چراما
#چرا_ما
15
شب:(ساعت 6 و نیم)
کلارا:خوب ایزول در عمارت و باز کن مهمونا اومدن زنگ نزنن...
اریکا:اوهوم فکر خوبیه
هایلی:من امادممم
تهیونگ/جونگ کوک:چه خوشگل شدی(دهنشون باز)
اریکا:برات متاسفم(😑)
کلارا:که اینطور(پوزخند حرصی)
جونگ کوک:اریکا اونجور که فکر میکنی نیست(اریکا داره میره جونگ کوکم دنبالش که براش توضیح بده)
تهیونگ:کلارا عشقم(لوس)
کلارا:خفه صدات در بیاد جهنمی(😤)
تهیونگ:(🗿)
کلارا:آها حواست به من خودت باشه بچسبی به دختری که نمیشناسم یا هالا بشناسمش ببین میزارم میرم...باهاشم حرف بزنی میزارم میرم....نگاهشونم کنی میزارم میرم...
تهیونگ:خیلی زیاد نی قوانین؟(😐)
کلارا:نه عالیه...
هالا هریییی...(کلارا میره)
تهیونگ:چقدر سخته زندگی(موهاشو بالا میده)
بعد 1 ساعت:(همه مهمونا در حال رقصیدن و الکل خوردن)
دایونگ:کوک بیا بریم حیاط کارت دارم...میخوام درباره کار باهات حرف بزنم...
کوک:باش
حیاط:
دایونگ:کوکی جونم اریکا تو رو دوست نداره الکی داری وقتت رو حرومش میکنی...
اخه دلت میاد من و ناراحت و غمگین ببینی...
ببین بخواطر زندگی تو دارم افسوس میخورم...تو اون دختر رو نمیشناسی...
خیلی هرزه هست...
کوک:مگه قرار نبود درباره کار باش هوم؟ راستی حرف دهنت و بف....(دایونگ لباش و میزاره روی لبای کوک)
-
اریکا:تو عمارت در حال ديدن مهمونا که یه آشنا از توشون در بیاد که لورن دوست کلارا رو دیدم...
لورن:سلام عزیزم خوبی؟
اریکا:ارع خوبم ممنونم تو؟
لورن:خوبم ممنونم فدات...
میگم کلارا کجاست...؟
لورن داشت حرف میزد که چشمم رفت سمت کوک که با یه دختره داره میره سمت حیاط عمارت...
منم تصمیم گرفتم برم دنبالشون...
اریکا:لورن جون بعدا حرف میزنیم...(رفت)
لورن:اریکا بگو کلارا کو خوب(😐)
اریکا:رفتم سمت حیاط که دیدم اون دختره داره درباره من بعد میگه که یه لحظه کوک داشت جواب میداد که حرف دهنت و بفهم که وسط حرفش دختره لبای کوک و میبوسه...
اریکا:دختره ی هرزه(داد)
راوی:اریکا از شدت اعصبانیت از موهای دایونگ میگیره و کتکش میزنه و کوک هم کاری نمیکنه چون واقعا حق دختره کتک خوردن از دست اریکا بود...
اریکا آنقدر میزنتش که خون بالا بیاره و بعد از کتک کاری و خون بالا آوردن پرتش میکنه تو استخر عمارت...
کوک:اری....(سیلی از طرف اریکا)
اریکا:برات واقعا متاسفم...
باید در انتخاب شوهر بیشتر دقت میکردم...
تو ذات کثیفتو بهم نشون دادی جئون جونگ کوک تو هم مثل پسرای دیگه حرومزاده ای(تف میکنه تو صورت کوک و میره)
هایلی:چی شده؟(😳)
کلارا:ایزول به بادیگارد بگو بیان این دختره رد بردارن ببرن(جدی)
تهیونگ:کوک چی شده؟چه خبره اینجا؟
راوی:کوک با حرفای اریکا انگار زمین و زمان به هم ریخته بود و همه چیز روش آوار شده بود...
رو زانو هاش افتاد و سرش و گرفت...
جیمین:کوک خوبی؟
کلارا:چیکار کردی که الان خودت با بدبختی موندی زیر آوارا؟
کوک:کاری نکردم فقط فقط دایونگ گفت بیام تو حیاط که درباره کار باهام حرف بزنه...(بغض تو گلو)
تهیونگ:چیزی نیست همه چیز اوکی میشه(ناراحت)
کلارا:چی میخواد درست بشه هوم؟
کوک اگه الان تهیونگ بود من از اینجا میزاشتم میرفتم ولی اریکا رفته تو اتاق و مطمئنه که تو میری و بهش توضیح میدی...
زود باش خودت رو جمع کن...
یالا...
راوی:کوک بلند شد و رفت بالا سمت اتاق اریکا....
تهیونگ:یعنی واقعا ولم میکردی؟
کلارا:من نمیتونم دو بار شکست عشقی بخورم...
نمیخوام قلب شکستم تیکه تیکه بشه من میخوام ترمیمش کنم نه بشکونمش...
تهیونگ:دوست دارم(کلارا رو بغل میکنه)
کلارا:منم...
راوی:مهمونا هم رفتن خونه و کوک هر چی تلاش میکرد به اریکا توضیح بده اریکا گوش نمیکرد کوک رفت از اتاق بیرون و اریکا اتاق رو کیلید کرد...
کوک هم به در اتاق تا صبح تکیه داد و به فکر راه حل برای آشتی بود...
هایلی و جیمین هم تو بغل هم خواب بودن...
و کلارا ذهنش درگیره این که اگه تهیونگ هم مثل اون وو باشه چی؟...
تهیونگ هم به فکر زندگی که قراره آینده داشته باشه بود که مبادا نابود بشه و با آدم اشتباه خاطرات خوب بسازه....(به به🤌)
ادامه دارد:-)🗿
شرایط:
6 فالو
40 لایک
15 بازنشر
(نگران نباشید تا دو روز دیگه نرسه کم میکنم شرایط رو🍓✨)
اسلاید اول:کلارا
اسلاید دوم:اریکا
اسلاید سوم:هایلی
15
شب:(ساعت 6 و نیم)
کلارا:خوب ایزول در عمارت و باز کن مهمونا اومدن زنگ نزنن...
اریکا:اوهوم فکر خوبیه
هایلی:من امادممم
تهیونگ/جونگ کوک:چه خوشگل شدی(دهنشون باز)
اریکا:برات متاسفم(😑)
کلارا:که اینطور(پوزخند حرصی)
جونگ کوک:اریکا اونجور که فکر میکنی نیست(اریکا داره میره جونگ کوکم دنبالش که براش توضیح بده)
تهیونگ:کلارا عشقم(لوس)
کلارا:خفه صدات در بیاد جهنمی(😤)
تهیونگ:(🗿)
کلارا:آها حواست به من خودت باشه بچسبی به دختری که نمیشناسم یا هالا بشناسمش ببین میزارم میرم...باهاشم حرف بزنی میزارم میرم....نگاهشونم کنی میزارم میرم...
تهیونگ:خیلی زیاد نی قوانین؟(😐)
کلارا:نه عالیه...
هالا هریییی...(کلارا میره)
تهیونگ:چقدر سخته زندگی(موهاشو بالا میده)
بعد 1 ساعت:(همه مهمونا در حال رقصیدن و الکل خوردن)
دایونگ:کوک بیا بریم حیاط کارت دارم...میخوام درباره کار باهات حرف بزنم...
کوک:باش
حیاط:
دایونگ:کوکی جونم اریکا تو رو دوست نداره الکی داری وقتت رو حرومش میکنی...
اخه دلت میاد من و ناراحت و غمگین ببینی...
ببین بخواطر زندگی تو دارم افسوس میخورم...تو اون دختر رو نمیشناسی...
خیلی هرزه هست...
کوک:مگه قرار نبود درباره کار باش هوم؟ راستی حرف دهنت و بف....(دایونگ لباش و میزاره روی لبای کوک)
-
اریکا:تو عمارت در حال ديدن مهمونا که یه آشنا از توشون در بیاد که لورن دوست کلارا رو دیدم...
لورن:سلام عزیزم خوبی؟
اریکا:ارع خوبم ممنونم تو؟
لورن:خوبم ممنونم فدات...
میگم کلارا کجاست...؟
لورن داشت حرف میزد که چشمم رفت سمت کوک که با یه دختره داره میره سمت حیاط عمارت...
منم تصمیم گرفتم برم دنبالشون...
اریکا:لورن جون بعدا حرف میزنیم...(رفت)
لورن:اریکا بگو کلارا کو خوب(😐)
اریکا:رفتم سمت حیاط که دیدم اون دختره داره درباره من بعد میگه که یه لحظه کوک داشت جواب میداد که حرف دهنت و بفهم که وسط حرفش دختره لبای کوک و میبوسه...
اریکا:دختره ی هرزه(داد)
راوی:اریکا از شدت اعصبانیت از موهای دایونگ میگیره و کتکش میزنه و کوک هم کاری نمیکنه چون واقعا حق دختره کتک خوردن از دست اریکا بود...
اریکا آنقدر میزنتش که خون بالا بیاره و بعد از کتک کاری و خون بالا آوردن پرتش میکنه تو استخر عمارت...
کوک:اری....(سیلی از طرف اریکا)
اریکا:برات واقعا متاسفم...
باید در انتخاب شوهر بیشتر دقت میکردم...
تو ذات کثیفتو بهم نشون دادی جئون جونگ کوک تو هم مثل پسرای دیگه حرومزاده ای(تف میکنه تو صورت کوک و میره)
هایلی:چی شده؟(😳)
کلارا:ایزول به بادیگارد بگو بیان این دختره رد بردارن ببرن(جدی)
تهیونگ:کوک چی شده؟چه خبره اینجا؟
راوی:کوک با حرفای اریکا انگار زمین و زمان به هم ریخته بود و همه چیز روش آوار شده بود...
رو زانو هاش افتاد و سرش و گرفت...
جیمین:کوک خوبی؟
کلارا:چیکار کردی که الان خودت با بدبختی موندی زیر آوارا؟
کوک:کاری نکردم فقط فقط دایونگ گفت بیام تو حیاط که درباره کار باهام حرف بزنه...(بغض تو گلو)
تهیونگ:چیزی نیست همه چیز اوکی میشه(ناراحت)
کلارا:چی میخواد درست بشه هوم؟
کوک اگه الان تهیونگ بود من از اینجا میزاشتم میرفتم ولی اریکا رفته تو اتاق و مطمئنه که تو میری و بهش توضیح میدی...
زود باش خودت رو جمع کن...
یالا...
راوی:کوک بلند شد و رفت بالا سمت اتاق اریکا....
تهیونگ:یعنی واقعا ولم میکردی؟
کلارا:من نمیتونم دو بار شکست عشقی بخورم...
نمیخوام قلب شکستم تیکه تیکه بشه من میخوام ترمیمش کنم نه بشکونمش...
تهیونگ:دوست دارم(کلارا رو بغل میکنه)
کلارا:منم...
راوی:مهمونا هم رفتن خونه و کوک هر چی تلاش میکرد به اریکا توضیح بده اریکا گوش نمیکرد کوک رفت از اتاق بیرون و اریکا اتاق رو کیلید کرد...
کوک هم به در اتاق تا صبح تکیه داد و به فکر راه حل برای آشتی بود...
هایلی و جیمین هم تو بغل هم خواب بودن...
و کلارا ذهنش درگیره این که اگه تهیونگ هم مثل اون وو باشه چی؟...
تهیونگ هم به فکر زندگی که قراره آینده داشته باشه بود که مبادا نابود بشه و با آدم اشتباه خاطرات خوب بسازه....(به به🤌)
ادامه دارد:-)🗿
شرایط:
6 فالو
40 لایک
15 بازنشر
(نگران نباشید تا دو روز دیگه نرسه کم میکنم شرایط رو🍓✨)
اسلاید اول:کلارا
اسلاید دوم:اریکا
اسلاید سوم:هایلی
- ۵۳۸
- ۰۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط