{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

☆-------------------------------------------------------☆

☆-------------------------------------------------------☆

MY LIFE STORY (TAEHYUNG)*BY PARK YONI*

☆-------------------------------------------------------☆

داستان زندگی من (تهیونگ)*از پارک یونی*

☆-------------------------------------------------------☆

○P²○ LAST PART

ا.ت
پشت میزم نشسته بودم . فکرم مشغول بود . هیچ ایده ای برای رمانی که استاد ادبیات تکلیف داده بود نداشتم . بی صبرانه منتظر بودم عموم و تهیونگ برسن کره . از اونجایی که همه‌ی تکالیفم رو نوشته بودم یکی از رمان هایی که عمو برام اورده بود رو برداشتم و به سمت آشپز خونه رفتم . اکثر وقتی هایی که بابام ماموریت بود برنامه ی روز های تعطیل من و مامانم همین بود .مامانم آشپزی می‌کرد و من در حالی که رو اپن آشپزخونه نشستم برای مامانم رمان میخونم.بابام الان هم ماموریت بود به ما گفته بود تا فردا صبح برمیگرده . عمو اینا هم تا دو ساعت دیگه میرسن. به سمت مامانم که پشت گاز بود رفتم و گونش رو بوسیدم.

+خسته نباشی مامان

مامانم با لبخند کوچیکی جواب داد

_ممنون دخترم.

یهو نگاهش به رمان تو دستم افتاد.

_اوه دوباره میخوای برام رمان بخونی؟

+آره ، اگه حوصلشو داری.

_البته .

روی اپن نشستم . رمان رو باز کردم و شروع کردم به خوندن.
+روزی روزگاری دختری بود که در قصر پادشاه باغبانی می‌کرد...
HOLD ON TO NEXT PORT...
☆ENJOY☆
دیدگاه ها (۰)

از حمایت هاتون معلومه که از فیک ها راضی نیستید واقعا اگه فیک...

☆-------------------------------------------------------☆MY ...

“𝐋𝐚𝐮𝐫𝐚’𝐬 𝐇𝐞𝐚𝐫𝐭, 𝐎𝐮𝐫 𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲”"لباس شخصیتها برای زمانی که داخل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط