{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سنگین میشود پلکهایم

سنگین میشود پلکهایم
درست در اوج افسانه حضورت،
در آن دقایق معصوم:
خیرگی نگاه تو و
سقوط دلم به پرتگاه دلدادگی ات،
جاذبه دستان تو و
برچیدنم از درخت ممنوعه،
بغض من از شکستن پیمان،
سرمستی تو از لمس حضورم،
هراس من از نماندنت و
اشتیاق تو به بودنم،
حضورت:
چه دلچسب بود و گوارا
شبیه چرتکی در یک بعدازظهر برفی
من در دستان تو،
تو در نگاه من...
هنوز جا خوش نکرده بود رد لبخند بر لبانم،
هنوز قصه به پایانش نرسیده بود
که سنگینی پلکهایم
رویای حضور� ...
دیدگاه ها (۱)

زن بودن اتفاق قشنگیه!!وقتی میتونی غصه هاتو لابه لای دونه های...

راه رفتن را دوست دارمدرمیان جاده های آشنا ونا آشنای وجودمدر ...

اللهم صلی علی محمد و آل محمد قبول باشه نماز وروزتون

در حیاط ماهست باغچه ای تک درختی در میان آنمیوه دارد این درخت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط