{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

Part⁴³
آسیه: باشه

دوروک‌: واااییی باورم نمیشه قبول کرد فکر کنم منتظر بود تا پیشنهاد بدم
و اینکه فکر کنم داره نسبت به من نرم تر میشه

آسیه: سعی کرد خوشحالیشو قایم کنه اما از من نتونست من فهمیدم خوشحال شد
رفتیم اون وسط
دستامو دور گردنش قلاب کردم اونم دستاشو روی کمر من گذاشت
قلبم داشت تند تند می‌زد انقدر نزدیکش شده بودم که انگار گرمای بدنشو حس می‌کردم

دوروک‌: رفتیم اون وسط
دستامو دور کمر باریکش قلاب کردم اونم دستاشو دور گردن من قلاب کرد
قلبم داشت میومد توی دهنم انقدر بهم نزدیک شده بود که تو اون شلوغی انگار صدای تپش قلبشو از هیجان می‌شنیدم
باهم چش تو چش بودیم اون بعضی وقتا از خجالت روشو به اونور برمیگردوند
اما من اون زیباییش که منو محو خودش و اون چشمای زیباش کرده بود رو نمیتونستم ازش چشم بردارم

آسیه: چرا اینجوری نگام می‌کنی🙃

دوروک: چجوری؟؟😏

آسیه: اینجوری قشنگ قشنگ

دوروک‌: خب خیلی وقته خانوم به این زیبایی رو ندیده بودم بده مگه

آسیه: نه بد نیست

برک: اینام خوب باهم کنار اومدن ها

ایبیکه: اهوم... آره خیلی قشنگن

برک: فکر کنم موفق شدیم

ایبیکه: مثل اینکه

آسیه: منم خجالتی رو گذاشتم کنار و به چشمای آبی دوروک‌ افتادم اما بعد چند ثانیه نمی‌دونم چرا یهو خوشحالی که داشتم تبدیل به ناراحتی شد یاد بدبختی‌هایی که کشیدم افتادم از بغل دوروک‌ خودمو کشیدم کنار و دویدم و رفتم توالت ...
دیدگاه ها (۰)

Part⁴⁴دوروک: مثل اینکه خجالتو کنار گذاشت و به چشمام خیره شدب...

Part⁴⁵آسیه: دوروک برو دیگهدوروک‌: آسیه چرا میخوای منو انقدر ...

Part⁴²آسیه: بغض گلومو گرفته بود نمی‌دونستم چیکار کنمهی به دو...

Part⁴¹برک: دوستان هرچی خواستین سفارش بدین امشب مهمون مندوروک...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۵۶قشنگیه.. جیمین با لبخند بار...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۵۷ همه چیز زیبا و دل انگیز بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط