فصل سوم( شب دردناک )
فصل سوم( شب دردناک )
پارت ۲۷۱
با هجوم وارد اتاق شد تا حدی که در به پشت برود و به دیوار برخورد بکنه دختره درد داشت دیونه اش میکرد بودن هیچ نگاهی به پشت سرش روبه پنچره ایستاده بود و به بیرون نگاه میکرد
جیمین سمته چراغ کنار تخت رفت و آویژ را پایین کشید که باعث روشنایی اتاق کوچیک شد جیمین با عصبانیت سمته دخترک رفت و آرنج دستش را گرفت و سمته خودش کشاند با چهره گریون دختره مواجه شد
جیمین: تو با این حالت اومدی پایین چرا بخاطر اینکه آبروم رو ببری اره
دختره بیجون مردمک چشم هایش را سمته صورت جیمین برد
جیمین: لال بودن تو به دردم نمیخوره میفهمدی معیوب
دختره رو هول داد سمته تخت و آویز را بالا کشید که باعث تاریکی اتاق شد جیمین بازم میخواست کاری که از سر عصبانیت میکرد رو انجام بده با عصبانیت هولش داد رو تخت و روش خیمه زد با همان صدا خسته و اما عصبانی گفت
جیمین: تو چجوری همه مردارو میکشونی سمته خودت ها
دختره با ترس سرش را به تو طرف تکان داد .. خواست جا به جا بشه که جیمین ثابت نگهش داشت در حالی که پوست گردنش را میان دندان هایش میکشید زمزمه کرد ..
جیمین: فکردی میتونی بجز من به هر کسی که دلت خواست سرویس بدی
دخترک با التماس و بهشخیره شد
ات میخواست زود تر از پناه گاهش را ترک کنه پس مرده با بیرحمی دکمه های پیراهنش را باز کرد و سرش را پایین انداخت جیمین چشم هایش. را رو هم فشرده و سرش را تو گردنه دختره فروع برد پیراهنش رو از تنش در آورد و رو زمین انداخت پسره با بیرحمی گفت
جیمین: ازم متنفری اره
در واقعا دختره از خودش متنفر بود که با وجود تمام آزارای مردش باز توی قلبش هیچ نفرتی نسبت بهش وجود نداشت
جیمین لال گوشه دختره رو میان دندانها کشید وگفت ..
جیمین: من باید این شکلی باشم ات
دختره چشم هایش رو هم فشرده و اشک ریخت درد دلش توانش رو بریده بود پسره متجاوز توی بد ترین شرایط اومده بود سراغش ات بی زبون ترین موجود عالم بود
اون نمیتونست بگه درد دارم اون نمیتونه کمک بخواد یا فردا بزنه و بگه ازم درو باش نمیتوانست به مرده بیرحم بکه که یه امشب رو بیخیالش بشه پس فقد تن داده بود به این تجاوز تا جیمین زود تر راحتش بزاره و بره ...
دیگه دستش اومده بود تقلا کردن مردو جری تر میکنه یاد گرفته بود مطیع و ساکت باشه
پارت ۲۷۱
با هجوم وارد اتاق شد تا حدی که در به پشت برود و به دیوار برخورد بکنه دختره درد داشت دیونه اش میکرد بودن هیچ نگاهی به پشت سرش روبه پنچره ایستاده بود و به بیرون نگاه میکرد
جیمین سمته چراغ کنار تخت رفت و آویژ را پایین کشید که باعث روشنایی اتاق کوچیک شد جیمین با عصبانیت سمته دخترک رفت و آرنج دستش را گرفت و سمته خودش کشاند با چهره گریون دختره مواجه شد
جیمین: تو با این حالت اومدی پایین چرا بخاطر اینکه آبروم رو ببری اره
دختره بیجون مردمک چشم هایش را سمته صورت جیمین برد
جیمین: لال بودن تو به دردم نمیخوره میفهمدی معیوب
دختره رو هول داد سمته تخت و آویز را بالا کشید که باعث تاریکی اتاق شد جیمین بازم میخواست کاری که از سر عصبانیت میکرد رو انجام بده با عصبانیت هولش داد رو تخت و روش خیمه زد با همان صدا خسته و اما عصبانی گفت
جیمین: تو چجوری همه مردارو میکشونی سمته خودت ها
دختره با ترس سرش را به تو طرف تکان داد .. خواست جا به جا بشه که جیمین ثابت نگهش داشت در حالی که پوست گردنش را میان دندان هایش میکشید زمزمه کرد ..
جیمین: فکردی میتونی بجز من به هر کسی که دلت خواست سرویس بدی
دخترک با التماس و بهشخیره شد
ات میخواست زود تر از پناه گاهش را ترک کنه پس مرده با بیرحمی دکمه های پیراهنش را باز کرد و سرش را پایین انداخت جیمین چشم هایش. را رو هم فشرده و سرش را تو گردنه دختره فروع برد پیراهنش رو از تنش در آورد و رو زمین انداخت پسره با بیرحمی گفت
جیمین: ازم متنفری اره
در واقعا دختره از خودش متنفر بود که با وجود تمام آزارای مردش باز توی قلبش هیچ نفرتی نسبت بهش وجود نداشت
جیمین لال گوشه دختره رو میان دندانها کشید وگفت ..
جیمین: من باید این شکلی باشم ات
دختره چشم هایش رو هم فشرده و اشک ریخت درد دلش توانش رو بریده بود پسره متجاوز توی بد ترین شرایط اومده بود سراغش ات بی زبون ترین موجود عالم بود
اون نمیتونست بگه درد دارم اون نمیتونه کمک بخواد یا فردا بزنه و بگه ازم درو باش نمیتوانست به مرده بیرحم بکه که یه امشب رو بیخیالش بشه پس فقد تن داده بود به این تجاوز تا جیمین زود تر راحتش بزاره و بره ...
دیگه دستش اومده بود تقلا کردن مردو جری تر میکنه یاد گرفته بود مطیع و ساکت باشه
- ۱۴.۵k
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط