدای نفس ها...

پارت ۴ عشق دیوانه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط